برچسب: حنان سالمی

  • فانوس‌هایی زیر سایه تاریکی

    فانوس‌هایی زیر سایه تاریکی

    به گزارش موج زاگرس،     ؛ حنان سالمی: لعنت به شب‌های کِش‌دار؛ همان‌ها که وقتی دچارشان شوی هر چقدر دست و پا بزنی بیشتر تو را در خودشان می‌بلعند؛ گردابِ آدمخواری‌اند که جان می‌گیرند از هر جان‌دارِ مبتلا به رنج تنفس. «نفس بکش! نفس بکش! تو باید زنده بمونی!» و ناگهان، زیر چشمان مضطرب و آلوده به شبِ اردوگاه‌های «رفح» و در منطقه «تل السلطان»، صدها بینی کوچکِ آغشته به عطر زِفر خون، نفس می‌کشند. «بلندتر! محکم‌تر! تو باید بتونی هوا رو قوی توی ریه‌هات بکشی تا مَرد شی! یه مرد اصیل فلسطینی.» و شب، پر از صدای نَفَس‌های کودکانی می‌شود که به جای شناسنامه‌های سوخته، تلاش می‌کنند تا حداکثر هوای غزه را به عنوان نشانی از وطن، در ریه‌هایشان داشته باشند.
    با سوراخ‌های کوچک‌ مجرای باریک بینی‌هایشان، هوای زخمی با ترکش‌های باروت را نفس می‌کشند و اجازه می‌دهند شب، بی‌رحمانه آن‌ها را در آغوش‌اش ببلعد و بی سر و صدا، چون بذری در شُرُف روییدن، در هم فشارشان دهد! چیزی شبیه پیچیدن پاها به هم در هنگامه‌ی مرگ. در هم فشرده می‌شوند و نَفَس‌ها را در سینه‌هایشان نگه می‌دارند تا لحظه‌ی باشکوه جوانه زدن از خاک وطن. «آفرین پسرم! چه مَردی شدی!» «فردا رمضانه ماما؟ من خیلی هوا خوردم! اشکال نداره دهنم بوی هوا بده؟!» شکم‌هایشان آن‌قدر خالی شده که دیگر حتی صدا نمی‌دهد! شکم‌هایی آرام گرفته در بستر صبر و قانع به تقلای قطرات ضعیف گلبول‌های سرخ و سفید که در رگ‌های پلاسیده‌ی تن‌هایی تنها، دنبال ویتامین‌ها و پروتئین‌هایی که نیست می‌گردند! «هلال که دراومد، رمضان میشه؛ ها کن ببینم!»
    کودکان به نوبت ها می‌کنند و بیرون چادرها می‌ایستند تا ببینند بختِ کدام یک‌شان بلندتر است. «هرکس زودتر هلال ماه رو دید، برنده‌ست.» چشم‌های تیله‌ای‌شان را باز می‌کنند. خیره می‌شوند در زوایای پیکره‌ی شب. و آسمان، سخاوتمندتر از آن است که به چشمانِ وحشت‌دیده‌ی آن‌ها، هلالی باریک و درخشان و نقره‌ای از جنس ماه را نبخشد. «دیدمِش.» «منم دیدمِش.» «وای منم دارم می‌بینمِش. اوناهاش. درست بالای چادر انوار و ابرار.»
    هلال ماه، آرام آرام، درست شبیه جنینی نورس که می‌داند باید کِی از رحم امن آسمان بیرون بیاید و زاییده شود، خودش را در عمیق‌ترین و تاریک‌ترین حفره‌ی شب بالا می‌کشد. زنان هلهله می‌کنند و مردان، لب‌های خشک‌شان را به خنده‌ی بی‌رمقی باز می‌کنند. هلال، دل‌خوشی کوچکی‌ نیست بین این سلاخی عصر تمدن و حالا، کودکانِ غم‌زده‌ی نواری به باریکی غزه، حداقل چیزی در میان این همه تاریکی، برای درخشیدن دارند؛ چیزی به نام «هلال ماه مبارک رمضان» و به شیرینی سفره‌های افطاری که حتی خالی‌شان هم امید است و نور و برکت. «خونه رو تزئین کنیم؟ ابو نواس هنوز ریسه و فانوس‌هاش رو داره. به خدا راست میگم ماما!»
    چشم‌های زنان، آن محدوده‌ی شرقیِ خورشیدی، همان مردمک‌های به رنگ زیتون، آن عزادارانِ سورمه نکشیده‌ی حسرت کشیده، ناگهان پر از اشک می‌شوند. «خونه؟ آره! آره! ما هنوز خونه داریم! تزئین می‌کنیم! مثل هر سال. چرا که نه. رمضان کریم! بدویید بچه‌ها. بدویید. به نظرتون ابو نواس هنوز بیداره؟»
    کودکان، پابرهنه می‌دوند؛ روی استخوان‌های شکسته و سینه‌های دریده و پوست‌های ترکیده‌ی عزیزان‌شان. می‌دوند و هوای غزه را نفس می‌کشند. می‌دوند تا زخم‌هایشان را به دست باد بسپارند. می‌دوند تا هر جا که هستند، حتی اگر در چادرهای اهدایی صلیب خون، اما هلال ماهِ مبارک را روی سقف‌های کوتاه‌شان نقاشی کنند. کودکان می‌دوند و ابو نواس، آخرین دارایی‌اش را، ریسه‌ها و فانوس‌های جا مانده از رمضانی که گذشت، به دستانِ مشتاق‌شان می‌بخشد تا زیر سایه‌ی تاریکی، جهان کوچک‌شان را با دست‌هایی کوچک‌تر، روشن کنند. «آفرین دخترا و پسرای خوش‌قلبم. رمضان کریم. بخندین. آفرین. آفرین. همه‌ی این فانوسا برای شما. همه‌ی خیمه‌ها رو نورانی کنید. قبول؟ آره همه. بدویید فرشته‌های کوچولو. همه‌ی خیمه‌ها رو نورانی کنید. حتی خیمه‌ی شهدا!»
    انتهای پیام/
  • شهیدی که می‌خواست با عشق‌اش فرار کند!

    شهیدی که می‌خواست با عشق‌اش فرار کند!

    به گزارش موج زاگرس، حنان سالمی: عکس شهدا را چیده‌ایم بالای طاقچه و هرکس خواست حرفی بزند توی صورتش می‌ایستیم. بی‌آنکه باور کنیم آن‌ها هم خودِ خودمان بودند؛ گریه می‌کردند، می‌خندیدند، عصبانی می‌شدند و شاید هم مثل «علی جاویدپور» بعد از عاشقی می‌خواستند با عشق‌شان فرار کنند!

    علی، عاشق دخترِ همسایه‌شان شده بود. دوستش داشت. آن‌قدر که حاضر بود به خاطرش درِ خانه را محکم باز کند و با دست‌های به کمر زده، وسط چارچوب اتاق پذیرایی بایستد و بلند بلند و چشم توی چشم بابا و خان داداشش بگوید: «باید برام برید خواستگاری! من این دختر رو می‌خوام!»

    دل و جرأت

    عشق به علیِ چهارده ساله دل و جرأت داده بود. بزرگش کرده بود. و هیچ‌کس نمی‌توانست جلودارش باشد. همه شال و کلاه کردند و رفتند خانه دختر همسایه‌. در زدند. نشستند. خواستگاری کردند اما مرغ پدر دختر همسایه فقط یک پا داشت: «علی آقا هنوز کوچیکه! نه کار درست و حسابی داره و نه حتی سربازی رفته!»

    برگشتند خانه. فکر کردند همه چیز تمام شده. که علی فهمیده هنوز کسی از حرف‌هایش حساب نمی‌بَرَد. علی اما از دلش حساب می‌بُرد. می‌دانست تپیده. احساسش را باور داشت. و نمی‌خواست محبوبش را از دست بدهد. دیگر جدی شده بود. نمی‌خندید. سر به هوا نبود. توی تعمیرگاه‌ کنار دست بابا ایستاده بود و لام تا کام حرف نمی‌زد. مادر نگرانش شده بود‌. دستش را گرفت: «چیزی که زیاده دختر! بهترش رو برات می‌گیرم عزیزم!»

    فرار می‌کنیم

    علی گر گرفت. دست‌هایش عرق کرد. و با لب‌هایی که می‌لرزید و چشم‌های آبی‌ایی که اشک توی آن‌ها موج موج شده بود توی حیاط دوید: «اگر باباش خواستگاریم رو قبول نکرد …» همه از سفره ناهار بلند شدند و هاج و واج به دهن علی خیره ماندند. چه می‌خواست بگوید؟ چی توی سرش بود؟ بابا لا اله إلا الله گفت و علی همان‌طور که می‌رفت، در را پشت سرش کوبید: «باهاش فرار می‌کنم!»


    شهید علی جاویدپور

    تهدید علی آن‌قدر قاطع و جدی بود که کار خودش را کرد. که همه فهمیدند علی از دلش دست بردار نیست. و پدرِ دختر همسایه رضایت داد که علی و دختر ناز پرورده‌اش، تا تمام شدن سربازیِ علی، نشان کرده و شیرینی خورده هم باشند.

    بزرگ‌مردِ کوچک

    علی خوش‌حال بود. سرحال. کار می‌کرد و درس می‌خواند و عشق دختر همسایه، دیوانه‌اش کرده بود. نقشه می‌چید که این‌طور عروسی بگیرند‌. آن‌طور خانه‌شان را بچینند. و دختر همسایه هر روز موقع اذان مغرب، از درِ نیمه باز حیاط خانه‌شان چشم به راه بود تا ببیند بزرگ‌مردِ کوچکش چطور برای نماز جماعت به مسجد می‌رود.

    همه چیز خوب بود. روبه‌راه. و علی، پانزده ساله شده بود که حسین، هوایی‌اش کرد. به پوتین‌های خاکی برادر بزرگ‌ترش نگاه می‌کرد. به زخم‌های روی پیشانی‌اش. و به شادی‌هایی که از خودش گرفته بود تا بجنگد و آب توی دل شادی‌های علی و دختر همسایه تکان نخورَد. جنگ شده بود و حسین، رفته بود. جنگ شده بود و علی، مانده بود تا بساط عروسی بچیند.

    زنده زنده، مُرده بود!

    از خودش خجالت می‌کشید. علی دیگر به دختر همسایه نگاه نمی‌کرد. دیگر زود از خانه بیرون نمی‌آمد تا قبل از بیدار شدن پدرش، او را ببیند. و دیگر بعد از نماز جماعت، جلوی قسمت زنانه مسجد، این پا و آن پا نمی‌کرد تا محبوبش رد شود و با صدایی که از عشق و شرم می‌لرزید، بگوید: «سلام!» علی، زنده زنده، مُرده بود. کمتر حرف می‌زد. بلند نمی‌خندید. چشم‌هایش را به زمین می‌دوخت و عشق دختر همسایه را فراموش کرده بود.


    پلاک مردان خدا

    آن شب که برگشت خانه، همه دورش جمع شدند. مادر دستش را گرفت: «دعواتون شده؟» علی آرام خندید: «نه!» بابا دستی به ریش‌هایش کشید: «می‌دونی که دختر مردم بازیچه ما نیست!» علی نیم‌خیز نشست: «خب معلومه که نیست» پدر با عصبانیت یقه علی را گرفت: «پس چه مرگته؟!» بغض علی شکست. شانه‌هایش با هق هق بلندی تکان می‌خورد. و تنها صدایی که از او شنیدند، این بود: «باید برم! خیلی زود! قبل از اینکه دیر بشه!»

    مرد میدان

    علی شناسنامه‌اش را دستکاری کرد و رفت. بی خداحافظی. حسین خبرش را آورد که جبهه است. دختر همسایه امن یجیب می‌خواند و مادر آش نذری به راه انداخته بود. اما نه دعاهای محبوب، و نه حتی نذر دلِ سوخته مادر، نتوانست علی را برگردانَد. او خیلی مَرد شده بود؛ حتی بزرگ‌تر از خودش! آن‌قدر مرد که بهمن ۶۲ زیر تابوت حسینِ شهیدش ایستاد و خم به ابرو نیاورد.

    دختر همسایه دنبالش دوید. از دسته ساکش آویزان شد. التماسش کرد: «مگه عاشقم نبودی آقا علی؟ مگه من عاشقت نیستم؟ دیدی که حسین آقا چطور شد. تو شهید میشی، قسم‌ات میدم نرو!»


    مزار شهید علی جاوید پور

    علی روی زمین زانو زد. روی خاک‌های کوچه‌ای که یک روز محبوب با گذشتن از آن دلش را برده بود. هنوز دوستش داشت. هنوز برای دختر همسایه می‌مُرد. هنوز نمی‌توانست اشک را گوشه چشمش ببیند و آرام باشد. اما باید برمی‌گشت جبهه. باید تیر می‌زد و تیر می‌خورد. خاک را از روی چادر گل‌دار دختر همسایه تکاند: «باید برم. که به تو نرسن. که زنده بمونی. که زندگی کنی. حلالم کن. اما نمی‌تونم توی خونه بشینم و ببینم دشمن تا پشت درِ خونه‌تون رسیده. برو. برو و بزار برم. اما اگه شهید شدم هیچ‌وقت فراموشم نکن.»

    عشق فراموش نشدنی

    علی برمی‌گردد جبهه. می‌جنگد. یازده ماهِ تمام. و بهمن سال ۶۲، در عملیات والفجر ۵، دوباره کوچه‌شان عزادار می‌شود. همان کوچه‌ای که یک روز در آن عاشق شد. عطر یاس پیچید. خواستگاری کرد و شیرینی را از دستان محبوبش گرفت. دختر همسایه چادر سفیدش را می‌پوشد. دنبال تابوت علی می‌دود. و دیگر هیچ‌کس هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند که علی چطور عاشق شد!

    پایان پیام/

  • عمودِ سلام به علم‌دار+تصاویر

    عمودِ سلام به علم‌دار+تصاویر

    به گزارش موج زاگرس،   حنان سالمی:‌ چشم‌هایت را ببند. بیا. به یک راه بلند که در دو طرفش، موکب‌ها، شانه به شانه هم ایستاده‌اند. به همان جاده طولانیِ نجف به کربلا که زائرهایش توی مُشت‌هایشان عَلَم دارند. تو هم عَلَمت را بردار و راه برو. با پای پیاده. با دل سوخته. با امید فراوان. حالا چند تا تاول درشت و آب‌دار هم زدی و خار مُغیلِ بیابان، کف پایت را خراشید که اشکالی ندارد مَشتی. مرد را برای دست و پنجه نرم کردن با همین دردها ساخته‌اند دیگر. مگر نه؟

    چفیه را هم بی‌زحمت کمی عقب بده و بیا! آفتاب که همان آفتاب است. همان آفتابِ ظهر عاشورا؛ خاطرت هست؟ حیف نیست سر و صورتت را نسوزانَد؟ حیف نیست نوکر مثل ارباب، گلویش خشک نشود؟ نمی‌شود که در این گرمای طاقت‌فرسا آب ننوشی اما کمتر بنوش. بگذار چند ساعتی شریک غم لب‌های خشک علی اصغر (ع) شوی و وقتی آب دهنت را قورت می‌دهی گلویت بسوزد و زبانت سوزن سوزن شود. بد نمی‌شود اگر نصف روزی لب‌هایت خشک شوند؛ هان؟ یا حتی ترک بردارند چطور؟

    راستی زن و بچه هم اگر داری با خودت بیاور. مادرت را. خواهرت را. ناموست را بردار و بیا. اگر زمین خوردند هول نکن. اگر گوشه چادرشان خاکی شد دستپاچه نشو. حتی اگر نصف شبی، گم شدند ترس برت ندارد. پیدایشان می‌کنی. خیالت تخت. تو فقط بیا.

    اینجا دیگر نامردی نیست تا گوشواره از گوش دخترت بکشد. اینجا دیگر خیمه‌هایت را نمی‌سوزانند. دیگر زنی ترسان و آشفته و پا برهنه از شلاق شمر فرار نمی‌کند. دیگر حرمله‌ای عربده نمی‌کشد تا دست و دل‌ اهل حرم بلرزد. بیاورشان و بیا. دست‌های کوچک و لطیف دختر سه ساله‌ات را بگیر و بیا. این راه بلند، این عمودهای یک تا هزار و چهارصد و هفت، بی‌خودی چیده نشده‌اند و چشم به قدوم قدم‌های تو دارند. این عمودها نشانِ راه رسیدن‌اند به کربلا. تا تو، یک هزار و چند صد سال پس از دهم محرم شصت و یکم هجری قمری، جا نمانی و گم نشوی و به قافله آقا و سید الشهدا (ع) برسی./فارس

    اصلا بگو ببینم برای رسیدن به امامِ حسین (ع) چه کم داری؟ آبرو؟ ایمان؟ نترس. بهانه نیاور. نگو رویم نمی‌شود که چشم در چشم‌های مبارک اباعبدالله (ع)، سلام بدهم. آقا، اتفاقا رو سیاه‌ها را خریدارتر است. می‌دانی سپرده به حضرت عباس (ع)، که زمین افتاده‌ها را، ویژه، راهی حرم‌اش کند؟ ای دل غافل! تو مگر قصه «عمود سلام» را نشنیده‌ای؟ چه بی‌خبری تو از همه جا!

    علمدار، اذن دخول به کرب و بلا را خودش امضا می‌کند. پس دست دست نکن. و بیا. می‌گویی چطور؟ درست که ماه بنی هاشم دست ندارد برای امضای برات زیارت، اما شانه پایین می‌آورد برای زمین خورده‌ها، تا تکیه بزنند به غیرت پسر شیر خدا و بلندشان کند؛ از زمین، به بلندای آسمان؛ تا برسانَدِشان به حسینِ (ع) غریبِ عصر عاشورا. بیا.

    بیا و اجازه بده گرد و غبار مسیر روی پیرهن مشکی عزایت بنشیند. بگذار محاسنت خاکی شوند. بگذار از بی‌خوابی، زیر چشم‌هایت گود بیفتد. خاکی شو به تمامِ معنا. تو نباید همانی باشی که همیشه بودی. باید دل بکنی از زار و زندگی. باید بِبُری از راحتی و عافیت طلبی. باید بیایی و پاک شوی زیر سایه عَلَم علمدار حسین (ع).

    اصلا مگر تا به حال شنیده‌ای که حضرت عباس (ع) دست رد به سینه کسی بزند؟! قمر بنی هاشم آن‌قدر دست و دل‌باز بود که حتی برای شمشیرها هم آغوش گشود! پس حالا چرا شیطان این وسوسه را به جانت انداخته که حال نزار تو را نمی‌خرد؟ مگر نمی‌دانی این قبیله همیشه خریدارِ دل‌های شکسته‌اند؟ پس بیا.

    بیا و از نجف تا کربلا روضه تیرِ به چشمِ ماه، نشسته را بخوان. آه، چه دردی داشت آن لحظه. ماه‌ی با صورتی خونی. چه شب تاریکی بود شب عاشورا، بی قمر بنی هاشم. ولی تو بیا. ابو الغیره (ع) چشم به راه توست. بیا که اگر بخواهی حسینی شوی، عباس (ع) هنوز دفتر سربازان عاشورا را نبسته‌. بیا که راه‌حل وصال، آمدن است. جان کندن است. و یک سلام. سلام‌ی در عمود سلام. درست وقتی که یک هزار و چهارصد و هفت عمود را پشت سر گذاشته‌ای و رسیده‌ای به پسر ام‌البنین (س). درست همان‌جا که دستت می‌رود روی سینه و زیر سایه عمود هزار و چهارصد و هفت، می‌گویی: «سلام …»/فارس

    پایان پیام/

  • طبس|«تصمیم به انجام یک عملیات نجات قدرتمندانه در قلب ایران!

    طبس|«تصمیم به انجام یک عملیات نجات قدرتمندانه در قلب ایران!

    به گزارش موج زاگرس،   حنان سالمی: شب بود. بهترین ساعت برای دور زدن رادارهای جمهوری اسلامی ایران و رد شدن از نقاط کور راداری. کار، تمام شده بود و جوان‌های جسور ایرانی باید تاوان حمله به سفارت جاسوسیِ آمریکا در تهران را با پاتک نظامیِ «دلتا فورس»ها می‌دادند. چه کسی می‌توانست در برابر این ۱۳۲ کماندوی آبدیده‌ی ارتش آمریکا بایستد؟ به حساب «جیمی کارتر»، رییس جمهور وقت آمریکا، هیچ‌کس! و نام عملیات، «پنجه عقاب» شد. عقابی که نمادش شش فروند هواپیمای نظامی سی-۱۳۰ و هشت فروند بالگرد نظامی مجهز گروه جیمی کارتر بود و باید با پنجه‌هایش، استخوان‌های سینه‌ جمهوری اسلامی ایران را خرد می‌کرد!

    حجت الاسلام «محمدجواد زنجانی طبسی»، یکی از شاهدان عینی شکستن «پنجه عقاب» در طبس بود. او به همراه دو نفر از همکارانش یک روز پس از این ماجرا یعنی در ششم اردیبهشت سال ۱۳۵۹ و برای محافظت، به نزدیک‌ترین نقطه‌ جایی رفت که گورستان آمریکایی‌ها شده بود. حجت‌الاسلام زنجانی، جزییات آن روز را این‌طور به خاطر می‌آورَد: «وقتی رسیدیم هنوز آتش و دود بود که از هواپیماها و هلی‌کوپترهای سوخته‌ی دلتا فورس‌ها بلند بود. تجهیزاتی که کماندوهای آمریکایی با خودشان آورده بودند جلوی چشم‌هایمان بود؛ بالگرد و هلیکوپتر و اسلحه! با خودمان گفتیم همه‌ این‌ها فقط برای آزاد کردن چند گروگان؟ اما نه، از همان لحظات ابتدایی برای همه‌مان مشخص شده بود که هدف اصلی‌شان ضربه زدن به مراکز مهم تهران بود و در نهایت، بردن گروگان‌ها.»

    عملیات قدرتمندانه

    همه شرایط برای یک حمله نظامی استراتژی آماده شده بود. کماندوها حتی وضعیت آب و هوایی منطقه را بررسی کرده بودند و در سامانه‌های پیشرفته هواشناسی‌شان هیچ خبری از طوفان شن نبود. «همیلتون جردن»، معاون رییس جمهور وقت آمریکا «پنجه عقاب» را یک عملیات قدرتمندانه دانسته بود که به دلیل شکست آمریکا در برابر مقاومت ایران نقشه‌چینی شده بود. او بعدها در تحلیل دلیل انجام این عملیات توسط آمریکایی‌ها در کتابش «بحران»، نوشت: «تصمیم به انجام یک عملیات نجات قدرتمندانه در قلب ایران، زمانی از سوی جیمی کارتر اتخاذ شد که همه تحریم‌های اقتصادی و فشارهای سیاسی تا آن زمان بی نتیجه مانده بود.»

    جز بالا آمدن سپیده صبح، مانعی تا پیروزی آمریکایی‌ها نمانده بود اما یکی از بالگردها در ۱۲۰ کیلومتری شهر «راور» کرمان به دلیل نقص فنی مجبور به فرود شد و همه سرنشینانش به بالگرد دیگری منتقل شدند. خیلی خب، اتفاقی که نیفتاده! نقص فنی، هرچند که بعد از آن همه کنترلِ پیش از عملیات نباید اتفاق می‌افتاد اما بقیه بالگردها سالم بود و این یعنی برگ برنده آمریکایی‌ها. پس پنجه عقابی‌ها به حرکتشان در هوا ادامه دادند و طعم پیروزی زیر دهنشان مزه کرده بود که دستگاه هیدرولیک بالگرد دوم هم از کار افتاد! این بار دیگر هیچ چیز طبیعی به نظر نمی‌رسید و باید فرود اضطراری انجام می‌شد. ۶ فروند هواپیمای سی-۱۳۰ و ۶ فروند بالگرد، شبانه در صحرای طبس فرود آمدند. یک مرحله را با نقص فنی پشت سر گذاشته بودند و باید هر چه زودتر وارد مرحله دوم می‌شدند اما در حین سوخت‌گیری برای آغاز مرحله بعد، سومین بالگرد هم دچار نقص فنی شد! برایشان واقعا مسخره بود! کماندوهای دلتا فورس به هم ریختند. برای انجام مرحله بعدی پاتک‌شان حداقل به ۶ بالگرد نیاز داشتند و همه محاسباتشان به هم ریخته بود. اما چطور ممکن بود؟

    جنازه آمریکایی‌ها

    گزارش نقص فنی‌ها را به ناو «نیمتیز» دادند و خبرها در سریع‌ترین زمانِ ممکن از آنجا به «کاخ سفید» رسید. رییس جمهور دستور عقب نشینی داد. اما طوفان شن، هواپیماها و بالگردهای جیمی را به هم کوبید و به آتش کشید و پنجه عقاب نه در آسمان آمریکا که در طبس شکسته شد.

    «احمد حبیبی»، عضو سپاه طبس و یکی دیگر از شاهدان عینی شکست پنجه عقاب در این صحرا، با اشاره به گستردگی عملیات و تعداد بالگردهایی که فراتر از آمار رسمی بود، کشفیات آن روز را این‌طور مرور می‌کند: «فقط چند ساعت از حادثه گذشته بود که من و چند نفر از بچه‌های سپاه وارد منطقه شدیم. شاید باورتان نشود اما پنج هلیکوپتر غول پیکر را در دو طرف جاده استتار کرده بودند و وقتی نزدیکشان شدیم چند جنازه آمریکایی داخل‌شان در حال سوختن بود. کمی بعد از ما هم، «محمد منتظر قائم» از سپاه یزد وارد منطقه شد. واقعا معلوم نبود چه خبر است و آقای منتظر قائم برای بررسی یکی از هلیکوپترها جلو رفت اما قبل از اینکه نزدیک‌تر شود دو هواپیمای فانتوم از بالای سر و با فاصله کم آن‌قدر تیراندازی کردند که هلیکوپتر منفجر شد و محمد همان جا به شهادت رسید. آن موقع که نه اما بعدها و پس از تحقیقات متوجه شدیم که تیراندازیِ یک نفس فانتوم‌ها برای از بین بردن اسناد موجود در هلیکوپترهای آمریکایی بوده و اگر آن سندها افشا می‌شد، چهره منافق گونه برخی از افراد هم روشن می‌شد.»

    طوفان شن

    اما چه چیزی طوفان شنی را که هیچ خبری از آن در سامانه‌های هواشناسی نبود ناگهان به پا خواسته بود؟ آن هم در شرایطی که کماندوهای آمریکایی می‌توانستند بی سر و صدا کار جمهوری اسلامی ایران را تمام کنند. امام خمینی (ره) پس از این حادثه این‌طور به این سوال پاسخ داده بود: «نباید بیدار شوند آن‌هایی که به معنویات توجه ندارند؟ و به این غیب ایمان نیاوردند؟ چه کسی این هلیکوپترهای آقای کارتر را که می‌خواستند به ایران بیایند، ساقط کرد؟ ما ساقط کردیم؟ شن‌ها ساقط کردند؛ شن‌ها مامور خدا بودند؛ باد مامور خداست. این مانور احمقانه به امر خدای قادر شکست خورد.»

    احمد حبیبی با یادآوری بیانات امام خمینی (ره) درباره شن‌ها، این‌گونه مشاهدات میدانی خود از گفت‌وگو با مردم منطقه را به خاطر می‌آورد: «اینکه امام (ره) فرمودند که شن‌ها مامور خدا بودند واقعا یک حقیقت بود که من به چشم خودم دیدم. یادم می‌آید وقتی از مردم بومی منطقه در فاصله حدود پنج ده کیلومتری شکستن پنجه عقاب می‌پرسیدیم «شما دیشب طوفان شن داشتید؟» جواب منفی می‌دادند و این نکته نشان می‌داد که طوفان شن فقط و فقط در همان محل سقوط هلی‌کوپترهای آمریکایی رخ داده بود.»

    احساس ناامیدی ملی 

    «زبیگنیف برژیسکی»، مشاور امنیت ملی در دولت جیمی کارتر، شکست آمریکا در صحرای طبس را یکی از عوامل «احساس ناامیدی ملی» در آمریکا دانست و گفته بود: «ماجرای مفتضح ایران، یکی از سه عامل مهم شکست کارتر بود و این ماجرا، احساس ناامیدی ملی را برانگیخت.»

    «ویلیام سولیوان»، سفیر سابق آمریکا در تهران نیز شکستن پنجه عقاب در طبس را «دوران تحقیر ملی آمریکا» نامید و این تحقیر را این‌طور تعریف کرده بود: «روش سست و بی‌قید حکومت کارتر و اقدامات نامعقول او، به گروگان‌گیری اعضای سفارت آمریکا انجامید و دوران تحقیر ملی که در تاریخ آمریکا نظیر آن دیده نشده بود، آغاز شد.»

    شکست پنجه عقاب آمریکایی در صحرای خشک و خالی طبس آن هم بی آنکه کسی در برابر کماندوهای دلتا فورس‌شان بایستد به گونه‌ای غرور آمریکایی‌ها به توانایی و تجهیزاتشان را به هم ریخته بود که حتی «هارولد براون»، وزیر دفاع وقت آمریکا وقتی در برابر این سوال که «چگونه این فاجعه بزرگ به وقوع پیوست؟» قرار گرفت در حالی که ناگزیر از تسلیم قبول امداد الهی شده بود گفت: «آیت‌الله خمینی در بالکن محل سکونت خود حضور یافت و با هر حرکت دست او یک هواپیما به زمین افتاد!» هرچند که امام خمینی (ره) فرمودند: «من به ملت ایران عرض می‌کنم مغرور نشوید، تمام قدرت قدرت خداست و باید به او اتکال کنید.» اما آنچه که پایان این ماجرا را برای جمهوری اسلامی ایران شیرین‌تر کرد اعتراف کارتر پس از شکست در انتخابات ریاست جمهوری در همان سال بود که گفت: «سال‌های آخرِ ریاست جمهوری من در گروگان آیت‌الله خمینی بودم.» «داغ شکستی که آمریکاییان در ایران خوردند آن‌ها را رها نخواهد کرد. این شکست ضربه‌ای دوباره به احساس غرور و اعتماد به نفس آن‌ها زد.»

    پایان پیام/ی