برچسب: شهید

  • شهیدی که می‌خواست با عشق‌اش فرار کند!

    شهیدی که می‌خواست با عشق‌اش فرار کند!

    به گزارش موج زاگرس، حنان سالمی: عکس شهدا را چیده‌ایم بالای طاقچه و هرکس خواست حرفی بزند توی صورتش می‌ایستیم. بی‌آنکه باور کنیم آن‌ها هم خودِ خودمان بودند؛ گریه می‌کردند، می‌خندیدند، عصبانی می‌شدند و شاید هم مثل «علی جاویدپور» بعد از عاشقی می‌خواستند با عشق‌شان فرار کنند!

    علی، عاشق دخترِ همسایه‌شان شده بود. دوستش داشت. آن‌قدر که حاضر بود به خاطرش درِ خانه را محکم باز کند و با دست‌های به کمر زده، وسط چارچوب اتاق پذیرایی بایستد و بلند بلند و چشم توی چشم بابا و خان داداشش بگوید: «باید برام برید خواستگاری! من این دختر رو می‌خوام!»

    دل و جرأت

    عشق به علیِ چهارده ساله دل و جرأت داده بود. بزرگش کرده بود. و هیچ‌کس نمی‌توانست جلودارش باشد. همه شال و کلاه کردند و رفتند خانه دختر همسایه‌. در زدند. نشستند. خواستگاری کردند اما مرغ پدر دختر همسایه فقط یک پا داشت: «علی آقا هنوز کوچیکه! نه کار درست و حسابی داره و نه حتی سربازی رفته!»

    برگشتند خانه. فکر کردند همه چیز تمام شده. که علی فهمیده هنوز کسی از حرف‌هایش حساب نمی‌بَرَد. علی اما از دلش حساب می‌بُرد. می‌دانست تپیده. احساسش را باور داشت. و نمی‌خواست محبوبش را از دست بدهد. دیگر جدی شده بود. نمی‌خندید. سر به هوا نبود. توی تعمیرگاه‌ کنار دست بابا ایستاده بود و لام تا کام حرف نمی‌زد. مادر نگرانش شده بود‌. دستش را گرفت: «چیزی که زیاده دختر! بهترش رو برات می‌گیرم عزیزم!»

    فرار می‌کنیم

    علی گر گرفت. دست‌هایش عرق کرد. و با لب‌هایی که می‌لرزید و چشم‌های آبی‌ایی که اشک توی آن‌ها موج موج شده بود توی حیاط دوید: «اگر باباش خواستگاریم رو قبول نکرد …» همه از سفره ناهار بلند شدند و هاج و واج به دهن علی خیره ماندند. چه می‌خواست بگوید؟ چی توی سرش بود؟ بابا لا اله إلا الله گفت و علی همان‌طور که می‌رفت، در را پشت سرش کوبید: «باهاش فرار می‌کنم!»


    شهید علی جاویدپور

    تهدید علی آن‌قدر قاطع و جدی بود که کار خودش را کرد. که همه فهمیدند علی از دلش دست بردار نیست. و پدرِ دختر همسایه رضایت داد که علی و دختر ناز پرورده‌اش، تا تمام شدن سربازیِ علی، نشان کرده و شیرینی خورده هم باشند.

    بزرگ‌مردِ کوچک

    علی خوش‌حال بود. سرحال. کار می‌کرد و درس می‌خواند و عشق دختر همسایه، دیوانه‌اش کرده بود. نقشه می‌چید که این‌طور عروسی بگیرند‌. آن‌طور خانه‌شان را بچینند. و دختر همسایه هر روز موقع اذان مغرب، از درِ نیمه باز حیاط خانه‌شان چشم به راه بود تا ببیند بزرگ‌مردِ کوچکش چطور برای نماز جماعت به مسجد می‌رود.

    همه چیز خوب بود. روبه‌راه. و علی، پانزده ساله شده بود که حسین، هوایی‌اش کرد. به پوتین‌های خاکی برادر بزرگ‌ترش نگاه می‌کرد. به زخم‌های روی پیشانی‌اش. و به شادی‌هایی که از خودش گرفته بود تا بجنگد و آب توی دل شادی‌های علی و دختر همسایه تکان نخورَد. جنگ شده بود و حسین، رفته بود. جنگ شده بود و علی، مانده بود تا بساط عروسی بچیند.

    زنده زنده، مُرده بود!

    از خودش خجالت می‌کشید. علی دیگر به دختر همسایه نگاه نمی‌کرد. دیگر زود از خانه بیرون نمی‌آمد تا قبل از بیدار شدن پدرش، او را ببیند. و دیگر بعد از نماز جماعت، جلوی قسمت زنانه مسجد، این پا و آن پا نمی‌کرد تا محبوبش رد شود و با صدایی که از عشق و شرم می‌لرزید، بگوید: «سلام!» علی، زنده زنده، مُرده بود. کمتر حرف می‌زد. بلند نمی‌خندید. چشم‌هایش را به زمین می‌دوخت و عشق دختر همسایه را فراموش کرده بود.


    پلاک مردان خدا

    آن شب که برگشت خانه، همه دورش جمع شدند. مادر دستش را گرفت: «دعواتون شده؟» علی آرام خندید: «نه!» بابا دستی به ریش‌هایش کشید: «می‌دونی که دختر مردم بازیچه ما نیست!» علی نیم‌خیز نشست: «خب معلومه که نیست» پدر با عصبانیت یقه علی را گرفت: «پس چه مرگته؟!» بغض علی شکست. شانه‌هایش با هق هق بلندی تکان می‌خورد. و تنها صدایی که از او شنیدند، این بود: «باید برم! خیلی زود! قبل از اینکه دیر بشه!»

    مرد میدان

    علی شناسنامه‌اش را دستکاری کرد و رفت. بی خداحافظی. حسین خبرش را آورد که جبهه است. دختر همسایه امن یجیب می‌خواند و مادر آش نذری به راه انداخته بود. اما نه دعاهای محبوب، و نه حتی نذر دلِ سوخته مادر، نتوانست علی را برگردانَد. او خیلی مَرد شده بود؛ حتی بزرگ‌تر از خودش! آن‌قدر مرد که بهمن ۶۲ زیر تابوت حسینِ شهیدش ایستاد و خم به ابرو نیاورد.

    دختر همسایه دنبالش دوید. از دسته ساکش آویزان شد. التماسش کرد: «مگه عاشقم نبودی آقا علی؟ مگه من عاشقت نیستم؟ دیدی که حسین آقا چطور شد. تو شهید میشی، قسم‌ات میدم نرو!»


    مزار شهید علی جاوید پور

    علی روی زمین زانو زد. روی خاک‌های کوچه‌ای که یک روز محبوب با گذشتن از آن دلش را برده بود. هنوز دوستش داشت. هنوز برای دختر همسایه می‌مُرد. هنوز نمی‌توانست اشک را گوشه چشمش ببیند و آرام باشد. اما باید برمی‌گشت جبهه. باید تیر می‌زد و تیر می‌خورد. خاک را از روی چادر گل‌دار دختر همسایه تکاند: «باید برم. که به تو نرسن. که زنده بمونی. که زندگی کنی. حلالم کن. اما نمی‌تونم توی خونه بشینم و ببینم دشمن تا پشت درِ خونه‌تون رسیده. برو. برو و بزار برم. اما اگه شهید شدم هیچ‌وقت فراموشم نکن.»

    عشق فراموش نشدنی

    علی برمی‌گردد جبهه. می‌جنگد. یازده ماهِ تمام. و بهمن سال ۶۲، در عملیات والفجر ۵، دوباره کوچه‌شان عزادار می‌شود. همان کوچه‌ای که یک روز در آن عاشق شد. عطر یاس پیچید. خواستگاری کرد و شیرینی را از دستان محبوبش گرفت. دختر همسایه چادر سفیدش را می‌پوشد. دنبال تابوت علی می‌دود. و دیگر هیچ‌کس هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند که علی چطور عاشق شد!

    پایان پیام/

  • استقبال از پیکر شهید مدافع امنیت در باغملک

    استقبال از پیکر شهید مدافع امنیت در باغملک

    به گزارش موج زاگرس ،  آیین استقبال از پیکر پاک و مطهر شهید مدافع امنیت سعید پویان با حضور اقشار مختلف مردم امروز در شهر باغملک برگزار شد.

    در این آیین که بلوار امام رضا(ع) ورودی شهر باغملک از سمت مسجدسلیمان و هفتگل برگزار شد جمعی از خانواده‌های معظم شهدا و ایثارگران حضور داشتند و پیکر پاک فرزند شهید خود را در برگرفتند.

    همچنین جمعی از مسئولان شهرستان باغملک در استقبال از پیکر پاک و مطهر شهید مدافع امنیت سعید پویان حضور داشتند.

    صبح روز شنبه ۲۸ مردادماه سال ۱۴۰۲ ماموران انتظامی شهرستان مسجدسلیمان در اجرای حکم قضائی جهت دستگیری سارق مسلح به محل اختفای او اعزام شدند.

    در این عملیات سارق به محض مشاهده پلیس اقدام به تیراندازی کرد که استواریکم سعید پویان بر اثر اصابت گلوله مجروح و به بیمارستان منتقل شد که به دلیل شدت جراحات وارده به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

    پایان پیام/

  • اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم+تصاویر

    اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم+تصاویر

    به گزارش موج زاگرس،  حنان سالمی: هیچ‌کس از فردا خبر ندارد. حتی «معصومه» با آن همه هوش و حواسش، که شب آخر ندانست «اسماعیل»‌ فردا می‌رود و دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد. که آن جمله‌اش یعنی خداحافظی. یعنی دیدار به قیامت. یعنی خوب به چشم‌هایم نگاه کن قبل از آنکه زیر خرورارها خاک سرد به خوابی ابدی فرو بروند و دیگر به چشم‌هایت خیره نشوند.

    معصومه اما هیچ کدامِ این‌ها را نمی‌دانست و نمی‌خواست بداند که شاید هم یک روز، قرعه به نام دلش بیفتد و باید ابراهیم‌وار، اسماعیلش را، به قتلگاه ببخشد.

    از بچگی هم عادتش همین بود؛ طوری به حرف‌های اسماعیل گوش می‌داد که انگار برای همیشه داردش! از همان روزها که یک سال بعد از  اسباب‌کشیِ خانه‌ی عمه‌اش که مادر اسماعیل بود، خودشان هم، خانه و زندگی را از «بهبهانِ» سبز و خوش آب و هوا بار زدند و آمدند «آغاجری». وسط یک صحرای بزرگ و برهوت که روی هر طرفش پا می‌گذاشتند، اول بوی تند نفت می‌پیچید و بعد خودِ سیاهش فواره می‌زد و دست و بال‌شان را کثیف می‌کرد.

    شهری برای غریبه‌ها

    معصومه‌ی آرام و خواهرهایش، جز اسماعیلِ شوخ و چهار برادرش، هم‌بازی‌هایی نداشتند. آن‌ها می‌آمدند خانه‌ دایی و این‌ها می‌رفتند خانه‌ عمه. تمام تفریح‌شان در این شهر کوچکِ پر از غریبه‌، همین بود. شهری که کارگرهایی از همه جای خوزستان کوچ می‌کردند و می‌آمدند تا زیر دست مهندس‌های انگلیسی کار کنند و در ازای استخراج نفت، لقمه نانی بگیرند. پدر معصومه و پدر اسماعیل هم هر کدام‌شان یک مغازه زدند و با شرکت نفت قرارداد امضا کردند. پدر معصومه خیاط بود و لباس کارگرها را می‌دوخت.

    تا اینکه بچه‌ها کم کم قد کشیدند و اسماعیلِ پانزده ساله در «هنرستان فنی و حرفه‌ای اهواز» که وابسته به شرکت نفت بود قبول شد. حالا معصومه، دو تا برادر کوچک و اسماعیل، دو تا خواهر کوچک‌تر هم داشت. جمعیت بچه‌ها زیاد شده بود و اسماعیل دلش نمی‌آمد اگر چیزی یاد گرفته، یادشان ندهد. اولین چیزی هم که تا پایش به اهواز رسید برایشان خرید، کتاب بود.

    هر بار که برمی‌گشت اهواز، یک بغل کتاب با خودش می‌آورد، اولین‌ها هم سهم معصومه بود، از «بهرنگی» و «شریعتی» گرفته تا «مطهری» و «آل احمد». معصومه با خنده کتاب‌ها را از دست اسماعیل که پشت لبش تازه جوانه زده بود می‌گرفت و همان پشت در، یک نفس شروع به خواندنشان می‌کرد.

    مادر اسماعیل هم ذوق‌زده و به شوخی، «مُلا اسماعیل» گویان، پشت سر اسماعیل که هنوز بغلش پر از کتاب بود راه می‌افتاد و هیچ کدام از بچه‌های فامیل از این هدیه‌ها بی‌نصیب نمی‌ماندند اما این فقط روی خوشِ ماجرای اهواز رفتن اسماعیل بود، چون بعد از آشنایی‌اش با «محسن رضایی» دیگر آن اسماعیل سابق نبود و این را معصومه، هر چند به رویش نمی‌آورد اما خوب می‌فهمید.

    حکومتِ بی لیاقت

    اسماعیل و محسن، هم‌کلاسی بودند و تقدیر، آن‌ها را به هم رسانده بود تا حکومتی که طبق قانون، اسلامی بود اما در واقعیت، اسلامی نبود را زیر و رو کنند. چهار پنج نفر نوجوانِ هنرستانی بودند که فکرهایشان از خودشان هم بیشتر قد کشیده بود! می‌گفتند: «این حکومت لیاقت ملت ما را ندارد» و خوابگاه هنرستان را تبدیل کرده بودند به مسجد!

    برای اولین عملیات‌شان هم رفتند که مجسمه شاه را که وسط پارک بود با بمب دست‌سازشان منفجر کنند که چاشنی، کار نکرد و عملیات‌شان لو رفت. اسماعیل و محسن و بقیه بچه‌ها را از وسط کارگاه هنرستان، بیرون کشیدند و سهم همه‌شان سلول انفرادی شد.

    ارباب‌های انگلیسی

    اسماعیل را که آزاد کردند دیگر آن هنرستانیِ پانزده شانزده ساله نبود. یکهو مرد شده بود. هر چند چون دو ماه اسیر زندان بود و نرفته بود مدرسه، از هنرستان اخراجش کردند اما کک‌اش نگزید. اصلا حتی نگذاشت آبِ چه کنم چه کنم به دل بزرگان فامیل بیفتد. رفت و دیپلم ریاضی‌اش را گرفت! درسش خیلی خوب بود. اصلا هم کم نمی‌آورد. وقتی دیپلم‌اش را گرفت برگشت آغاجری. مسجدِ آنجا پاتوق چرت‌های پیرمردها شده بود! و باید برای جولان جوان‌های آغاجری آماده‌اش می‌کرد.

    اسماعیل تصمیمش را گرفته بود. شب‌ها برای کنکور می‌خواند و روزها، بچه‌ها را توی مسجد جمع می‌کرد و درس و قرآن یادشان می‌داد. می‌گفت: «رژیم می‌خواهد سر جوان‌ها را گرم کند تا نفهمند که اجنبی دارد کشورشان را غارت می‌کند.» و بچه‌هایی که ظلم انگلیسی‌ها و کارگری پدرهایشان را آن هم توی خاک‌ خودشان می‌دیدند یک دل نه صد دل عاشقش شده بودند.

    عملیات مخفیانه

    معصومه و بچه‌های فامیل و جوان‌های آغاجری، به چشم «مبارز» به اسماعیل نگاه می‌کردند. حرف اسماعیل برایشان سند شده بود. وقتی هم بزرگ‌ترها با ترس می‌گفتند: «حواست به خودت باشد» با خنده نیم‌نگاهی به معصومه می‌انداخت و می‌گفت: «ما با هیچ طرفیم. مگر نه؟ فقط باید اطلاعاتمان را زیادتر کنیم و از این به بعد مخفیانه کار کنیم تا بهانه دست‌شان ندهیم.» حرف‌های سیاسی‌اش برای معصومه شیرین بود و دوست داشت مثل او شود اما هیچ چیز شبیه اسماعیل نبود و این، غیرممکن بود.

    روسری معصومه

    تا اینکه معصومه دبیرستانی شد. کلاس نهم. آن موقع دختران می‌توانستند امتحان «دانشسرا» بدهند و اگر قبول می‌شدند بعد از دو سال درس خواندن، بدون کنکور و دانشگاه رفتن، خانم معلم صدایشان می‌زدند. اسماعیل رشته آبیاری دانشگاه جندی شاپور اهواز قبول شده بود و معصومه که در درس خواندن دست کمی از او نداشت، دانشسرا قبول شد.

    دیگر همه چیز تغییر کرده بود. بزرگ شده بودند و تصمیم‌های بزرگ می‌گرفتند. دانشگاه و دانشسرا می‌رفتند. و معصومه به اهواز آمده بود. با یک چادر گل گلی که زیر آن روسری یا مقنعه‌ای نپوشیده بود. آن موقع حجاب دخترها اگر محجبه بودند، همین بود. اما اسماعیل مثل همیشه، بهترین‌ها را برای دختر دایی‌اش می‌خواست. آن روز هم جلوی درِ دانشسرا منتظرش ایستاده بود و وقتی معصومه را دید، گفت: «شما روسری داشته باشید بهتر است» «گوش به حرف بقیه نکنید که مسخره‌تان می‌کنند. باید مبارزه را از الآن یاد بگیرید!»

    معصومه هنوز معنای مبارزه را نمی‌دانست اما به ایمانِ اسماعیل، ایمان داشت. پنج سال از پسر عمه‌اش کوچک‌تر بود و همیشه به چشم برادر بزرگ‌تری که از راه تجربه شده‌ی دوری برگشته نگاهش می‌کرد؛ برادری که خیلی خوب می‌دانست چه بگوید و چه کند و همین برای قبول کردن حرف‌هایش کافی بود؛ حتی اگر سرپرست بدقلق خوابگاه، یقه‌اش را می‌گرفت و هر روز با طعنه می‌گفت: «نکند کچلی که روسری می‌پوشی؟!»

    کارهای بزرگ

    بچه‌های دانشسرا و دانشگاه، خوشی‌های خودشان را داشتند؛ لب کارون و چه گل بارون و … اما این خوشی‌های گذرا چشم اسماعیل و معصومه را نمی‌گرفت. مطمئن شده بودند که هدف از زنده ماندن‌شان این چیزهای معمولی نیست. از خودشان خیلی توقع داشتند. یک روز اسماعیل دانشگاه را ول کرد و رفت بندرعباس. تا چند روز خبری از او نبود و وقتی برگشت و معصومه پرسید: «کجا غیبت زد؟» با چشم‌هایی که  می‌درخشید گفت: «رفتم بندرعباس! یک دهات دور! با پول تدریس خصوصی برایشان کتابخانه زدم.»

    معصومه همان‌طور که ذوق‌زده جزوه‌هایش را توی کیفش می‌گذاشت سرش را بالا آورد: «باید کارهای بزرگی کرد اسماعیل» و اسماعیل هم مردانه گفته بود: «این کارها را ما انجام می‌دهیم معصومه خانم!»

    دانشگاه تهران

    دو سال درس دانشسرای معصومه که تمام شد، اسماعیل ترم چهار بود اما آرام و قرار نداشت. راضی نبود. معصومه قرار بود استخدام آموزش و پرورش شود اما اسماعیل می‌گفت: «این کافی نیست! تا به دانشگاه نیایید نمی‌توانید با شاه مبارزه کنید!» معصومه می‌گفت: «خب تو که دانشجو هستی» اما اسماعیل ابرو بالا می‌انداخت: «باید دانشگاه تهران قبول شوم. فقط آنجاست که می‌شود بیشتر فعالیت کرد.»

    معصومه تسلیم شد. حق با اسماعیل بود. «همین که مخالف رژیم باشیم کافی نیست.» و دوباره برگشت دبیرستان. با اینکه می‌توانست معلم شود اما دوباره دانش‌آموز شد و «ریاضی» خواند. مثل اسماعیل که سه‌باره درس خواند اما این بار «انسانی» و هر دوتایشان با هم کنکور دادند. معصومه «زمین‌شناسی» و اسماعیل، «علوم تربیتی» قبول شد؛ آن هم همان جایی که قولش را از خودشان گرفته بودند: «دانشگاه تهران»

    کاسه زیر نیم کاسه

    تهران برایشان بزرگ بود اما روح معصومه و اسماعیل بزرگ‌تر از این بود که مسحور هیاهوی پایتخت شود. خودشان را نباختند و اولین پاتوق‌شان «انجمن اسلامی» دانشگاه شد. پسر عمه و دختر دایی، نخ تهران را توی سر سوزن گذاشته بودند و مجبورش می‌کردند به سازشان بدوزد! اسماعیل از آن طرف و معصومه از این طرف؛ با چند تا از دخترهای مثل خودش جلسه قرآن گذاشته بود.

    صدای قرآن خواندنشان که می‌پیچید، سرپرست خوابگاه کفری می‌شد. یک بار، دو بار، سه بار. کم کم داشت به این دخترهای تازه وارد شک می‌کرد. نه آرایشی، نه سینما رفتنی و نه هر کاری که بقیه دخترها عاشقش بودند. به کاسه‌ی زیر نیم کاسه‌شان که شک کرد، گزارششان را داد و از خوابگاه اخراج‌شان کردند.

    ساک معصومه روی دوش اسماعیل بود و با بقیه دخترها رفتند «خیابان فرصت»، یک خانه گرفتند با ششصد تومن پیش و ماهی سی تومن اجاره. وقتی معصومه در را بست و خداحافظی کرد اسماعیل نفس عمیقی کشید. همیشه نگرانش بود و حالا خیالش راحت می‌شد که معصومه اینجا در امان بود.

    مخالفِ اخراجی

    اسماعیل هوای معصومه را داشت. می‌آمد دنبالش و می‌رفتند جلسه و سخنرانی. درس‌شان هم خوب بود و تدریس خصوصی می‌کردند. بعضی وقت‌ها هم پول‌شان را با هم تقسیم می‌کردند که در شهر غریب کم نیاورند. اما کم کم اسماعیل به عنوان مخالف رژیم شاه توی دانشگاه انگشت‌نما شد. برنامه‌ی مشخصی برای دیدن معصومه نداشت ولی معصومه از اسماعیل بی‌خبر نمی‌ماند. می‌دانست با تشکیلات انقلابی بیرون از دانشگاه ارتباط گرفته و دلش آنجا بود.

    محسن رضایی هم چند سالی می‌شد که توانسته بود با شناسنامه قلابی از دست ساواکی‌ها فرار کند و تهران بود.

    دانشجوی اخراجی

    دل آشوبه‌های معصومه زیاد شده بود و کاری از دستش برنمی‌آمد. اسماعیل اعلامیه می‌آورد و با هم می‌خواندند. هر جا خبری می‌شد سریع به معصومه می‌گفت. بیشتر شبیه دو تا هم‌رزم چریکی بودند تا دختردایی و پسرعمه؛ تا اینکه آخر سر، اتفاقی که معصومه از آن می‌ترسید افتاد و اسماعیل اخراج شد؛ آن هم به جرم نشر افکار امام در دانشگاه. اما اسماعیل عین خیالش نبود. تازه خوش‌حال هم شده بود! می‌رفت تظاهرات. اعلامیه چاپ و پخش می‌کرد و هر وقت معصومه می‌خواست برگردد «جنوب» همراهش می‌آمد.

    کله‌ی هر دوتایشان بوی قرمه سبزی گرفته بود و بعد از زندانی که هر دوتایشان رفتند دیگر ترس‌شان از «ساواک» ریخته بود.

    آن روز هم اسماعیل برای معصومه و دوست‌هایش یک کوپه گرفته بود تا برای تعطیلات بین ترم برگردند خوزستان. زمستان سال ۵۶ بود. سردتر از همیشه. خودش هم همراه‌شان آمده بود و دل توی دلش نبود. چون دلش انقلاب کرده بود! و بیشتر از این نمی‌توانست حرف‌هایش را نگه دارد.

    وقتی که رسیدند و چمدان‌هایشان را پایین آورد، دستپاچه روبه‌روی معصومه ایستاد. صورتش گل انداخته بود و وسط آن سرمای استخوان‌سوز، دانه‌های عرق از پیشانی‌اش می‌چکید! معصومه با تعجب یک دستمال کاغذی از کیفش درآورد و به اسماعیل داد: «خوبی پسر عمه؟» و اسماعیل بدون آنکه سرش را بالا بیاورد فقط یک جمله گفت: «می‌خواهم بیایم از شما خواستگاری کنم!»

    چرا زودتر نگفتی!

    معصومه رو گرفت. عصبانی بود. حرفی را که اسماعیل زده بود باورش نمی‌شد. با دلخوری دسته‌ی چمدانش را کشید و سوار تاکسی شد: «شما اگر از قبل چنین قصدی داشتی نباید می‌گذاشتی روابط‌مان صمیمانه شود» اسماعیل با صدایی که بر خلاف همیشه خیلی ضعیف و مظلوم شده بود چمدان‌ها را توی صندوق عقب گذاشت: «اینجور چیزها را که نمی‌شود پیش‌بینی کرد!»

    تنهاییِ خواهر

    تصمیم برای معصومه سخت بود و گلوی اسماعیل بدجور گیر کرده بود اما وقتی شوهرخواهر معصومه حین پخش اعلامیه در اهواز شهید شد و خواهرش را با یک بچه چند ماهه تنها گذاشت، دل هیچ‌کس دیگر به این وصلت، رضا نبود. مادر معصومه می‌گفت: «با این آدم زندگی طبیعی نخواهی داشت. باید هر روز اثاثت را برداری و از این طرف به آن طرف بروی. این هم که فعلا در گیر و دار انقلاب است. سرانجامِ تو هم مثل خواهرت می‌شود. حداقل صبر کن ببین انقلاب چه می‌شود. تازه بعدش هم فکر نکن که دستت بهش می‌رسد!» پدر معصومه هم با اینکه موافق بود، می‌گفت: «این آدم اهل ماندن در این دنیا نیست.»

    دست و دل معصومه لرزیده بود. شیرینی «بله» را ته زبانش حس می‌کرد و سرش پر از عطر شکوفه‌های یاس بود اما بقیه که حرف می‌زدند می‌ترسید. به حرف کی باید گوش می‌داد؟ این همه سال، عادت کرده بود برای مشورت پیش اسماعیل برود و حالا مشکلش خودش بود! دیگر جواب تلفنش را نداد. ارتباطش را قطع کرد. اما اسماعیل کوتاه نمی‌آمد. یک سال و چند ماه از خواستگاری گذشته بود و هنوز امیدوار بود.

    اصرارهای اسماعیل

    آن روز اسماعیل دیگر کسی را برای وساطت نفرستاد. حتی منتظر نماند. لباس‌هایش را پوشید و آمد خانه دایی. معصومه کنار باغچه نشسته بود و وقتی دیدش دوید داخل. اسماعیل صدایش زد. معصومه ایستاد. قلبش می‌کوبید. سرش گیج می‌رفت. اما اسماعیل برای گفتن آخرین حرفش آمده بود: «معصومه! می‌دانی که ملاک من برای انتخاب تو صورت و قیافه نبوده. اگر فکر می‌کنی این قضیه منتفی است بگو تا من دیگر با اصرارهایم اذیتت نکنم.»

    دل معصومه هری ریخت. ترسید. انگار راستی راستی داشت اسماعیل را از دست می‌داد. انگار عاشق داشت به نفع معشوق کنار می‌کشید. انگار که اسماعیل، خودش بود؛ همان مردی که معصومه آرزویش را داشت، و او مثل همیشه به روی خودش نیاورده بود که اسماعیل را چقدر دوست دارد. روسری‌اش را مرتب کرد و به طرفش چرخید: «راضی‌ام» اسماعیل با تمام جانش خندید. معصومه زنش شده بود.

    خانه بخت

    رفتند خانه بخت. با یک حلقه و سفره ساده. معصومه مثل همان روزِ آمدن به دانشسرا، چادر گل‌دار پوشیده بود و دل توی دلش نبود. بله گفت و بله شنید. حتی عکاس هم نیاوردند. به جای بزن و بکوب هم یک خانم جلسه‌ای آمد تا از مزایای ازدواج و سادگی بگوید. خواهرها خندیدند: «اسماعیل و معصومه دیوانه‌اند! شورش را درآورده‌اند دیگر!» اما برای این دوتا، همین که با این همه سادگی کنار هم نشسته بودند، کافی بود. نه چشم معصومه پی دنگ و فنگ بود و نه اسماعیل. یار به چشم یار، خوش آمده بود.

    آقای پاسدار

    برگشتند تهران؛ مبارزه تمام نشده بود. اسماعیل یک پایش «کمیته» بود و پای دیگرش «جهاد». هر دوتایشان مثل دیوانه‌ها دنبال سخنرانی احزاب می‌گشتند و اسماعیل دست آخر سر دوستی با محسن رضایی وارد سپاه تهران شد. برای شروع زندگی فقط یک اتاق در «خیابان شریعتی» داشتند و مگر این، برای آن‌ها چیز کمی بود؟

    سر و صدای «کومله‌»‌ها هم درآمده بود و «غرب» شلوغ بود. خبر رسید دور نیست روزی که عراقی‌ها حمله کنند. اسماعیل مثل اسفند روی آتش بود. برگشت خانه. معصومه کتابش را بست: «زود آمدی؟» اسماعیل همان‌طور که چمدان‌ها را از بالای کمد پایین می‌آورد به معصومه خیره شد: «دیگر دانشگاه بی دانشگاه معصومه! باید برگردیم جنوب»

    سپاه آغاجری

    تابستان سال ۵۸ برگشتند آغاجری. مبارزه که مرز نداشت. جغرافیا در مکتب فکری معصومه و اسماعیل، بی‌معنا بود. محسن هم بعد از صحبتی که با اسماعیل داشت دستور راه‌اندازی «سپاه آغاجری» را داد. اما وقتی رسیدند یک جفت بی‌‌خانمان تمام عیار بودند. کجا باید بار این زندگی ساده را که هنوز دانشجویی بود زمین می‌گذاشتند؟

    یکی از قوم و خویش‌ها عزم سفر کرده بود. سه ماهه تابستان می‌خواستند بروند یک جای خوش و خرم. کلید را دادند به اسماعیل، و معصومه که جهیزیه‌اش اسلحه‌ها و مهمات سپاه تهران بود! وارد آن خانه شد. یک تابستان در آن خانه ماندند و بعد وسط مغازه پدر اسماعیل یک دیوار کشیدند و اتاقی که از آب درآمده بود، شد اولین خانه مشترک‌شان!

    تولد ابراهیم

    سپاه آغاجری که جان گرفت، ماموریت اسماعیل اهواز بود. معصومه در دانشسرا درس می‌داد و اسماعیل حقوق بخور و نمیر سپاه را سر سفره می‌آورد. توی یک خانه و با چند خانواده دیگر زندگی می‌کردند و از دار دنیا فقط یک قالی دوازده متری داشتند اما معصومه خوش‌حال بود. چون کم کم قرار بود سروکله یک نفر سوم هم توی زندگی‌شان پیدا شود؛ کوچولویی که اسمش «ابراهیم» بود.

    ابراهیم که به دنیا آمد خیلی نق‌نقو و اخمو بود. معصومه توی بغل می‌گرفت و کل خانه را می‌چرخاندش اما اخم‌هایش باز نمی‌شد. وقتی اسماعیل خانه بود، ابراهیم را می‌گذاشت توی بغلش و می‌گفت: «چطور است این بر خلاف خودت که همیشه می‌خندی، اخمو است؟!» و اسماعیل با خنده، جواب بچه‌های سپاه را می‌گفت: «شاید می‌خواهد فرمانده شود. بچه‌ها می‌گویند اخمِ فرماندهی‌ست!»

    دیوار صوتی اهواز

    اسماعیل دیگر یک جا بند نمی‌شد. یا سپاه بود یا هر کجای دیگری که جز خدا کسی نمی‌دانست. دیگر حتی معصومه از کارهایش سر در نمی‌آورد. آخرهای تابستان بود و ابراهیم توی بغل معصومه خوابش برده بود و رد شیر، گوشه لب‌های صورتی‌اش خشک شده بود که با صدای وحشتناکی از خواب پریدند. کل شیشه‌های خانه خورد شده بود و در و دیوارها هنوز می‌لرزید.

    معصومه، ابراهیم را بغل کرد و دویدند توی حیاط. اسماعیل شب برگشت. خسته، کوفته و با لباس‌های خاکی. اما مثل همیشه می‌خندید: «ترسیدید معصومه؟» معصومه ابراهیم را که تازه با زور آرام گرفته بود توی گهواره گذاشت: «چی شده اسماعیل؟!» اسماعیل با خنده ابرو بالا انداخت و به پشتی تکیه زد: «هیچی! فقط صدام هوس کرده یک سَرَکی به ما بزند!»

    سنگر در حیاط

    شهر دیگر جای ماندن نبود. اسماعیل و معصومه بچه کوچک داشتند. ولی نرفتند. اسماعیل عجله داشت. گفت: «توی حیاط سنگر بزن!» معصومه دست تنها بود اما آن‌قدر زمین را کند که سنگر قد خودش و ابراهیم شد! وقتی خبر به خانواده‌شان رسید عصبانی شدند. می‌گفتند: «حالا این‌ها چه گناهی کرده‌اند که باید همراه تو زیر توپ و آتش بمانند.» اما گوش اسماعیل بدهکار نبود و می‌گفت: «روا نیست که من با این مسئولیتم، زن و بچه‌ام دور از صدای جنگ باشند.»

    زندگی معمولی

    باید شبیه بقیه می‌شدند اما نشدند. توی خط زندگی معمولی و دویدن پشت زرق و برق‌ها نبودند. نه اینکه پول نداشته باشند اما حتی معصومه هم دیگر شبیه اسماعیل شده بود و تقاضاهای پیش پا افتاده چشمش را نمی‌گرفت. ساده‌ترین لباس‌ها را می‌خرید و راضی هم بود. احساس می‌کرد با بودنِ اسماعیل، فکر کردن به این چیزها خیلی سطحی است.

    زن‌ها دنبال طلا و پارچه و دکور خانه بودند و معصومه دنبال اسماعیل! اسماعیل هم همیشه به معمولی نبودنش افتخار می‌کرد و می‌گفت: «معصومه، تو خیلی بردی!» و معصومه وقتی می‌پرسید: «یعنی چی؟» در جوابش می‌گفت: «توی این خط‌ها نیستی. خوش‌حال باش. فلانی را می‌بینی؟ سپاهی هم بود ولی بدجور زندگی جلوی چشمش را گرفته.»

    برادر عراقی

    معصومه، اسماعیل را دوست داشت. و بیشتر، زندگی با او را. یک لقمه نان خشک و پنیرِ مانده هم که با هم می‌خوردند طعمش بهشتی بود. دخترشان «زهرا» هم به دنیا آمده بود و از شادی توی پوست‌شان جا نمی‌شدند. باران گلوله بود اما معصومه نمی‌شنید. نمی‌خواست بشنود. برای او صدای خنده‌های حتی خسته‌ی اسماعیل، وقتی از عملیات برمی‌گشت، زیباترین سمفونی دنیا بود. دلش می‌خواست آنقدر دنیا کِش بیاید که هیچ‌وقت از اسماعیل تمام نشود. اسماعیل هم چیزی از شهادت نمی‌گفت. هر وقت از عملیات برمی‌گشت فقط حرف پیروزی بود.

    روزی هم که مجروح شد باز می‌خندید! چند روزی با زور بند خانه بود و برای عیادتش می‌آمدند. بچه‌های سپاه، بسیجی اما آن سه نفر قیافه‌شان آشنا نبود. حتی حرف زدن‌شان. عربی حرف می‌زدند و اسماعیل با چه مهمان‌نوازی‌ای به زبان خودشان جواب‌شان را می‌داد! وقتی رفتند معصومه با تعجب کنار رخت‌خواب اسماعیل نشست: «آن‌ها را می‌شناختی اسماعیل؟» سر تکان داد و با شرمندگی گفت: «بهت برنمی‌خورَد اگر بگویم این‌ها کی بودند؟» معصومه گفت: «نه، مگر که بودند؟» و اسماعیل جوابش داد: «عراقی‌ها!»

    تیپ بدر

    برای اسماعیل «انسان» بودن به ایرانی یا عراقی بودن می‌چربید. نشست و با حوصله برای معصومه‌ای که برادرش را همین عراقی‌ها شهید کرده بودند توضیح داد. اینکه همه عراقی‌ها بعثی نیستند. خیلی‌هایشان را مجبور کرده‌اند با ما بجنگند و خودشان هم مسلمانند. اسماعیل به خانه تک به تک‌شان سر می‌زد، می‌گفت: «این‌ها اینجا غریب‌اند و مهمان ما حساب می‌شوند» حتی حواسش به سیگارشان هم بود. و همین شد که کم کم «تیپ بدر» شکل گرفت؛ تیپی از عراقی‌ها که برای دفاع از اسلام در برابر صدام ایستاده بودند و معصومه می‌دانست که همه‌اش کار اسماعیل و مهربانی‌هایش بود.

    بیا اهواز

    معصومه فقط دیر به دیر اسماعیل را می‌دید. سهمش از محبوب، زل زدن به عکس خنده‌هایش شده بود. وقتی نبود ماندن چه فایده‌ای داشت؟ گفت برای ادامه‌ درسش برمی‌گردد تهران. اسماعیل هم مخالفتی نکرده بود چون بیست و چهار ساعته وسط دل میدان بود. اما آن روز بهانه‌گیر شده بود. دل‌تنگی می‌کرد. دلش هزار راه رفته بود تا رسیده بود به تلفنِ معصومه در تهران: «بیا اهواز معصومه. زود بیا»

    معصومه تعجب کرده بود. فصل امتحانات خودش و بچه‌ها بود. گفت: «من اگر بیایم یک ترم عقب می‌افتم» و اسماعیل گفته بود: «این دفعه فرق می‌کند با دفعه‌های دیگر!» وقت رفتن، به دلش برات شده بود اما معصومه نمی‌خواست جدایی را قبول کند. می‌خواست فکر کند که اسماعیل برای همیشه هست حتی اگر قرار باشد چهار ماه به چهار ماه، صدایش را بشنود.

    خداحافظ اسماعیل

    اسماعیل اصرار کرد و معصومه می‌ترسید. مثل روز خواستگاری. که اگر نمی‌گفت «راضی‌ام»، اسماعیل برای همیشه می‌رفت. دست ابراهیم و زهرا را گرفت و آمد اهواز. وقتی رسیدند، اسماعیل عجله‌ای سلام داد و رفت! آخر، عملیات بود. معصومه دل‌خور گفت: «این همه ما را کشاندی که نباشی؟» اما اسماعیل می‌خندید. مثل همیشه. انگار همان پسرعمه‌ی دیوانه بود که هیچ جا بند نمی‌شد.

    معصومه گریه‌اش گرفته بود. از دست اسماعیل. دلش برایش تنگ شده بود. قسم خورد که اگر تا شب نیامد فردا برگردند. اما صدای زنگِ در آمد. ساعت دوازده شب. اسماعیل بود. بعد از این همه مدت، چهار نفری دور سفره نشستند؛ اسماعیل و معصومه و ابراهیم و زهرا؛ مثل یک خانواده. اسماعیل تا می‌توانست خندید و خنداند. روده‌بر شده بودند. تا خود صبح.

    صبحانه یک لقمه نیمرو خورد و ده لقمه برای نیروهایش توی ماشین برد. خداحافظی می‌کرد. نه مثل هر بار. ته دل معصومه می‌لرزید اما به رویش نمی‌آورد. نمی‌خواست باور کند این آخرین دیدار است. نمی‌خواست قبول کند این رفتن، برگشتن ندارد. اسماعیل توی کوچه ایستاد. برای معصومه دست تکان داد: «اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم!» معصومه خودش را به نشنیدن زد. کاسه آب را پاشید. با خودش می‌گفت: «اسماعیل برمی‌گردد. مثل همیشه» اما چند روز بعد خبر شهادتش برگشت.  اسماعیل‌اش شده بود «شهید اسماعیل دقایقی».

    سوار ماشین شد. گریه نمی‌کرد. زجه نمی‌زد. ناله نمی‌کرد. ماشین که از سر کوچه رد شد اسماعیل انگار همانجا ایستاده بود. می‌خندید و برای معصومه دست تکان می‌داد: «اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم!» معصومه خندید. همه تعجب کردند. و دستش را برای خداحافظی بالا آورد: «تو همیشه یک قدم از من جلوتر بودی اسماعیل. حقت است منتظرم بمانی. حقت است منتظرم بمانی …»

    پایان پیام/

  • بازدید رایگان از موزه‌ها و اماکن تاریخی خوزستان

    بازدید رایگان از موزه‌ها و اماکن تاریخی خوزستان

    به گزارش موج زاگرس،  روابط‌عمومی اداره‌کل میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی خوزستان روز دوشنبه، به نقل از محمدحسین ارسطوزاده اعلام کرد:باتوجه به فرارسیدن سومین سالگرد شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی و به منظور ارج نهادن به جایگاه رفیع این سردار رشید به‌عنوان یکی از مواریث بزرگ ایران اسلامی، بازدید عمومی از اماکن تاریخی و موزه‌های باستان‌شناسی استان در روز سه‌شنبه ۱۳ دی‌ رایگان خواهد بود.
    وی با اشاره به تعدد محوطه‌های تاریخی، اماکن و موزه‌های باستان‌شناسی استان در بازدیدهای عمومی، افزود: معبد، موزه و آثار تاریخی چغازنبیل و هفت‌تپه، موزه باستان‌شناسی شوش، موزه باستان‌شناسی ایذه، موزه کرناسیون دزفول، موزه سنگ‌نگاره‌ها، آبشار و آسیاب‌های تاریخی شوشتر، موزه بافت تاریخی ـ صنعتی ـ مسکونی و موزه تاریخی آبادان، مسجد رنگونی‌ها و نیز یادمان شهدای والفجر ۸، بخشی از مجموعه اماکنی است که در روز سه‌شنبه برای بازدید عموم رایگان خواهد بود.

    انتهای پیام/

  • بازگشت پیکر ۱۰۰ شهید تازه تفحص شده به کشور

    بازگشت پیکر ۱۰۰ شهید تازه تفحص شده به کشور

    به گزارش موج زاگرس،  سردار سید محمد باقرزاده فرمانده کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح  اظهار کرد: پیکرهای پاک و مطهر ۱۰۰ شهید دوران دفاع مقدس که اخیرا در مناطق عملیاتی جنوب عراق در استان‌های میسان و بصره تفحص شدند، پنج شنبه ۱۷ آذر ماه همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها وارد کشور خواهند شد.

    وی افزود: پیکر این شهدای والا مقام از طریق آبراهه بین المللی اروند وارد اسکله آبادان خواهند شد تا مورد استقبال مردم قرار گیرند.

    فرمانده کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح گفت: این شهدا در عملیات‌های والفجر مقدماتی، والفجر یک، خیبر، بدر، کربلای پنج، بیت المقدس هفت و تک‌های دشمن در سال ۶۷ به فیض شهادت نائل آمدند.

    پایان پیام/

  • مزین‌شدن یک مدرسه به نام شهید “کیان پیرفلک”/رشد علمی کشور دلیل واهمه دشمنان انقلاب

    مزین‌شدن یک مدرسه به نام شهید “کیان پیرفلک”/رشد علمی کشور دلیل واهمه دشمنان انقلاب

    به گزارش موج زاگرس،  مسعود حمیدی نژاد بین همکلاسی های دانش آموز شهید حادثه تروریستی ایذه “کیان پیرفلک” حضور پیدا کرد.

    وی در جمع این دانش آموزان به نقش آنها براساس بیانیه گام دوم انقلاب در تحقق رسالت های انقلاب اسلامی، گفت:آینده سازان کشور و طلایه داران تمدن نوین اسلامی شما دانش آموزان هستید.

    مدیرکل آموزش و پرورش استان خوزستان به گرامیداشت شهید کیان پیرفلک از سوی آموزش و پرورش، ادامه داد: علاوه بر مزین شدن مدرسه محل تحصیل این شهید دانش آموز به نام او، جشنواره استانی دست سازه های دانش آموزی گرامیداشت او نیز در شهرستان ایذه برپا می‌شود.

    وی گفت: رشد علمی جوانان و نوجوانان کشور مهمترین دلیل واهمه دشمنان انقلاب است و دلیل هجمه دشمنان انقلاب اسلامی، رشد علمی فزاینده کشور به دست جوانان و نوجوانان گام دومی انقلاب است‌.

    وی با تاکید بر جایگاه رفیع شهیدان در پیشبرد اهداف انقلاب بیان کرد: شهادت والاترین مقامی است که یک انسان می تواند در نزد پروردگار به آن دست یابد و امروز شما در کلاس مدرسه خود از همکلاسی خود درس ایثار، مقاومت و پایمردی آموختید.

    حمیدی نژاد در ادامه با اشاره به تلاش دشمنان برای متوقف کردن روند رشد شاخص های علمی کشور افزود: مهمترین دلیل اقدامات دشمنان انقلاب در راه اندازی جنگ ترکیبی ضد انقلاب اسلامی واهمه آنها از تحقق رشد علمی کشور به دست جوانان و نوجوانان ایرانی است؛ بی شک مهمترین اقدام متقابل شما عزیزان در برابر این اتفاقات این است که بیش از پیش در تحصیل علم و دانش مصمم باشید.

    مدیرکل آموزش و پرورش خوزستان با عرض تسلیت شهادت این دانش آموز در حادثه تروریستی ایذه گفت: یاد و خاطره شهدای دانش آموز ایذه‌ای همواره در یادها باقی خواهد ماند و مسیری برای حرکت دانش آموزان گام دومی در استان خوزستان خواهد بود.

    کیان پیرفلک دانش آموز ۹ ساله ایذه ای در حادثه تروریستی شامگاه چهارشنبه ۲۵ آبان در این شهر، به همراه ۶ نفر دیگر به شهادت رسید. پدر وی نیز در این حادثه مجروح شد که هم اکنون در بیمارستان گلستان اهواز بستری است.

    انتهای پیام/

  • شهید جهان‌آرا؛ شاگرد مکتب آقای مقاومت

    شهید جهان‌آرا؛ شاگرد مکتب آقای مقاومت

    به گزارش موج زاگرس ؛محمدعلی جهان‌آرا یکی از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران در جنگ تحمیلی و از مبارزان با رژیم پهلوی بود که در عملیات‌هایی مانند نبرد خرمشهر و حصر آبادان، نقش کلیدی بر عهده داشت، او هم‌چنین قبل از جنگ تحمیلی به مبارزه با منافقان و عوامل مزدوری که از خارج مرزها تحریک می‌شدند، پرداخت و بسیاری از توطئه‌هایی را که بر ضد نظام اسلامی طراحی می‌شد، خنثی کرد.

    این متفکر و فرمانده نظامی سرانجام پس از سال‌ها خدمت به وطن در هفتم مهرماه سال ۱۳۶۰ در مسیر بازگشت از اهواز به تهران بر اثر سانحه هوایی سقوط هواپیمای c۱۳۰ ارتش جمهوری اسلامی در منطقه کهریزک تهران همراه با یارانش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

    این سردار دوران دفاع مقدس، زاده نهم شهریورماه سال ۱۳۳۳ بود. اکنون و پس از گذشت قریب به شش دهه از آن تاریخ، کاربران فضای مجازی به آن واکنش نشان دادند.

    کاربری با نام داوود مستان نوشت: «ایشون فقط ۲۷ سال داشتن که ۳۴ روز با نیروهاشون دست خالی جلوی یه ارتش ایستادن، ما چند سالمونه؟ چند تا خرمشهر رو حفظ کردیم؟ چند تا خرمشهر آزاد کردیم؟ یادمون هست که فرمودند خرمشهرها در پیش است؟»

    شهید جهان‌آرا؛ شاگرد مکتب آقای مقاومت

    کاربری دیگری نوشت: «صدام از فرماندهان عراقی پرسید: چرا نمی‌توانید وارد خرمشهر شوید؟! گفته بودند: جوان ۲۷ ساله‌ای به نام جهان‌آرا مانع می‌شود! محمد جهان‌آرا، شاگرد مکتب آقای مقاومت، سیدعلی خامنه‌ای بوده است.»

    شهید جهان‌آرا؛ شاگرد مکتب آقای مقاومت

    فاطمه زینلی نیز نوشت: «شهید محمدعلی جهان‌آرا: بچه‌ها اگر شهر سقوط کرد، نگران نباشید، دوباره فتح می‌کنیم؛ مراقب باشید ایمانتان سقوط نکند!»

    شهید جهان‌آرا؛ شاگرد مکتب آقای مقاومت

    کاربری دیگری با اشاره به یکی از صحبت‌های شهید جهان‌آرا نوشت: «روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه‌ای که خرمشهر سقوط کرد، من یک‌ماه به طور مداوم کربلا را می‌دیدم، هرروز که حمله دشمن بر برادران سخت می‌شد و فریاد آنها بی‌سیم را از کار می‌انداخت و هیچ راه نجاتی نبود، به اتاق خود می‌رفتم و گریه می‌کردم و فریاد می‌زدم یا رب‌العالمین بر ما مپسند، ذلت و خواری را.»

    شهید جهان‌آرا؛ شاگرد مکتب آقای مقاومت

    یک کاربر هم با اشاره به بخشی از وصیت‌نامه شهید جهان‌آرا خطاب به امام خمینی (ره) ، نوشت: «ولی تو ای عصاره تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی، ولی کیست که این همه رنج‌ها و دردهای تو را درک کند و کیست که دریابد که لحظه‌ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان خیانتی به تاریخ است؟»

    شهید جهان‌آرا؛ شاگرد مکتب آقای مقاومت

    انتهای پیام/و.آ