برچسب: شهید گمنام

  • ممبی میزبان پیکر مطهر شهید گمنام؛ حضور گسترده مردم در مراسم استقبال

    ممبی میزبان پیکر مطهر شهید گمنام؛ حضور گسترده مردم در مراسم استقبال

    به گزارش خبرنگار موج زاگرس؛(آرش مدرسیان) مراسم استقبال از پیکر مطهر شهید گمنام، امروز چهارشنبه و همزمان با ایام فاطمیه و گرامیداشت هفته بسیج، در شهر شهیدپرور ممبی برگزار شد و حضور گسترده مردم، جلوه‌ای از ارادت آنان به فرهنگ ایثار و شهادت را به نمایش گذاشت.

    این آیین معنوی با مشارکت خانواده‌های معظم شهدا، بسیجیان، نیروهای نظامی و انتظامی، مدیران و مسئولان محلی، جوانان، زنان و کودکان از ورودی شهر آغاز و تا مسجد حضرت صاحب‌الزمان (عج) ادامه یافت.

    کربلایی علی‌سینا والی‌اصل اجرای مراسم را برعهده داشت و کربلایی واحد حصاری با قرائت آیاتی از کلام‌الله مجید، فضای مراسم را معنوی‌تر کرد. سپس بخشدار ممبی، سیدجواد دادمهر، با خیرمقدم به مردم و تأکید بر اهمیت پاسداشت راه شهدا، گفت:

    حضور پرشور مردم نشان‌دهنده وفاداری آنان به ارزش‌های دفاع مقدس و فرهنگ ایثار است و یاد شهدا چراغ راه آینده خواهد بود.

    سرهنگ محمدعلی ارمیده، سخنران مراسم، نیز با بیان رشادت‌های شهیدان گمنام اظهار داشت:

    این شهیدان نماد فداکاری و شجاعت ملت ایران هستند و حضور آنان در هر نقطه کشور یادآور ارزش‌های بلند مقاومت و ایثار است.

    در ادامه، کربلایی مجید پوردیان با نوای مرثیه‌سرایی، مراسم را با فضایی معنوی و سوگ‌وار همراه کرد و مردم با چشمانی اشکبار با پیکر مطهر شهید وداع کردند.

    استقبال امروز مردم ممبی، نشان‌دهنده احترام و پایبندی آنان به آرمان‌های دفاع مقدس و ارادت همیشگی به شهدا بود و یاد و نام شهیدان گمنام را در دل این شهر جاودانه ساخت.

    انتهای پیام/

  • برگزاری جلسه شورای اداری بخش ممبی برای برنامه‌ریزی استقبال از شهید گمنام

    برگزاری جلسه شورای اداری بخش ممبی برای برنامه‌ریزی استقبال از شهید گمنام

    گزارش خبرنگار موج زاگرس،صبح امروز دوشنبه، جلسه شورای اداری بخش ممبی با محوریت برنامه‌ریزی مراسم وداع و استقبال از شهید گمنام در شهر ممبی برگزار شد. این مراسم روز چهارشنبه ساعت ۹:۳۰ صبح از ورودی شهر ممبی تا مسجد حضرت صاحب‌الزمان (عج) برگزار خواهد شد.

    جلسه در سالن جلسات حوزه مقاومت بسیج سیدالشهدا (ع) با حضور مسئولان و مدیران شهری برگزار شد.

    مهربانی، معاون عمرانی فرمانداری شهرستان، ضمن تأکید بر اهمیت حضور مردم در مراسم، گفت:استقبال از شهیدان گمنام نه تنها یک وظیفه فرهنگی و دینی است بلکه فرصتی است برای استمرار ارزش‌های ایثار و مقاومت در جامعه.

    اکبری، فرمانده حوزه مقاومت بسیج سیدالشهدا (ع) ممبی، ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام فاطمیه و گرامیداشت هفته بسیج، درباره برنامه‌ریزی بسیج برای برگزاری مراسم عنوان کرد:با همکاری دستگاه‌های مختلف، تلاش داریم مراسم با شکوه و با رعایت کامل ضوابط امنیتی و فرهنگی برگزار شود تا یاد و خاطره شهیدان گمنام در دل مردم زنده بماند. امیدواریم حضور پرشور مردم، پیوند آن‌ها با ارزش‌های دینی و ملی را نشان دهد.

    دادمهر، بخشدار بخش ممبی، ضمن قدردانی از همکاری مسئولان، افزود: هماهنگی تمامی دستگاه‌های شهر و بخش برای برگزاری منظم مراسم نشان‌دهنده همبستگی و روحیه مشارکت مردم در پاسداشت فرهنگ ایثار است و انتظار می‌رود شهروندان با حضور فعال، استقبال شایسته‌ای از این شهید عزیز داشته باشند.

    والی اصل، مسئول شورای تبلیغات اسلامی، نیز با تأکید بر جنبه‌های فرهنگی و تبلیغی مراسم گفت: این برنامه فرصتی است برای ترویج ارزش‌های دینی و اخلاقی و آشنایی نسل‌های جوان با مفاهیم ایثار، شجاعت و وفاداری به میهن و دین.

    مراسم استقبال از شهید گمنام، علاوه بر ایجاد فضای معنوی و فرهنگی، فرصتی است برای تجدید پیمان با ارزش‌های دفاع مقدس و گرامیداشت یاد و خاطره شهدای گمنام و انتظار می‌رود حضور پرشور مردم، شکوه و معنویت ویژه‌ای به شهر ممبی ببخشد

    انتهای پیام/

  • «آن‌ها» آمدند؛ اما ما از «آن‌ها» چه می‌دانیم؟ +تصاویر

    «آن‌ها» آمدند؛ اما ما از «آن‌ها» چه می‌دانیم؟ +تصاویر

    به گزارش موج زاگرس؛  حنان سالمی: آن‌ها آمدند. در تابوت‌هایی سر بسته که رو به آفتاب جاری بود. پیچیده به پرچم وطن. اما ما از «آن‌ها» چه می‌دانیم؟ از این استخوان‌هایی که هیچ نشانی جز غربت ندارند. از این جوان‌هایی که روزی عزیز کرده خانه‌هایشان بودند و اسم داشتند و حالا، ما، بی‌اجازه، با اسم جدیدِ «آن‌ها» صدایشان می‌زنیم.

    به قصه‌هایشان فکر کرده‌ایم؟ به آرزوهایشان؟ به روزگارشان؟ به اینکه آن‌ها هم آدم‌هایی بودند درست مثل ما. می‌خندیدند. گریه می‌کردند. عصبانی می‌شدند. سرما می‌خوردند. و شاید هم در عصری پاییزی، قلب‌هایشان اکلیلی می‌شد و می‌تپید و عاشق می‌شدند! بعد هم در گرگ و میش غروب، برای زندگی آینده‌شان با آن دختری که سایه‌اش، با حیا، تا ته کوچه باغ، کشیده و محو می‌شد، برنامه می‌چیدند.

    می‌ایستم کنار بیست و دو تابوتی که امروز به خانه برگشته‌اند. مردم روی سر بلندشان کرده‌اند. همه با آن‌ها عکس یادگاری می‌گیرند! و توی وضعیت شبکه‌های مجازی‌شان زیر این عکس‌ها می‌نویسند «شهید»؛ اما من دوست ندارم شهید صدایشان بزنم. این همه سال آن‌ها را بالا بردند و ما از پایین نگاه‌شان کردیم. طوری دورشان کردند که انگار برای شبیه آن‌ها شدن، هیچ کاری نمی‌توان کرد. که شهید، یعنی فرشته! پاک. بی‌گناه. و یک یقه آخوندی تا ته بسته.

    اما این استخوان‌های دور از وطن، این آرزوهای به خاک افتاده و این پلاک‌هایی که خون این بیست و دو جوان روی آن شتک زده و سال‌ها بعد با خاک ممزوج شده، آدم‌اند. آدم‌هایی درست عین خود ما. شاید آن تابوت سوم یک جوان خوشتیپ بود که هر وقت عطر تی‌رُزش تمام می‌شد خانه را می‌گذاشت روی سرش! یا آن تابوت دهم، که بالاتر از بقیه رفته، به نظر می‌آید تا ژل کتیرا به موهایش نمی‌کشید دانشگاه نمی‌رفت. تابوت هفدهم هم که آن‌قدر از بقیه رفقایش عقب می‌مانَد اگر اشتباه نکنم از آن درس‌خوان‌های حزب‌الهی بود که عاشق دختر شر دانشکده شده بود!

    سرم را می‌گذارم روی یکی از تابوت‌ها و سلام می‌دهم: «سلام برادر! بیداری؟! ببخشید که این همه سال، شما را آن‌ور مرزها جا گذاشتیم. نه که نخواهیم دنبالتان بگردیم اما شما پیدایتان نمی‌شد! حالا که این همه راه، از آن طرف مرز، برگشته‌اید به وطن، با من مصاحبه می‌کنید؟! برادر! با شمایم.»

    زن‌ها اشک‌شان را با پر چادرشان می‌گیرند و هاج و واج نگاهم می‌کنند. «این دختر دیوانه‌ست یا خودش را به دیوانگی زده؟» پیرزن دست می‌گذارد روی شانه‌ام و تکانم می‌دهد: «شهید است مادر جان. می‌خواهی با مُرده مصاحبه بگیری؟!»

    «بله من دیوانه‌ام حاج خانم! دیوانه‌ای که می‌خواهد جلوی تکراری شدن این تابوت‌ها را بگیرد. جلوی عادت کردن به اینکه آن‌ها شهیدند و ما، آدم‌های معمولیِ جایز الخطا!»

    اصلا ما از زندگی و مردن چه می‌دانیم؟ از کجا معلوم که این زندگی، مرگ نباشد و مرگ، خود زندگی؟! ما زنده‌ایم یا استخوان‌های توی این تابوت‌ها؟ آن‌ها مُرده‌اند یا ما که نمی‌دانیم کجای دنیا را گرفته‌ایم و از آن دل نمی‌کنیم؟ پیرزن از مرگ چه می‌داند؟ از رسیدن جان به گلوگاه. از کشیدن آخرین نفس با دست‌های بسته. از رقص گلوله توی گوشت تن. از آخرین تپش قلب. تابوت را آرام تکان می‌دهم و دوباره می‌پرسم. این بار بلندتر. با جرأت‌تر. و مطمئن: «بیداری برادر؟!»

    دختری کنارم می‌نشیند. شانه به شانه من. می‌شود پشت و پناهم و سوالم را تکرار می‌کند: «بیدار شو برادر! ببین چه به جان جهان افتاده. بیدار شو و به ما بگو چطور توانستید آن‌قدر عاشقانه با گلوله هم‌آغوش شوید؟ چطور ممکن است سن‌تان از ما بیشتر نباشد و این‌طور بهتر از ما، جنگیده باشید؟ برای دفاع از ما. دفاع از انسانیت. دفاع از حرمت نفس کشیدن زیر سقف آسمان و راه رفتن روی خاک. بیداری برادر؟»

    مارش نظامی می‌زنند. تابوت‌ها مثل یک چفیه بسیجی روی سر مردها می‌نشینند. دنبال‌شان می‌دوم. دنبال بیست و دو آدم. بیست و دو قصه. بیست و دو زندگی و اشک و لبخند و امید. دنبال بیست و دو تابوت که هر کدام‌شان یادگار یک خانه و خانواده است. دنبالشان می‌دوم و دنیا را فراموش می‌کنم. لباس پوشیدن‌ها. خوردن‌ها. خریدن‌ها. تقلا برای بیشتر دیده شدن‌ها. تهمت‌ها.غیبت‌ها. دروغ‌ها. رنج‌ها. رنج‌ها. رنج‌ها. این چه زندگی سرتاسر رنجی‌ست که برای رسیدن به کجا انتخاب کرده‌ایم؟! دنبالشان می‌دوم و دوست دارم صدایشان بزنم، اما این بار نه به اسم شهید! می‌خواهم بیدار شوند و برایم از قصه‌هایشان بگویند! خود خودشان! که شاید ما هم باور کنیم «آن‌ها» آدم‌هایی بودند مثل خودمان؛ اما فعلا، تیتر من در بدرقه‌شان تا خانه ابدی این است: «آن‌ها آمدند اما ما، از «آن‌ها»، چه می‌دانیم؟»

    پایان پیام/