دسته: یادداشت

  • شهیدی که می‌خواست با عشق‌اش فرار کند!

    شهیدی که می‌خواست با عشق‌اش فرار کند!

    به گزارش موج زاگرس، حنان سالمی: عکس شهدا را چیده‌ایم بالای طاقچه و هرکس خواست حرفی بزند توی صورتش می‌ایستیم. بی‌آنکه باور کنیم آن‌ها هم خودِ خودمان بودند؛ گریه می‌کردند، می‌خندیدند، عصبانی می‌شدند و شاید هم مثل «علی جاویدپور» بعد از عاشقی می‌خواستند با عشق‌شان فرار کنند!

    علی، عاشق دخترِ همسایه‌شان شده بود. دوستش داشت. آن‌قدر که حاضر بود به خاطرش درِ خانه را محکم باز کند و با دست‌های به کمر زده، وسط چارچوب اتاق پذیرایی بایستد و بلند بلند و چشم توی چشم بابا و خان داداشش بگوید: «باید برام برید خواستگاری! من این دختر رو می‌خوام!»

    دل و جرأت

    عشق به علیِ چهارده ساله دل و جرأت داده بود. بزرگش کرده بود. و هیچ‌کس نمی‌توانست جلودارش باشد. همه شال و کلاه کردند و رفتند خانه دختر همسایه‌. در زدند. نشستند. خواستگاری کردند اما مرغ پدر دختر همسایه فقط یک پا داشت: «علی آقا هنوز کوچیکه! نه کار درست و حسابی داره و نه حتی سربازی رفته!»

    برگشتند خانه. فکر کردند همه چیز تمام شده. که علی فهمیده هنوز کسی از حرف‌هایش حساب نمی‌بَرَد. علی اما از دلش حساب می‌بُرد. می‌دانست تپیده. احساسش را باور داشت. و نمی‌خواست محبوبش را از دست بدهد. دیگر جدی شده بود. نمی‌خندید. سر به هوا نبود. توی تعمیرگاه‌ کنار دست بابا ایستاده بود و لام تا کام حرف نمی‌زد. مادر نگرانش شده بود‌. دستش را گرفت: «چیزی که زیاده دختر! بهترش رو برات می‌گیرم عزیزم!»

    فرار می‌کنیم

    علی گر گرفت. دست‌هایش عرق کرد. و با لب‌هایی که می‌لرزید و چشم‌های آبی‌ایی که اشک توی آن‌ها موج موج شده بود توی حیاط دوید: «اگر باباش خواستگاریم رو قبول نکرد …» همه از سفره ناهار بلند شدند و هاج و واج به دهن علی خیره ماندند. چه می‌خواست بگوید؟ چی توی سرش بود؟ بابا لا اله إلا الله گفت و علی همان‌طور که می‌رفت، در را پشت سرش کوبید: «باهاش فرار می‌کنم!»


    شهید علی جاویدپور

    تهدید علی آن‌قدر قاطع و جدی بود که کار خودش را کرد. که همه فهمیدند علی از دلش دست بردار نیست. و پدرِ دختر همسایه رضایت داد که علی و دختر ناز پرورده‌اش، تا تمام شدن سربازیِ علی، نشان کرده و شیرینی خورده هم باشند.

    بزرگ‌مردِ کوچک

    علی خوش‌حال بود. سرحال. کار می‌کرد و درس می‌خواند و عشق دختر همسایه، دیوانه‌اش کرده بود. نقشه می‌چید که این‌طور عروسی بگیرند‌. آن‌طور خانه‌شان را بچینند. و دختر همسایه هر روز موقع اذان مغرب، از درِ نیمه باز حیاط خانه‌شان چشم به راه بود تا ببیند بزرگ‌مردِ کوچکش چطور برای نماز جماعت به مسجد می‌رود.

    همه چیز خوب بود. روبه‌راه. و علی، پانزده ساله شده بود که حسین، هوایی‌اش کرد. به پوتین‌های خاکی برادر بزرگ‌ترش نگاه می‌کرد. به زخم‌های روی پیشانی‌اش. و به شادی‌هایی که از خودش گرفته بود تا بجنگد و آب توی دل شادی‌های علی و دختر همسایه تکان نخورَد. جنگ شده بود و حسین، رفته بود. جنگ شده بود و علی، مانده بود تا بساط عروسی بچیند.

    زنده زنده، مُرده بود!

    از خودش خجالت می‌کشید. علی دیگر به دختر همسایه نگاه نمی‌کرد. دیگر زود از خانه بیرون نمی‌آمد تا قبل از بیدار شدن پدرش، او را ببیند. و دیگر بعد از نماز جماعت، جلوی قسمت زنانه مسجد، این پا و آن پا نمی‌کرد تا محبوبش رد شود و با صدایی که از عشق و شرم می‌لرزید، بگوید: «سلام!» علی، زنده زنده، مُرده بود. کمتر حرف می‌زد. بلند نمی‌خندید. چشم‌هایش را به زمین می‌دوخت و عشق دختر همسایه را فراموش کرده بود.


    پلاک مردان خدا

    آن شب که برگشت خانه، همه دورش جمع شدند. مادر دستش را گرفت: «دعواتون شده؟» علی آرام خندید: «نه!» بابا دستی به ریش‌هایش کشید: «می‌دونی که دختر مردم بازیچه ما نیست!» علی نیم‌خیز نشست: «خب معلومه که نیست» پدر با عصبانیت یقه علی را گرفت: «پس چه مرگته؟!» بغض علی شکست. شانه‌هایش با هق هق بلندی تکان می‌خورد. و تنها صدایی که از او شنیدند، این بود: «باید برم! خیلی زود! قبل از اینکه دیر بشه!»

    مرد میدان

    علی شناسنامه‌اش را دستکاری کرد و رفت. بی خداحافظی. حسین خبرش را آورد که جبهه است. دختر همسایه امن یجیب می‌خواند و مادر آش نذری به راه انداخته بود. اما نه دعاهای محبوب، و نه حتی نذر دلِ سوخته مادر، نتوانست علی را برگردانَد. او خیلی مَرد شده بود؛ حتی بزرگ‌تر از خودش! آن‌قدر مرد که بهمن ۶۲ زیر تابوت حسینِ شهیدش ایستاد و خم به ابرو نیاورد.

    دختر همسایه دنبالش دوید. از دسته ساکش آویزان شد. التماسش کرد: «مگه عاشقم نبودی آقا علی؟ مگه من عاشقت نیستم؟ دیدی که حسین آقا چطور شد. تو شهید میشی، قسم‌ات میدم نرو!»


    مزار شهید علی جاوید پور

    علی روی زمین زانو زد. روی خاک‌های کوچه‌ای که یک روز محبوب با گذشتن از آن دلش را برده بود. هنوز دوستش داشت. هنوز برای دختر همسایه می‌مُرد. هنوز نمی‌توانست اشک را گوشه چشمش ببیند و آرام باشد. اما باید برمی‌گشت جبهه. باید تیر می‌زد و تیر می‌خورد. خاک را از روی چادر گل‌دار دختر همسایه تکاند: «باید برم. که به تو نرسن. که زنده بمونی. که زندگی کنی. حلالم کن. اما نمی‌تونم توی خونه بشینم و ببینم دشمن تا پشت درِ خونه‌تون رسیده. برو. برو و بزار برم. اما اگه شهید شدم هیچ‌وقت فراموشم نکن.»

    عشق فراموش نشدنی

    علی برمی‌گردد جبهه. می‌جنگد. یازده ماهِ تمام. و بهمن سال ۶۲، در عملیات والفجر ۵، دوباره کوچه‌شان عزادار می‌شود. همان کوچه‌ای که یک روز در آن عاشق شد. عطر یاس پیچید. خواستگاری کرد و شیرینی را از دستان محبوبش گرفت. دختر همسایه چادر سفیدش را می‌پوشد. دنبال تابوت علی می‌دود. و دیگر هیچ‌کس هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند که علی چطور عاشق شد!

    پایان پیام/

  • غواصی که رازش تا امروز فاش نشد +تصاویر

    غواصی که رازش تا امروز فاش نشد +تصاویر

    به گزارش موج زاگرس،  محمد رعیتی از رزمندگان لشکر ویژه ۲۵ کربلاست. از آن سربازانی که خاطراتی دور و عجیب را از جنگ با خودش دارد. خاطره‌ای که هنوز راضی نیست راز اسم صاحب‌اش را برایمان فاش کند اما جانانه برایمان از او می‌گوید؛ اویی که به معنای واقعی کلمه، مَرد بود:

    به پنهان‌کاری‌اش شک کردیم. طبیعی نبود. مدام حواسش جمع بود که کسی متوجه‌اش نشود. نمی‌توانستیم نادیده بگیریمش. از غواص‌های خط‌شکن بود. هر وقت به عملیات نزدیک می‌شدیم، یک گوشه دور از چشم همه می‌رفت تا لباس‌های غواصی را بپوشد. با هیچ‌کس نمی‌جوشید. خب ترسیدیم. آن وقت‌ها هم ستون پنجمی بین‌مان کم نبود.

    سر و کله یک غریبه

    کم کم من هم به او شک کردم و از حضورش در عملیات می‌ترسیدم. بچه‌ها برای این عملیات سنگ تمام گذاشته بودند. فکرش را بکن هر چه تاکتیک برای مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بلد بودیم به کار گرفتیم. اصل اختفا و استتار را درجه یک عملی کردیم. حتی سنگرها و مواضع ادواتمان را هم با برگ‌های نخل پوشاندیم که پاتک نخوریم. بعد در این شرایط، سروکله او پیدا شد.

    آخرین روزهای عملیات، گفتند: «بفرمایید غواص جدید!» وقتی بین‌مان ایستاد کارد می‌زدی خون‌مان درنمی‌آمد. ما هیچی از او نمی‌دانستیم و اصلا دل‌مان نمی‌خواست عملیاتی که این همه برای مخفی ماندنش تلاش کرده بودیم لو برود. اما مهارت عجیبی در غواصی داشت که نمی‌گذاشت فرمانده‌ها از او چشم‌پوشی کنند و بخشی از نیروی خط‌شکن عملیات شد.

    بازخواست می‌کنیم

    بعضی از رزمنده‌ها گفتند این‌طور نمی‌شود. اگر دوباره برای پوشیدن لباس غواصی از جمع‌مان جدا شد دنبالش می‌دویم و اگر لازم بود حتی بازخواست‌اش می‌کنیم. هر احتمالی به ذهن‌مان می‌آمد و از همه مهم‌ترش این بود که نکند خدای ناکرده زیر لباس‌هایش فرستنده‌ای پنهان کرده. او هم ساده نبود. از چشم‌های پر از سوال و ایما و اشاره‌هایمان، حساب کار دستش آمده بود. خیلی باهوش بود.

    شب قبل از عملیات، دعای توسل گرفتیم. حس و حال و شور خاصی داشتیم. اما او، ناله می‌کرد! اول‌ها آرام اما بعد آن‌قدر ناله‌هایش بلند شد که مراسم به هم ریخت. از خود بی خود شده بود و توی سرش می‌زد و می‌گفت: «ای خدا! من که مثل این‌ها نیستم. این‌ها معصوماند، ولی تو خودت مرا بهتر می‌شناسی … من چه خاکی را سرم کنم؟ ای خدا!»

    شما مرا نمی‌شناسید

    جلو رفتم و شانه‌هایش را گرفتم. خواهش کردم بسم الله‌ی بگوید و آرام باشد. هق‌هق راه نفسش را بسته بود. برایش آب آوردیم و در حالی که چشم‌هایش هنوز از اشک خیس بود، رو به ما که دورش جمع شده بودیم گفت: «شما مرا نمی‌شناسید. من آدم بدی هستم. خیلی گناه کردم، حالا دارد عملیات می‌شود. من از شما خجالت می‌کشم، از معنویت و پاکی شما شرمنده می‌شوم …»

    نمی‌دانستم چه بگویم. هم از او خجالت‌زده بودم و هم ترسی ته دلم بود که نکند همه این‌ها نمایش است. اما دل را زدم به دریا و گفتم: «برادر تو هر که بوده‌ای دیگر تمام شد. حالا سرباز اسلام هستی. تو بنده خدایی. او توبه همه را می‌پذیرد.»

    نمی‌توانم شهید شوم

    چشم‌هایش را به زمین دوخت و شر شر عرق صورتش را تر کرد. خجالت می‌کشید توی چشم‌هایمان زل بزند و حرفش را بگوید. کنارش نشستیم تا راحت‌تر باشد. لب‌هایش لرزید: «بچه‌ها شما همه‌اش آرزو می‌کنید شهید شوید، ولی من نمی‌توانم چنین آرزویی کنم!»

    تعجب ما بیشتر شد. هاج و واج نگاهش کردم و پرسیدم: «برای چه؟ درِ شهادت به روی همه باز است. فقط باید از ته دل آرزو کرد.» او تعجب ما را که دید، گوشه‌ ی پیراهنش را بالا زد. از آن چه که دیدیم یکه خوردیم. تصویر یک زن روی تن او خالکوبی شده بود. مانده بودیم چه بگوییم که خودش گفت: «من تا همین چند ماه پیش همه‌اش دنبال همین چیزها بودم. من از خدا فاصله داشتم. حالا از کارهای خود شرمنده‌ام. من شهادت را خیلی دوست دارم، اما همه‌ش نگرانم که اگر شهید شوم، مردم با دیدن پیکر من چه بسا همه شهدا را زیر سوال ببرند. بگویند این‌ها که از ما بدتر بودند …»

    دیگر نتوانست ادامه بدهد و بغضش ترکید و زد زیر گریه. واقعاً از ته دل می‌سوخت و اشک می‌ریخت. با خنده سرش را بوسیدم و گفتم:‌ «برادر مهم این است که نظر خدا را جلب نماییم همین و بس.» سرش را بالا گرفت و در چشم تک‌تک ما خیره شد. آهی کشید و گفت: «بچه‌ها! شما دل پاکی دارید، التماس‌تان می‌کنم از خدا بخواهید جنازه‌‌ای از من باقی نماند. من از شهدا خجالت می‌کشم… .»

    دعا برای او

    آن شب گذشت. روز عملیات نگاهش می‌کردیم و روی لب همه ما دعا برای او بود. برای حُری که برگشته بود تا حسینی شود اما آن خالکوبی سد راهش شده بود. به دل آب زدیم. غواصی کردیم. جنگیدیم. و شب عملیات، اولین شهید ما، او بود. گلوله خمپاره بدنش را تکه تکه کرد. چیزی از آن خالکوبی نماند. شهید شد. قبل از ما. و برای همیشه رازش را با خودش برد.

    پایان پیام/ی

  • «آن‌ها» آمدند؛ اما ما از «آن‌ها» چه می‌دانیم؟ +تصاویر

    «آن‌ها» آمدند؛ اما ما از «آن‌ها» چه می‌دانیم؟ +تصاویر

    به گزارش موج زاگرس؛  حنان سالمی: آن‌ها آمدند. در تابوت‌هایی سر بسته که رو به آفتاب جاری بود. پیچیده به پرچم وطن. اما ما از «آن‌ها» چه می‌دانیم؟ از این استخوان‌هایی که هیچ نشانی جز غربت ندارند. از این جوان‌هایی که روزی عزیز کرده خانه‌هایشان بودند و اسم داشتند و حالا، ما، بی‌اجازه، با اسم جدیدِ «آن‌ها» صدایشان می‌زنیم.

    به قصه‌هایشان فکر کرده‌ایم؟ به آرزوهایشان؟ به روزگارشان؟ به اینکه آن‌ها هم آدم‌هایی بودند درست مثل ما. می‌خندیدند. گریه می‌کردند. عصبانی می‌شدند. سرما می‌خوردند. و شاید هم در عصری پاییزی، قلب‌هایشان اکلیلی می‌شد و می‌تپید و عاشق می‌شدند! بعد هم در گرگ و میش غروب، برای زندگی آینده‌شان با آن دختری که سایه‌اش، با حیا، تا ته کوچه باغ، کشیده و محو می‌شد، برنامه می‌چیدند.

    می‌ایستم کنار بیست و دو تابوتی که امروز به خانه برگشته‌اند. مردم روی سر بلندشان کرده‌اند. همه با آن‌ها عکس یادگاری می‌گیرند! و توی وضعیت شبکه‌های مجازی‌شان زیر این عکس‌ها می‌نویسند «شهید»؛ اما من دوست ندارم شهید صدایشان بزنم. این همه سال آن‌ها را بالا بردند و ما از پایین نگاه‌شان کردیم. طوری دورشان کردند که انگار برای شبیه آن‌ها شدن، هیچ کاری نمی‌توان کرد. که شهید، یعنی فرشته! پاک. بی‌گناه. و یک یقه آخوندی تا ته بسته.

    اما این استخوان‌های دور از وطن، این آرزوهای به خاک افتاده و این پلاک‌هایی که خون این بیست و دو جوان روی آن شتک زده و سال‌ها بعد با خاک ممزوج شده، آدم‌اند. آدم‌هایی درست عین خود ما. شاید آن تابوت سوم یک جوان خوشتیپ بود که هر وقت عطر تی‌رُزش تمام می‌شد خانه را می‌گذاشت روی سرش! یا آن تابوت دهم، که بالاتر از بقیه رفته، به نظر می‌آید تا ژل کتیرا به موهایش نمی‌کشید دانشگاه نمی‌رفت. تابوت هفدهم هم که آن‌قدر از بقیه رفقایش عقب می‌مانَد اگر اشتباه نکنم از آن درس‌خوان‌های حزب‌الهی بود که عاشق دختر شر دانشکده شده بود!

    سرم را می‌گذارم روی یکی از تابوت‌ها و سلام می‌دهم: «سلام برادر! بیداری؟! ببخشید که این همه سال، شما را آن‌ور مرزها جا گذاشتیم. نه که نخواهیم دنبالتان بگردیم اما شما پیدایتان نمی‌شد! حالا که این همه راه، از آن طرف مرز، برگشته‌اید به وطن، با من مصاحبه می‌کنید؟! برادر! با شمایم.»

    زن‌ها اشک‌شان را با پر چادرشان می‌گیرند و هاج و واج نگاهم می‌کنند. «این دختر دیوانه‌ست یا خودش را به دیوانگی زده؟» پیرزن دست می‌گذارد روی شانه‌ام و تکانم می‌دهد: «شهید است مادر جان. می‌خواهی با مُرده مصاحبه بگیری؟!»

    «بله من دیوانه‌ام حاج خانم! دیوانه‌ای که می‌خواهد جلوی تکراری شدن این تابوت‌ها را بگیرد. جلوی عادت کردن به اینکه آن‌ها شهیدند و ما، آدم‌های معمولیِ جایز الخطا!»

    اصلا ما از زندگی و مردن چه می‌دانیم؟ از کجا معلوم که این زندگی، مرگ نباشد و مرگ، خود زندگی؟! ما زنده‌ایم یا استخوان‌های توی این تابوت‌ها؟ آن‌ها مُرده‌اند یا ما که نمی‌دانیم کجای دنیا را گرفته‌ایم و از آن دل نمی‌کنیم؟ پیرزن از مرگ چه می‌داند؟ از رسیدن جان به گلوگاه. از کشیدن آخرین نفس با دست‌های بسته. از رقص گلوله توی گوشت تن. از آخرین تپش قلب. تابوت را آرام تکان می‌دهم و دوباره می‌پرسم. این بار بلندتر. با جرأت‌تر. و مطمئن: «بیداری برادر؟!»

    دختری کنارم می‌نشیند. شانه به شانه من. می‌شود پشت و پناهم و سوالم را تکرار می‌کند: «بیدار شو برادر! ببین چه به جان جهان افتاده. بیدار شو و به ما بگو چطور توانستید آن‌قدر عاشقانه با گلوله هم‌آغوش شوید؟ چطور ممکن است سن‌تان از ما بیشتر نباشد و این‌طور بهتر از ما، جنگیده باشید؟ برای دفاع از ما. دفاع از انسانیت. دفاع از حرمت نفس کشیدن زیر سقف آسمان و راه رفتن روی خاک. بیداری برادر؟»

    مارش نظامی می‌زنند. تابوت‌ها مثل یک چفیه بسیجی روی سر مردها می‌نشینند. دنبال‌شان می‌دوم. دنبال بیست و دو آدم. بیست و دو قصه. بیست و دو زندگی و اشک و لبخند و امید. دنبال بیست و دو تابوت که هر کدام‌شان یادگار یک خانه و خانواده است. دنبالشان می‌دوم و دنیا را فراموش می‌کنم. لباس پوشیدن‌ها. خوردن‌ها. خریدن‌ها. تقلا برای بیشتر دیده شدن‌ها. تهمت‌ها.غیبت‌ها. دروغ‌ها. رنج‌ها. رنج‌ها. رنج‌ها. این چه زندگی سرتاسر رنجی‌ست که برای رسیدن به کجا انتخاب کرده‌ایم؟! دنبالشان می‌دوم و دوست دارم صدایشان بزنم، اما این بار نه به اسم شهید! می‌خواهم بیدار شوند و برایم از قصه‌هایشان بگویند! خود خودشان! که شاید ما هم باور کنیم «آن‌ها» آدم‌هایی بودند مثل خودمان؛ اما فعلا، تیتر من در بدرقه‌شان تا خانه ابدی این است: «آن‌ها آمدند اما ما، از «آن‌ها»، چه می‌دانیم؟»

    پایان پیام/

  • مشکلات شهری ترکالکی کلاف سردرگم‼️/نقدی بر عملکرد مدیران شهری بر اساس گلایه های مردمی

    مشکلات شهری ترکالکی کلاف سردرگم‼️/نقدی بر عملکرد مدیران شهری بر اساس گلایه های مردمی

    به گزارش موج زاگرس؛نداشتن فضای سبز مناسب ،عدم آسفالت کوچه ها و خیابان ها ؛ میادین بی روح و بدون فضای سبز شهری ،مدارس فرسوده  و دهها مورد دیگر شده سوژه و گزارشات مردمی، اگر این ضعف مدیریت شهری نیست پس چیست ⁉️

    روزانه  پیام های مردمی در خصوص مشکلات شهری  در فضای مجازی و در رسانه ها درج میشود  آیا گوشی برای شنیدن مشکلات هست ؟!

    آیا مسئولی هست دردل همشهریان را بشنود و اجرا نماید ؟!به هر جایی از خیابانهای شهر که نگاه می کنید پر از چاله هایی است که علاوه بر چهره زشت و حوادث ناگوار به وسایل نقلیه هم در مرور زمان خسارت وارد میکند.

    از عمر خیابان اصلی ترکالکی که در دوران نمایندگی ذبیح الله کریمی در سال ۷۴ آسفالت شده است ۲۹ سال گذشته مردم خواهان تغییر هستند.به ورودی و خیابان اصلی شهر که یکی از مطالبات عامه مردم است توجه و رسیدگی کنید.

    یکی دیگر  از معضلات شهری بی توجهی به امر ورزش است که در ماه های گذشته موجب ناراحتی و نارضایتی ورزشکاران شد از وعده های به زمین مانده احداث دو زمین  چمن مصنوعی تاعدم احداث جاده سلامت و عدم تجهیز سیستم سرمایشی و آب سرد کن سالن ورزشی شهرداری در شهرک مسکونی، آیا ازحق آلایندگی چند میلیاردی سهم ورزش چند کولر برای راه اندازی سالن ورزشی شهرداری نبود که به دلیل گرمای هوا منجر به تعطیلی شد؟
    چرا پروژه احداث فاز دوم پارک ساحلی که قرارداد چندین ساله با سرمایه گزار بسته شده تاکنون متوقف مانده؟ افت فشار آب شهر که امان مردم رو بریده، وضعیت نامناسب سرویس های بهداشتی در پارک ورودی شهر،عدم نصب ثمثال مبارک شهیده سلامت  هاجر عیدی زاده و امیرحسین حسینی و چند شهید دیگر. که باعث ناراحتی خانواده های معظم شهدا شد.
    درمانگاه شهر ترکالکی که بارها وعده شبانه روزی آن داده شد و…  درد را از هر طرف که بنویسیم درد است.

    مسئولین شهر، ملاک‌ ارزیابی و قضاوت افکار عمومی در مورد شماهاعملکردهایتان است نه صحبت هایتان ارائه چک لیست و بازی با اعداد و ارقام و  وعده ها و دید و بازدیدهای بدون خروجی و بدون عمل روح و روان مردم. را آزار می دهد و سبب سلب اعتماد عمومی می گردد. آنچه گفته شد مطالبه مردم است.نیمی از دوران خدمت چهارساله شما تمام شد چاره ای بیندیشید انتظار مردم از شما رفع مشکلات است و چه سعادتی بالاتر از خدمت به مردم  که  به معنای حقیقی رضایت خدا رضایت مردم است. بشنوید صدای مردم را به درد مردم رسیدگی کنید و پیام ما را به عنوان  یک دلسوز و مطالبه مردمی با دید مثبت دریافت و پیگیری کنید واگر هم کامتان تلخ شد مهم نیست چرا که رسالت خود رو زیر پا نگذاشته ام و باعث افتخار من است زبان مردم باشم.

    انتهای پیام/

  • عمودِ سلام به علم‌دار+تصاویر

    عمودِ سلام به علم‌دار+تصاویر

    به گزارش موج زاگرس،   حنان سالمی:‌ چشم‌هایت را ببند. بیا. به یک راه بلند که در دو طرفش، موکب‌ها، شانه به شانه هم ایستاده‌اند. به همان جاده طولانیِ نجف به کربلا که زائرهایش توی مُشت‌هایشان عَلَم دارند. تو هم عَلَمت را بردار و راه برو. با پای پیاده. با دل سوخته. با امید فراوان. حالا چند تا تاول درشت و آب‌دار هم زدی و خار مُغیلِ بیابان، کف پایت را خراشید که اشکالی ندارد مَشتی. مرد را برای دست و پنجه نرم کردن با همین دردها ساخته‌اند دیگر. مگر نه؟

    چفیه را هم بی‌زحمت کمی عقب بده و بیا! آفتاب که همان آفتاب است. همان آفتابِ ظهر عاشورا؛ خاطرت هست؟ حیف نیست سر و صورتت را نسوزانَد؟ حیف نیست نوکر مثل ارباب، گلویش خشک نشود؟ نمی‌شود که در این گرمای طاقت‌فرسا آب ننوشی اما کمتر بنوش. بگذار چند ساعتی شریک غم لب‌های خشک علی اصغر (ع) شوی و وقتی آب دهنت را قورت می‌دهی گلویت بسوزد و زبانت سوزن سوزن شود. بد نمی‌شود اگر نصف روزی لب‌هایت خشک شوند؛ هان؟ یا حتی ترک بردارند چطور؟

    راستی زن و بچه هم اگر داری با خودت بیاور. مادرت را. خواهرت را. ناموست را بردار و بیا. اگر زمین خوردند هول نکن. اگر گوشه چادرشان خاکی شد دستپاچه نشو. حتی اگر نصف شبی، گم شدند ترس برت ندارد. پیدایشان می‌کنی. خیالت تخت. تو فقط بیا.

    اینجا دیگر نامردی نیست تا گوشواره از گوش دخترت بکشد. اینجا دیگر خیمه‌هایت را نمی‌سوزانند. دیگر زنی ترسان و آشفته و پا برهنه از شلاق شمر فرار نمی‌کند. دیگر حرمله‌ای عربده نمی‌کشد تا دست و دل‌ اهل حرم بلرزد. بیاورشان و بیا. دست‌های کوچک و لطیف دختر سه ساله‌ات را بگیر و بیا. این راه بلند، این عمودهای یک تا هزار و چهارصد و هفت، بی‌خودی چیده نشده‌اند و چشم به قدوم قدم‌های تو دارند. این عمودها نشانِ راه رسیدن‌اند به کربلا. تا تو، یک هزار و چند صد سال پس از دهم محرم شصت و یکم هجری قمری، جا نمانی و گم نشوی و به قافله آقا و سید الشهدا (ع) برسی./فارس

    اصلا بگو ببینم برای رسیدن به امامِ حسین (ع) چه کم داری؟ آبرو؟ ایمان؟ نترس. بهانه نیاور. نگو رویم نمی‌شود که چشم در چشم‌های مبارک اباعبدالله (ع)، سلام بدهم. آقا، اتفاقا رو سیاه‌ها را خریدارتر است. می‌دانی سپرده به حضرت عباس (ع)، که زمین افتاده‌ها را، ویژه، راهی حرم‌اش کند؟ ای دل غافل! تو مگر قصه «عمود سلام» را نشنیده‌ای؟ چه بی‌خبری تو از همه جا!

    علمدار، اذن دخول به کرب و بلا را خودش امضا می‌کند. پس دست دست نکن. و بیا. می‌گویی چطور؟ درست که ماه بنی هاشم دست ندارد برای امضای برات زیارت، اما شانه پایین می‌آورد برای زمین خورده‌ها، تا تکیه بزنند به غیرت پسر شیر خدا و بلندشان کند؛ از زمین، به بلندای آسمان؛ تا برسانَدِشان به حسینِ (ع) غریبِ عصر عاشورا. بیا.

    بیا و اجازه بده گرد و غبار مسیر روی پیرهن مشکی عزایت بنشیند. بگذار محاسنت خاکی شوند. بگذار از بی‌خوابی، زیر چشم‌هایت گود بیفتد. خاکی شو به تمامِ معنا. تو نباید همانی باشی که همیشه بودی. باید دل بکنی از زار و زندگی. باید بِبُری از راحتی و عافیت طلبی. باید بیایی و پاک شوی زیر سایه عَلَم علمدار حسین (ع).

    اصلا مگر تا به حال شنیده‌ای که حضرت عباس (ع) دست رد به سینه کسی بزند؟! قمر بنی هاشم آن‌قدر دست و دل‌باز بود که حتی برای شمشیرها هم آغوش گشود! پس حالا چرا شیطان این وسوسه را به جانت انداخته که حال نزار تو را نمی‌خرد؟ مگر نمی‌دانی این قبیله همیشه خریدارِ دل‌های شکسته‌اند؟ پس بیا.

    بیا و از نجف تا کربلا روضه تیرِ به چشمِ ماه، نشسته را بخوان. آه، چه دردی داشت آن لحظه. ماه‌ی با صورتی خونی. چه شب تاریکی بود شب عاشورا، بی قمر بنی هاشم. ولی تو بیا. ابو الغیره (ع) چشم به راه توست. بیا که اگر بخواهی حسینی شوی، عباس (ع) هنوز دفتر سربازان عاشورا را نبسته‌. بیا که راه‌حل وصال، آمدن است. جان کندن است. و یک سلام. سلام‌ی در عمود سلام. درست وقتی که یک هزار و چهارصد و هفت عمود را پشت سر گذاشته‌ای و رسیده‌ای به پسر ام‌البنین (س). درست همان‌جا که دستت می‌رود روی سینه و زیر سایه عمود هزار و چهارصد و هفت، می‌گویی: «سلام …»/فارس

    پایان پیام/

  • ساماندهی طرح بکارگیری کارشناسان و فارغ التحصیلان رشته مهندسی کشاورزی

    ساماندهی طرح بکارگیری کارشناسان و فارغ التحصیلان رشته مهندسی کشاورزی

    به گزارش موج زاگرس، به قلم: دکتر میثم سعیدی راد، مدرس دانشگاه و کنش‌گر سیاسی

    با توجه به رایج بودن روش های سنتی کشاورزی در کشور ما و همچنین وجود مشکلات محیط زیستی ازجمله خشکسالی های بلند مدت، تاثیر مخرب سموم شیمیایی بکار رفته در صنعت کشاورزی و عدم رعایت استاندارد های جهانی در این صنعت و بررسی تاثیر این عوامل در زندگی روزانه بشر پرداختن به روش های مدرن و اصلح شده کشاورزی جایگاه خود را نمایان می سازد. در این میان بهره بردن از ظرفیت غنی فارغ التحصیلان رشته کشاورزی می توان نسبت به برطرف نمودن بخش قابل توجهی از این مشکلات اقدام نمود. در این راستا جهت نیل به اهداف کلان ملی بررسی این طرح دارایی مزایای متعددی ازجمله:

     

    ۱- از طریق الزام نمودن موسسات کشاورزی در بکار گیری و استخدام افراد دارای مدرک کارشناسی و بالاتر، مرتبط با این حوزه میتوان نسبت به پرداخت حقوق و مزایا مورد تایید اداره کار اقدام نمود تا نیاز بیش از ۵۸% از ادارات جهاد کشاورزی نیاز به نیروی انسانی برطرف شود.

     

    ۲- بهبود و کنترل کیفی فرایند تولید محصولات و جلوگیری از هدر رفت انرژی از کاشت تا بسته بندی محصولات

     

    ۳- علمی نمودن فرایند کشاورزی و خارج شدن از روش های سنتی و هزینه بر گذشته مانند روش غرقابی

     

    ۴- کنترل علمی در استفاده از سموم و کودهای کشاورزی و رسیدن به تراز جهانی جهت جلوگیری از بازپس گیری محصولات صادر شده از سایر کشور ها و مصرف در داخل

     

    ۵- جلوگیری از ایجاد عارضه های سرطان زا در پی سموم غیر استاندارد
    ۶- ایجاد بسته بندی های مدرن با رعایت متدهای جهانی جهت جلوگیری از خام فروشی محصولات کشاورزی

     

    ۷- امکان ایجاد تطابق بین کیفیت تولید داخلی با استاندارد های جهانی
    ۸- امکان پرداخت عوارض صادرات آب مجازی از طریق ایجاد اشتغال روستایی
    ۹- ارائه الگوی کشت از طرف وزارت جهاد به وزارت نیرو

    ومن الله التوفیق
    میثم سعیدی راد
    ۳۱-۰۵-۱۴۰۲

  • تشییع پیکر مادر سردار شهید «علی هاشمی»/تصاویر

    تشییع پیکر مادر سردار شهید «علی هاشمی»/تصاویر

    به گزارش موج زاگرس ،   پیکر «زکیه اهوازیان» مادر سرلشکر شهید «علی هاشمی» فرمانده قرارگاه سری نصرت معروف به سردار هور و از همرزمان شهید «قاسم سلیمانی»، صبح یکشنبه (۲۹ مرداد ۱۴۰۲) با حضور اقشار مختلف مردم و خانواده‌ شهدا در اهواز تشییع شد.
    علی معرف

    سرلشکر شهید «علی هاشمی» فرمانده قرارگاه سری نصرت متولد ۱۰ دی ماه ۱۳۴۰ در اهواز بود که در تاریخ ۴ تیر ۱۳۶۷ در جزیره مجنون به شهادت رسید.وی به دلیل آشنایی با مناطق عملیاتی، نقش مهمی در میان فرماندهان سپاه پاسداران در خلال جنگ ایران و عراق داشت. از وی به عنوان طراح اصلی عملیات خیبر و عملیات بدر یاد می‌شود.

    شهید هاشمی در سال ۱۳۶۷ پس از انجام مأموریت تخلیه جزیره مجنون، در هنگام ترک مقر فرماندهی، توسط هلی‌کوپترهای ارتش عراق مورد هدف قرار گرفت و در ۲۶ سالگی به شهادت رسید.پیکر وی ۲۲ سال بعد در سال ۱۳۸۹ شناسایی و در اهواز به خاک سپرده شد.

    انتهای پیام/

  • رفع مشکلات معیشتی و مبارزه با تورم/عاشورا مکتب تحول است/«امر به معروف و نهی از منکر » محدود به یک مطلب خاص نیست و گسترده است

    رفع مشکلات معیشتی و مبارزه با تورم/عاشورا مکتب تحول است/«امر به معروف و نهی از منکر » محدود به یک مطلب خاص نیست و گسترده است

    آیت الله شیخ عباس کعبی نماینده مردم خوزستان در مجلس خبرگان رهبری در گفت و گوی اختصاصی با خبرنگار موج زاگرس  با عرض تسلیت تاسوعا و عاشورای حسینی به صاحب مصیبت حضرت بقیه الله الاعظم و شیعیان امیرالمومنین و امت اسلامی و عاشقان مکتب حسینی، در خصوص واقعه ی عاشورا؛ اظهار کرد: عاشورا مکتب تحول است و ما در هر سال باید در جهت ایمان، اخلاق و آداب و سیره و رفتار بر پایه اموزه های مکتب حسینی در زندگی فردی و اجتماعی و سبک زندگی خودمان متحول شویم .

    انسان چشم انداز داشته باشد و کارهای بزرگ انجام دهد

    وی افزود: ظرفیت مکتب حسینی در ایجاد تحول و غلبه بر مشکلات به گونه ای است که می تواند بسترساز پیشرفت و تحقق ارمانهای بزرگ و ارزش های والای انسانی و نیز انجام کار های بزرگ باشد، به گونه ای که امام حسین (ع) از رسول اکرم (ص) نقل می کند که: إنّ اللّه َ تعالى یُحِبُّ مَعالِیَ الاُمورِ وأشرافَها ویَکرَهُ سَفسافَها”خداوند متعال کارهاى والا و شریف را دوست دارد و کارهاى پست و حقیر را خوش ندارد”«یعنی انسان چشم انداز داشته باشد و کارهای بزرگ انجام دهد؛ چرا که جزئی نگری و روزمرگی  مورد قبول خداوندمتعال نخواهد بود».

    نماینده مردم خوزستان در مجلس خبرگان رهبری بیان کرد: مسلمان عاشق حسین(ع) و مکتب عاشورایی باید در جهت ایمان، اخلاق و اداب و سیره و رفتار متحول شود؛ یکی از عرصه های تحول« امر به معروف و نهی از منکر» است که یکی از شاخص های مکتب امام حسین (ع ) می باشد و این امر یک گفتمان جامع انسانی بر پایه عقلانیت اخلاق و اداب و معنویت و کرامت و اداب نزاکت اجتماعی است.

    امر به معروف و نهی از منکر گفتمان عدالت، اقامه دین  و رشد و تعالی انسان ها است

    آیت الله شیخ عباس کعبی با بیان اینکه، امر به معروف و نهی از منکر گفتمان عدالت، پیشرفت،عزت کرامت انسان  و گفتمان اقامه دین  و رشد و تعالی انسان ها است؛ اضافه کرد: چشم انداز امر به معروف و نهی از منکر باید با رویکرد و نگاه برنامه‌ی راهبردی و عملیاتی در تراز شان امر به معروف و نهی از منکر باشد، امر به معروف و نهی از منکر به مثابه ضمانت اجرای پیشرفت و عدالت و عملیاتی کردن خط مشی‌گذاری های عمومی و تحقق اجرای همه ی نظامات زندگی؛ بویژه نظام حقوقی اسلام است.

    «امر به معروف و نهی از منکر » محدود به یک مطلب خاص نیست و گسترده است

    نماینده مردم خوزستان در مجلس خبرگان رهبری  اذعان کرد: لازم است نام و ارزش امر به معروف و نهی از منکر در حد مسئولیت سنگین اجتماعی و ارزش برتر انسانی و اخلاقی در جهت حرکت روبه جلو باشد ، بر این اساس نسبت به این موضوع؛ ما به فرهنگ سازی نیاز داریم به این معنا که نباید محدود به یک مطلب خاص باشد، قلمرو امر به معروف و نهی از منکر گسترده است ،امر به معروف و نهی از منکر اقتصادی و حل مشکلات معیشتی و مبارزه با تورم و رشد و تولید ، در بحث اجتماعی تلاش برای تقویت وحدت و همبستگی و همگرایی  و ایجاد امید در عرصه های گوناگون و مقابله با یاس و ناامیدی است و همچنین امر به معروف و نهی از منکر  فرهنگی یعنی تقویت ایمان و عمل  صالح و در حوزه امنیت تلاش برای تحقق امنیت مردم پایه و لایت محور است.

    بخش وسیعی از مسئله صیانت از حجاب و عفاف به اقناع عمومی و کار فرهنگی برمی‌گردد

    آیت الله کعبی با بیان اینکه عرصه های امر به معروف و نهی از منکر بسیار گسترده است، تاکید کرد:  یکی از این عرصه ها صیانت از عفاف و حجاب و مقابله با ناهنجاری های اجتماعی می باشد و در این زمینه انتظار آن است که با هماهنگی قوای سه گانه و مسئولان نظام و همه ی نخبگان و خواص و اقشار مختلف مردمی  و باحضور مردم در صحنه و برپایه ی اخلاق و اداب و نزاکت اجتماعی  این مسئله هم حل شود ، شاید بخش وسیعی از مسئله صیانت از حجاب و عفاف به اقناع عمومی و کار فرهنگی برگردد  و بخشی از آن هم مقابله با برنامه های سازمان یافته دشمن و کسانی که دنبال پیاده کردن نقشه های دشمن هستند، باشد.

    نماینده مردم خوزستان در مجلس خبرگان رهبری متذکر شد: در این زمینه باید بگوییم که مدیران ارشد نظام اسلامی در عرصه های مختلف ضمن مهربانی با مردم و جلب اعتماد عمومی و نیز با تدبیر و کارامدی و حل مشکلات مردم و توجه به مقوله‌ی اقتدار در مقابل جرائم سازمان یافته و اشرار و متجاوزان به حقوق عمومی؛ و نیز با اتحاد و همبستگی  به جامعه خدمت ارائه دهند و سطح امید را بالا ببرند.

    انتهای پیام/

  • اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم+تصاویر

    اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم+تصاویر

    به گزارش موج زاگرس،  حنان سالمی: هیچ‌کس از فردا خبر ندارد. حتی «معصومه» با آن همه هوش و حواسش، که شب آخر ندانست «اسماعیل»‌ فردا می‌رود و دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد. که آن جمله‌اش یعنی خداحافظی. یعنی دیدار به قیامت. یعنی خوب به چشم‌هایم نگاه کن قبل از آنکه زیر خرورارها خاک سرد به خوابی ابدی فرو بروند و دیگر به چشم‌هایت خیره نشوند.

    معصومه اما هیچ کدامِ این‌ها را نمی‌دانست و نمی‌خواست بداند که شاید هم یک روز، قرعه به نام دلش بیفتد و باید ابراهیم‌وار، اسماعیلش را، به قتلگاه ببخشد.

    از بچگی هم عادتش همین بود؛ طوری به حرف‌های اسماعیل گوش می‌داد که انگار برای همیشه داردش! از همان روزها که یک سال بعد از  اسباب‌کشیِ خانه‌ی عمه‌اش که مادر اسماعیل بود، خودشان هم، خانه و زندگی را از «بهبهانِ» سبز و خوش آب و هوا بار زدند و آمدند «آغاجری». وسط یک صحرای بزرگ و برهوت که روی هر طرفش پا می‌گذاشتند، اول بوی تند نفت می‌پیچید و بعد خودِ سیاهش فواره می‌زد و دست و بال‌شان را کثیف می‌کرد.

    شهری برای غریبه‌ها

    معصومه‌ی آرام و خواهرهایش، جز اسماعیلِ شوخ و چهار برادرش، هم‌بازی‌هایی نداشتند. آن‌ها می‌آمدند خانه‌ دایی و این‌ها می‌رفتند خانه‌ عمه. تمام تفریح‌شان در این شهر کوچکِ پر از غریبه‌، همین بود. شهری که کارگرهایی از همه جای خوزستان کوچ می‌کردند و می‌آمدند تا زیر دست مهندس‌های انگلیسی کار کنند و در ازای استخراج نفت، لقمه نانی بگیرند. پدر معصومه و پدر اسماعیل هم هر کدام‌شان یک مغازه زدند و با شرکت نفت قرارداد امضا کردند. پدر معصومه خیاط بود و لباس کارگرها را می‌دوخت.

    تا اینکه بچه‌ها کم کم قد کشیدند و اسماعیلِ پانزده ساله در «هنرستان فنی و حرفه‌ای اهواز» که وابسته به شرکت نفت بود قبول شد. حالا معصومه، دو تا برادر کوچک و اسماعیل، دو تا خواهر کوچک‌تر هم داشت. جمعیت بچه‌ها زیاد شده بود و اسماعیل دلش نمی‌آمد اگر چیزی یاد گرفته، یادشان ندهد. اولین چیزی هم که تا پایش به اهواز رسید برایشان خرید، کتاب بود.

    هر بار که برمی‌گشت اهواز، یک بغل کتاب با خودش می‌آورد، اولین‌ها هم سهم معصومه بود، از «بهرنگی» و «شریعتی» گرفته تا «مطهری» و «آل احمد». معصومه با خنده کتاب‌ها را از دست اسماعیل که پشت لبش تازه جوانه زده بود می‌گرفت و همان پشت در، یک نفس شروع به خواندنشان می‌کرد.

    مادر اسماعیل هم ذوق‌زده و به شوخی، «مُلا اسماعیل» گویان، پشت سر اسماعیل که هنوز بغلش پر از کتاب بود راه می‌افتاد و هیچ کدام از بچه‌های فامیل از این هدیه‌ها بی‌نصیب نمی‌ماندند اما این فقط روی خوشِ ماجرای اهواز رفتن اسماعیل بود، چون بعد از آشنایی‌اش با «محسن رضایی» دیگر آن اسماعیل سابق نبود و این را معصومه، هر چند به رویش نمی‌آورد اما خوب می‌فهمید.

    حکومتِ بی لیاقت

    اسماعیل و محسن، هم‌کلاسی بودند و تقدیر، آن‌ها را به هم رسانده بود تا حکومتی که طبق قانون، اسلامی بود اما در واقعیت، اسلامی نبود را زیر و رو کنند. چهار پنج نفر نوجوانِ هنرستانی بودند که فکرهایشان از خودشان هم بیشتر قد کشیده بود! می‌گفتند: «این حکومت لیاقت ملت ما را ندارد» و خوابگاه هنرستان را تبدیل کرده بودند به مسجد!

    برای اولین عملیات‌شان هم رفتند که مجسمه شاه را که وسط پارک بود با بمب دست‌سازشان منفجر کنند که چاشنی، کار نکرد و عملیات‌شان لو رفت. اسماعیل و محسن و بقیه بچه‌ها را از وسط کارگاه هنرستان، بیرون کشیدند و سهم همه‌شان سلول انفرادی شد.

    ارباب‌های انگلیسی

    اسماعیل را که آزاد کردند دیگر آن هنرستانیِ پانزده شانزده ساله نبود. یکهو مرد شده بود. هر چند چون دو ماه اسیر زندان بود و نرفته بود مدرسه، از هنرستان اخراجش کردند اما کک‌اش نگزید. اصلا حتی نگذاشت آبِ چه کنم چه کنم به دل بزرگان فامیل بیفتد. رفت و دیپلم ریاضی‌اش را گرفت! درسش خیلی خوب بود. اصلا هم کم نمی‌آورد. وقتی دیپلم‌اش را گرفت برگشت آغاجری. مسجدِ آنجا پاتوق چرت‌های پیرمردها شده بود! و باید برای جولان جوان‌های آغاجری آماده‌اش می‌کرد.

    اسماعیل تصمیمش را گرفته بود. شب‌ها برای کنکور می‌خواند و روزها، بچه‌ها را توی مسجد جمع می‌کرد و درس و قرآن یادشان می‌داد. می‌گفت: «رژیم می‌خواهد سر جوان‌ها را گرم کند تا نفهمند که اجنبی دارد کشورشان را غارت می‌کند.» و بچه‌هایی که ظلم انگلیسی‌ها و کارگری پدرهایشان را آن هم توی خاک‌ خودشان می‌دیدند یک دل نه صد دل عاشقش شده بودند.

    عملیات مخفیانه

    معصومه و بچه‌های فامیل و جوان‌های آغاجری، به چشم «مبارز» به اسماعیل نگاه می‌کردند. حرف اسماعیل برایشان سند شده بود. وقتی هم بزرگ‌ترها با ترس می‌گفتند: «حواست به خودت باشد» با خنده نیم‌نگاهی به معصومه می‌انداخت و می‌گفت: «ما با هیچ طرفیم. مگر نه؟ فقط باید اطلاعاتمان را زیادتر کنیم و از این به بعد مخفیانه کار کنیم تا بهانه دست‌شان ندهیم.» حرف‌های سیاسی‌اش برای معصومه شیرین بود و دوست داشت مثل او شود اما هیچ چیز شبیه اسماعیل نبود و این، غیرممکن بود.

    روسری معصومه

    تا اینکه معصومه دبیرستانی شد. کلاس نهم. آن موقع دختران می‌توانستند امتحان «دانشسرا» بدهند و اگر قبول می‌شدند بعد از دو سال درس خواندن، بدون کنکور و دانشگاه رفتن، خانم معلم صدایشان می‌زدند. اسماعیل رشته آبیاری دانشگاه جندی شاپور اهواز قبول شده بود و معصومه که در درس خواندن دست کمی از او نداشت، دانشسرا قبول شد.

    دیگر همه چیز تغییر کرده بود. بزرگ شده بودند و تصمیم‌های بزرگ می‌گرفتند. دانشگاه و دانشسرا می‌رفتند. و معصومه به اهواز آمده بود. با یک چادر گل گلی که زیر آن روسری یا مقنعه‌ای نپوشیده بود. آن موقع حجاب دخترها اگر محجبه بودند، همین بود. اما اسماعیل مثل همیشه، بهترین‌ها را برای دختر دایی‌اش می‌خواست. آن روز هم جلوی درِ دانشسرا منتظرش ایستاده بود و وقتی معصومه را دید، گفت: «شما روسری داشته باشید بهتر است» «گوش به حرف بقیه نکنید که مسخره‌تان می‌کنند. باید مبارزه را از الآن یاد بگیرید!»

    معصومه هنوز معنای مبارزه را نمی‌دانست اما به ایمانِ اسماعیل، ایمان داشت. پنج سال از پسر عمه‌اش کوچک‌تر بود و همیشه به چشم برادر بزرگ‌تری که از راه تجربه شده‌ی دوری برگشته نگاهش می‌کرد؛ برادری که خیلی خوب می‌دانست چه بگوید و چه کند و همین برای قبول کردن حرف‌هایش کافی بود؛ حتی اگر سرپرست بدقلق خوابگاه، یقه‌اش را می‌گرفت و هر روز با طعنه می‌گفت: «نکند کچلی که روسری می‌پوشی؟!»

    کارهای بزرگ

    بچه‌های دانشسرا و دانشگاه، خوشی‌های خودشان را داشتند؛ لب کارون و چه گل بارون و … اما این خوشی‌های گذرا چشم اسماعیل و معصومه را نمی‌گرفت. مطمئن شده بودند که هدف از زنده ماندن‌شان این چیزهای معمولی نیست. از خودشان خیلی توقع داشتند. یک روز اسماعیل دانشگاه را ول کرد و رفت بندرعباس. تا چند روز خبری از او نبود و وقتی برگشت و معصومه پرسید: «کجا غیبت زد؟» با چشم‌هایی که  می‌درخشید گفت: «رفتم بندرعباس! یک دهات دور! با پول تدریس خصوصی برایشان کتابخانه زدم.»

    معصومه همان‌طور که ذوق‌زده جزوه‌هایش را توی کیفش می‌گذاشت سرش را بالا آورد: «باید کارهای بزرگی کرد اسماعیل» و اسماعیل هم مردانه گفته بود: «این کارها را ما انجام می‌دهیم معصومه خانم!»

    دانشگاه تهران

    دو سال درس دانشسرای معصومه که تمام شد، اسماعیل ترم چهار بود اما آرام و قرار نداشت. راضی نبود. معصومه قرار بود استخدام آموزش و پرورش شود اما اسماعیل می‌گفت: «این کافی نیست! تا به دانشگاه نیایید نمی‌توانید با شاه مبارزه کنید!» معصومه می‌گفت: «خب تو که دانشجو هستی» اما اسماعیل ابرو بالا می‌انداخت: «باید دانشگاه تهران قبول شوم. فقط آنجاست که می‌شود بیشتر فعالیت کرد.»

    معصومه تسلیم شد. حق با اسماعیل بود. «همین که مخالف رژیم باشیم کافی نیست.» و دوباره برگشت دبیرستان. با اینکه می‌توانست معلم شود اما دوباره دانش‌آموز شد و «ریاضی» خواند. مثل اسماعیل که سه‌باره درس خواند اما این بار «انسانی» و هر دوتایشان با هم کنکور دادند. معصومه «زمین‌شناسی» و اسماعیل، «علوم تربیتی» قبول شد؛ آن هم همان جایی که قولش را از خودشان گرفته بودند: «دانشگاه تهران»

    کاسه زیر نیم کاسه

    تهران برایشان بزرگ بود اما روح معصومه و اسماعیل بزرگ‌تر از این بود که مسحور هیاهوی پایتخت شود. خودشان را نباختند و اولین پاتوق‌شان «انجمن اسلامی» دانشگاه شد. پسر عمه و دختر دایی، نخ تهران را توی سر سوزن گذاشته بودند و مجبورش می‌کردند به سازشان بدوزد! اسماعیل از آن طرف و معصومه از این طرف؛ با چند تا از دخترهای مثل خودش جلسه قرآن گذاشته بود.

    صدای قرآن خواندنشان که می‌پیچید، سرپرست خوابگاه کفری می‌شد. یک بار، دو بار، سه بار. کم کم داشت به این دخترهای تازه وارد شک می‌کرد. نه آرایشی، نه سینما رفتنی و نه هر کاری که بقیه دخترها عاشقش بودند. به کاسه‌ی زیر نیم کاسه‌شان که شک کرد، گزارششان را داد و از خوابگاه اخراج‌شان کردند.

    ساک معصومه روی دوش اسماعیل بود و با بقیه دخترها رفتند «خیابان فرصت»، یک خانه گرفتند با ششصد تومن پیش و ماهی سی تومن اجاره. وقتی معصومه در را بست و خداحافظی کرد اسماعیل نفس عمیقی کشید. همیشه نگرانش بود و حالا خیالش راحت می‌شد که معصومه اینجا در امان بود.

    مخالفِ اخراجی

    اسماعیل هوای معصومه را داشت. می‌آمد دنبالش و می‌رفتند جلسه و سخنرانی. درس‌شان هم خوب بود و تدریس خصوصی می‌کردند. بعضی وقت‌ها هم پول‌شان را با هم تقسیم می‌کردند که در شهر غریب کم نیاورند. اما کم کم اسماعیل به عنوان مخالف رژیم شاه توی دانشگاه انگشت‌نما شد. برنامه‌ی مشخصی برای دیدن معصومه نداشت ولی معصومه از اسماعیل بی‌خبر نمی‌ماند. می‌دانست با تشکیلات انقلابی بیرون از دانشگاه ارتباط گرفته و دلش آنجا بود.

    محسن رضایی هم چند سالی می‌شد که توانسته بود با شناسنامه قلابی از دست ساواکی‌ها فرار کند و تهران بود.

    دانشجوی اخراجی

    دل آشوبه‌های معصومه زیاد شده بود و کاری از دستش برنمی‌آمد. اسماعیل اعلامیه می‌آورد و با هم می‌خواندند. هر جا خبری می‌شد سریع به معصومه می‌گفت. بیشتر شبیه دو تا هم‌رزم چریکی بودند تا دختردایی و پسرعمه؛ تا اینکه آخر سر، اتفاقی که معصومه از آن می‌ترسید افتاد و اسماعیل اخراج شد؛ آن هم به جرم نشر افکار امام در دانشگاه. اما اسماعیل عین خیالش نبود. تازه خوش‌حال هم شده بود! می‌رفت تظاهرات. اعلامیه چاپ و پخش می‌کرد و هر وقت معصومه می‌خواست برگردد «جنوب» همراهش می‌آمد.

    کله‌ی هر دوتایشان بوی قرمه سبزی گرفته بود و بعد از زندانی که هر دوتایشان رفتند دیگر ترس‌شان از «ساواک» ریخته بود.

    آن روز هم اسماعیل برای معصومه و دوست‌هایش یک کوپه گرفته بود تا برای تعطیلات بین ترم برگردند خوزستان. زمستان سال ۵۶ بود. سردتر از همیشه. خودش هم همراه‌شان آمده بود و دل توی دلش نبود. چون دلش انقلاب کرده بود! و بیشتر از این نمی‌توانست حرف‌هایش را نگه دارد.

    وقتی که رسیدند و چمدان‌هایشان را پایین آورد، دستپاچه روبه‌روی معصومه ایستاد. صورتش گل انداخته بود و وسط آن سرمای استخوان‌سوز، دانه‌های عرق از پیشانی‌اش می‌چکید! معصومه با تعجب یک دستمال کاغذی از کیفش درآورد و به اسماعیل داد: «خوبی پسر عمه؟» و اسماعیل بدون آنکه سرش را بالا بیاورد فقط یک جمله گفت: «می‌خواهم بیایم از شما خواستگاری کنم!»

    چرا زودتر نگفتی!

    معصومه رو گرفت. عصبانی بود. حرفی را که اسماعیل زده بود باورش نمی‌شد. با دلخوری دسته‌ی چمدانش را کشید و سوار تاکسی شد: «شما اگر از قبل چنین قصدی داشتی نباید می‌گذاشتی روابط‌مان صمیمانه شود» اسماعیل با صدایی که بر خلاف همیشه خیلی ضعیف و مظلوم شده بود چمدان‌ها را توی صندوق عقب گذاشت: «اینجور چیزها را که نمی‌شود پیش‌بینی کرد!»

    تنهاییِ خواهر

    تصمیم برای معصومه سخت بود و گلوی اسماعیل بدجور گیر کرده بود اما وقتی شوهرخواهر معصومه حین پخش اعلامیه در اهواز شهید شد و خواهرش را با یک بچه چند ماهه تنها گذاشت، دل هیچ‌کس دیگر به این وصلت، رضا نبود. مادر معصومه می‌گفت: «با این آدم زندگی طبیعی نخواهی داشت. باید هر روز اثاثت را برداری و از این طرف به آن طرف بروی. این هم که فعلا در گیر و دار انقلاب است. سرانجامِ تو هم مثل خواهرت می‌شود. حداقل صبر کن ببین انقلاب چه می‌شود. تازه بعدش هم فکر نکن که دستت بهش می‌رسد!» پدر معصومه هم با اینکه موافق بود، می‌گفت: «این آدم اهل ماندن در این دنیا نیست.»

    دست و دل معصومه لرزیده بود. شیرینی «بله» را ته زبانش حس می‌کرد و سرش پر از عطر شکوفه‌های یاس بود اما بقیه که حرف می‌زدند می‌ترسید. به حرف کی باید گوش می‌داد؟ این همه سال، عادت کرده بود برای مشورت پیش اسماعیل برود و حالا مشکلش خودش بود! دیگر جواب تلفنش را نداد. ارتباطش را قطع کرد. اما اسماعیل کوتاه نمی‌آمد. یک سال و چند ماه از خواستگاری گذشته بود و هنوز امیدوار بود.

    اصرارهای اسماعیل

    آن روز اسماعیل دیگر کسی را برای وساطت نفرستاد. حتی منتظر نماند. لباس‌هایش را پوشید و آمد خانه دایی. معصومه کنار باغچه نشسته بود و وقتی دیدش دوید داخل. اسماعیل صدایش زد. معصومه ایستاد. قلبش می‌کوبید. سرش گیج می‌رفت. اما اسماعیل برای گفتن آخرین حرفش آمده بود: «معصومه! می‌دانی که ملاک من برای انتخاب تو صورت و قیافه نبوده. اگر فکر می‌کنی این قضیه منتفی است بگو تا من دیگر با اصرارهایم اذیتت نکنم.»

    دل معصومه هری ریخت. ترسید. انگار راستی راستی داشت اسماعیل را از دست می‌داد. انگار عاشق داشت به نفع معشوق کنار می‌کشید. انگار که اسماعیل، خودش بود؛ همان مردی که معصومه آرزویش را داشت، و او مثل همیشه به روی خودش نیاورده بود که اسماعیل را چقدر دوست دارد. روسری‌اش را مرتب کرد و به طرفش چرخید: «راضی‌ام» اسماعیل با تمام جانش خندید. معصومه زنش شده بود.

    خانه بخت

    رفتند خانه بخت. با یک حلقه و سفره ساده. معصومه مثل همان روزِ آمدن به دانشسرا، چادر گل‌دار پوشیده بود و دل توی دلش نبود. بله گفت و بله شنید. حتی عکاس هم نیاوردند. به جای بزن و بکوب هم یک خانم جلسه‌ای آمد تا از مزایای ازدواج و سادگی بگوید. خواهرها خندیدند: «اسماعیل و معصومه دیوانه‌اند! شورش را درآورده‌اند دیگر!» اما برای این دوتا، همین که با این همه سادگی کنار هم نشسته بودند، کافی بود. نه چشم معصومه پی دنگ و فنگ بود و نه اسماعیل. یار به چشم یار، خوش آمده بود.

    آقای پاسدار

    برگشتند تهران؛ مبارزه تمام نشده بود. اسماعیل یک پایش «کمیته» بود و پای دیگرش «جهاد». هر دوتایشان مثل دیوانه‌ها دنبال سخنرانی احزاب می‌گشتند و اسماعیل دست آخر سر دوستی با محسن رضایی وارد سپاه تهران شد. برای شروع زندگی فقط یک اتاق در «خیابان شریعتی» داشتند و مگر این، برای آن‌ها چیز کمی بود؟

    سر و صدای «کومله‌»‌ها هم درآمده بود و «غرب» شلوغ بود. خبر رسید دور نیست روزی که عراقی‌ها حمله کنند. اسماعیل مثل اسفند روی آتش بود. برگشت خانه. معصومه کتابش را بست: «زود آمدی؟» اسماعیل همان‌طور که چمدان‌ها را از بالای کمد پایین می‌آورد به معصومه خیره شد: «دیگر دانشگاه بی دانشگاه معصومه! باید برگردیم جنوب»

    سپاه آغاجری

    تابستان سال ۵۸ برگشتند آغاجری. مبارزه که مرز نداشت. جغرافیا در مکتب فکری معصومه و اسماعیل، بی‌معنا بود. محسن هم بعد از صحبتی که با اسماعیل داشت دستور راه‌اندازی «سپاه آغاجری» را داد. اما وقتی رسیدند یک جفت بی‌‌خانمان تمام عیار بودند. کجا باید بار این زندگی ساده را که هنوز دانشجویی بود زمین می‌گذاشتند؟

    یکی از قوم و خویش‌ها عزم سفر کرده بود. سه ماهه تابستان می‌خواستند بروند یک جای خوش و خرم. کلید را دادند به اسماعیل، و معصومه که جهیزیه‌اش اسلحه‌ها و مهمات سپاه تهران بود! وارد آن خانه شد. یک تابستان در آن خانه ماندند و بعد وسط مغازه پدر اسماعیل یک دیوار کشیدند و اتاقی که از آب درآمده بود، شد اولین خانه مشترک‌شان!

    تولد ابراهیم

    سپاه آغاجری که جان گرفت، ماموریت اسماعیل اهواز بود. معصومه در دانشسرا درس می‌داد و اسماعیل حقوق بخور و نمیر سپاه را سر سفره می‌آورد. توی یک خانه و با چند خانواده دیگر زندگی می‌کردند و از دار دنیا فقط یک قالی دوازده متری داشتند اما معصومه خوش‌حال بود. چون کم کم قرار بود سروکله یک نفر سوم هم توی زندگی‌شان پیدا شود؛ کوچولویی که اسمش «ابراهیم» بود.

    ابراهیم که به دنیا آمد خیلی نق‌نقو و اخمو بود. معصومه توی بغل می‌گرفت و کل خانه را می‌چرخاندش اما اخم‌هایش باز نمی‌شد. وقتی اسماعیل خانه بود، ابراهیم را می‌گذاشت توی بغلش و می‌گفت: «چطور است این بر خلاف خودت که همیشه می‌خندی، اخمو است؟!» و اسماعیل با خنده، جواب بچه‌های سپاه را می‌گفت: «شاید می‌خواهد فرمانده شود. بچه‌ها می‌گویند اخمِ فرماندهی‌ست!»

    دیوار صوتی اهواز

    اسماعیل دیگر یک جا بند نمی‌شد. یا سپاه بود یا هر کجای دیگری که جز خدا کسی نمی‌دانست. دیگر حتی معصومه از کارهایش سر در نمی‌آورد. آخرهای تابستان بود و ابراهیم توی بغل معصومه خوابش برده بود و رد شیر، گوشه لب‌های صورتی‌اش خشک شده بود که با صدای وحشتناکی از خواب پریدند. کل شیشه‌های خانه خورد شده بود و در و دیوارها هنوز می‌لرزید.

    معصومه، ابراهیم را بغل کرد و دویدند توی حیاط. اسماعیل شب برگشت. خسته، کوفته و با لباس‌های خاکی. اما مثل همیشه می‌خندید: «ترسیدید معصومه؟» معصومه ابراهیم را که تازه با زور آرام گرفته بود توی گهواره گذاشت: «چی شده اسماعیل؟!» اسماعیل با خنده ابرو بالا انداخت و به پشتی تکیه زد: «هیچی! فقط صدام هوس کرده یک سَرَکی به ما بزند!»

    سنگر در حیاط

    شهر دیگر جای ماندن نبود. اسماعیل و معصومه بچه کوچک داشتند. ولی نرفتند. اسماعیل عجله داشت. گفت: «توی حیاط سنگر بزن!» معصومه دست تنها بود اما آن‌قدر زمین را کند که سنگر قد خودش و ابراهیم شد! وقتی خبر به خانواده‌شان رسید عصبانی شدند. می‌گفتند: «حالا این‌ها چه گناهی کرده‌اند که باید همراه تو زیر توپ و آتش بمانند.» اما گوش اسماعیل بدهکار نبود و می‌گفت: «روا نیست که من با این مسئولیتم، زن و بچه‌ام دور از صدای جنگ باشند.»

    زندگی معمولی

    باید شبیه بقیه می‌شدند اما نشدند. توی خط زندگی معمولی و دویدن پشت زرق و برق‌ها نبودند. نه اینکه پول نداشته باشند اما حتی معصومه هم دیگر شبیه اسماعیل شده بود و تقاضاهای پیش پا افتاده چشمش را نمی‌گرفت. ساده‌ترین لباس‌ها را می‌خرید و راضی هم بود. احساس می‌کرد با بودنِ اسماعیل، فکر کردن به این چیزها خیلی سطحی است.

    زن‌ها دنبال طلا و پارچه و دکور خانه بودند و معصومه دنبال اسماعیل! اسماعیل هم همیشه به معمولی نبودنش افتخار می‌کرد و می‌گفت: «معصومه، تو خیلی بردی!» و معصومه وقتی می‌پرسید: «یعنی چی؟» در جوابش می‌گفت: «توی این خط‌ها نیستی. خوش‌حال باش. فلانی را می‌بینی؟ سپاهی هم بود ولی بدجور زندگی جلوی چشمش را گرفته.»

    برادر عراقی

    معصومه، اسماعیل را دوست داشت. و بیشتر، زندگی با او را. یک لقمه نان خشک و پنیرِ مانده هم که با هم می‌خوردند طعمش بهشتی بود. دخترشان «زهرا» هم به دنیا آمده بود و از شادی توی پوست‌شان جا نمی‌شدند. باران گلوله بود اما معصومه نمی‌شنید. نمی‌خواست بشنود. برای او صدای خنده‌های حتی خسته‌ی اسماعیل، وقتی از عملیات برمی‌گشت، زیباترین سمفونی دنیا بود. دلش می‌خواست آنقدر دنیا کِش بیاید که هیچ‌وقت از اسماعیل تمام نشود. اسماعیل هم چیزی از شهادت نمی‌گفت. هر وقت از عملیات برمی‌گشت فقط حرف پیروزی بود.

    روزی هم که مجروح شد باز می‌خندید! چند روزی با زور بند خانه بود و برای عیادتش می‌آمدند. بچه‌های سپاه، بسیجی اما آن سه نفر قیافه‌شان آشنا نبود. حتی حرف زدن‌شان. عربی حرف می‌زدند و اسماعیل با چه مهمان‌نوازی‌ای به زبان خودشان جواب‌شان را می‌داد! وقتی رفتند معصومه با تعجب کنار رخت‌خواب اسماعیل نشست: «آن‌ها را می‌شناختی اسماعیل؟» سر تکان داد و با شرمندگی گفت: «بهت برنمی‌خورَد اگر بگویم این‌ها کی بودند؟» معصومه گفت: «نه، مگر که بودند؟» و اسماعیل جوابش داد: «عراقی‌ها!»

    تیپ بدر

    برای اسماعیل «انسان» بودن به ایرانی یا عراقی بودن می‌چربید. نشست و با حوصله برای معصومه‌ای که برادرش را همین عراقی‌ها شهید کرده بودند توضیح داد. اینکه همه عراقی‌ها بعثی نیستند. خیلی‌هایشان را مجبور کرده‌اند با ما بجنگند و خودشان هم مسلمانند. اسماعیل به خانه تک به تک‌شان سر می‌زد، می‌گفت: «این‌ها اینجا غریب‌اند و مهمان ما حساب می‌شوند» حتی حواسش به سیگارشان هم بود. و همین شد که کم کم «تیپ بدر» شکل گرفت؛ تیپی از عراقی‌ها که برای دفاع از اسلام در برابر صدام ایستاده بودند و معصومه می‌دانست که همه‌اش کار اسماعیل و مهربانی‌هایش بود.

    بیا اهواز

    معصومه فقط دیر به دیر اسماعیل را می‌دید. سهمش از محبوب، زل زدن به عکس خنده‌هایش شده بود. وقتی نبود ماندن چه فایده‌ای داشت؟ گفت برای ادامه‌ درسش برمی‌گردد تهران. اسماعیل هم مخالفتی نکرده بود چون بیست و چهار ساعته وسط دل میدان بود. اما آن روز بهانه‌گیر شده بود. دل‌تنگی می‌کرد. دلش هزار راه رفته بود تا رسیده بود به تلفنِ معصومه در تهران: «بیا اهواز معصومه. زود بیا»

    معصومه تعجب کرده بود. فصل امتحانات خودش و بچه‌ها بود. گفت: «من اگر بیایم یک ترم عقب می‌افتم» و اسماعیل گفته بود: «این دفعه فرق می‌کند با دفعه‌های دیگر!» وقت رفتن، به دلش برات شده بود اما معصومه نمی‌خواست جدایی را قبول کند. می‌خواست فکر کند که اسماعیل برای همیشه هست حتی اگر قرار باشد چهار ماه به چهار ماه، صدایش را بشنود.

    خداحافظ اسماعیل

    اسماعیل اصرار کرد و معصومه می‌ترسید. مثل روز خواستگاری. که اگر نمی‌گفت «راضی‌ام»، اسماعیل برای همیشه می‌رفت. دست ابراهیم و زهرا را گرفت و آمد اهواز. وقتی رسیدند، اسماعیل عجله‌ای سلام داد و رفت! آخر، عملیات بود. معصومه دل‌خور گفت: «این همه ما را کشاندی که نباشی؟» اما اسماعیل می‌خندید. مثل همیشه. انگار همان پسرعمه‌ی دیوانه بود که هیچ جا بند نمی‌شد.

    معصومه گریه‌اش گرفته بود. از دست اسماعیل. دلش برایش تنگ شده بود. قسم خورد که اگر تا شب نیامد فردا برگردند. اما صدای زنگِ در آمد. ساعت دوازده شب. اسماعیل بود. بعد از این همه مدت، چهار نفری دور سفره نشستند؛ اسماعیل و معصومه و ابراهیم و زهرا؛ مثل یک خانواده. اسماعیل تا می‌توانست خندید و خنداند. روده‌بر شده بودند. تا خود صبح.

    صبحانه یک لقمه نیمرو خورد و ده لقمه برای نیروهایش توی ماشین برد. خداحافظی می‌کرد. نه مثل هر بار. ته دل معصومه می‌لرزید اما به رویش نمی‌آورد. نمی‌خواست باور کند این آخرین دیدار است. نمی‌خواست قبول کند این رفتن، برگشتن ندارد. اسماعیل توی کوچه ایستاد. برای معصومه دست تکان داد: «اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم!» معصومه خودش را به نشنیدن زد. کاسه آب را پاشید. با خودش می‌گفت: «اسماعیل برمی‌گردد. مثل همیشه» اما چند روز بعد خبر شهادتش برگشت.  اسماعیل‌اش شده بود «شهید اسماعیل دقایقی».

    سوار ماشین شد. گریه نمی‌کرد. زجه نمی‌زد. ناله نمی‌کرد. ماشین که از سر کوچه رد شد اسماعیل انگار همانجا ایستاده بود. می‌خندید و برای معصومه دست تکان می‌داد: «اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم!» معصومه خندید. همه تعجب کردند. و دستش را برای خداحافظی بالا آورد: «تو همیشه یک قدم از من جلوتر بودی اسماعیل. حقت است منتظرم بمانی. حقت است منتظرم بمانی …»

    پایان پیام/

  • پلیس در جمع‌آوری سلاح‌های غیرمجاز، مصمم است

    پلیس در جمع‌آوری سلاح‌های غیرمجاز، مصمم است

    به گزارش موج زاگرس ،  سردار “قاسم رضایی” در حاشیه بازدید از فرماندهی انتظامی شهرستان شادگان در گفت وگو با خبرنگاران اظهار داشت: در راستای اظهارات مردم شریف استان و به ویژه شهرستان شادگان در سفر رئیس جمهور مبنی بر این که مردم دغدغه آرامش دارند و بعضاً ناهنجاری‌هایی همانند تیراندازی‌های بی‌مورد انجام می‌شود که باعث نگرانی خانواده‌ها شده، طرح‌ها و اقداماتی را همکاران انتظامی استان بر اساس تدابیر قبلی در این شهرستان انجام دادند.

    وی افزود: امروز ما در کنار مسئولان با بزرگان طایفه‌ها و عشایر شهرستان، جلسه ای خواهیم داشت و بایستی با همکاری همدیگر نسبت به امنیت و آرامشی که نیاز مردم است اقداماتی را انجام دهیم.

    جانشین فرمانده کل انتظامی کشور تصریح کرد: امروز در فرماندهی انتظامی شهرستان شادگان، بخشی از کشفیات سلاح‌های غیرمجاز که باعث ایجاد ناراحتی و ناهنجاری بین مردم شده بود به نمایش گذاشته شد.

    این مقام ارشد انتظامی کشور بیان داشت: آنچه که مهم است داشتن سلاح غیرمجاز (خرید، فروش، حمل و نگهداری) جرم است و تیراندازی در مراسم عروسی و عزا؛ فرهنگ و آداب و رسوم نیست بلکه یک بدعت غیر‌قانونی است.

    سردار رضایی افزود: حتی دارندگان مجوز حمل سلاح حق تیراندازی در مراسم عروسی و عزا و … را ندارند و این جرم یکی از بسترهای ناراحتی و نارضایتی مردم است.

    وی با تاکید بر اینکه پلیس نسبت به جمع آوری سلاح غیرمجاز به عنوان یک کار قانونی مصمم است، عنوان داشت: آنچه که خیلی مهم است همکاری خود مردم و بزرگان این منطقه با کارکنان فراجاست که بایستی نسبت به جمع آوری سلاح‌های غیرمجاز و استفاده صحیح از مجوزهای سلاح به خوبی پیگیری شود.
    جانشین فرمانده کل انتظامی کشور گفت: آمار و اخبار نشان دهنده این است که در تیراندازی‌های مراسم عروسی، عزا و … کودک یا زنی زخمی یا فوت کرده و خانواده‌ای عزادار شده و کینه و کدورت از همین جا ریشه دوانده که بایستی بسترهای این‌ موضوعات را مدیریت و اصلاح کنیم.

    وی عنوان داشت: در خصوص مهمات شکارهای مجاز نیز بایستی در حد شکار، مهمات مجاز تامین شود.

    سردار رضایی در خصوص سرقت بیان داشت: سرقت یکی از دغدغه های جدی مردم است و کشفیات اموال مسروقه بلافاصله بایستی رصد شوند و صاحب اصلی شناسایی و اموال آن را مسترد گردد. اگر سارق برای بار اول سرقت کند بایستی مجازات‌ها بازدارنده باشند تا تکرار نکند و درس عبرت گیرد.

    وی عنوان داشت: مواردی است که باعث ناراحتی مردم می‌شوند از قبیل تیراندازی، سرقت و موضوعات مختلف دنبال خواهند شد.

    جانشین فرمانده کل انتظامی کشور ادامه داد: یکی دیگر از مواردی که به صورت ویژه در دستور کار پلیس قرار دارد دستگیری مجرمان فراری مراجع قضائی است که کل مجموعه فرمانده انتظامی استان و شهرستان‌ها بسیج می شوند و مسئولان دستگاه قضائی همراهی خواهند کرد.

    این مقام ارشد انتظامی در کشور با تاکید بر اینکه مسائلی که باعث ناراحتی مردم می شوند خط قرمز پلیس هستند، بیان داشت: ما به مردم عزیز استان خوزستان و شهرستان شادگان عرض می کنیم که پلیس تکیه‌گاه و خادم شما به عمل است و اگر چیزی شما را ناراحت می‌کند و غیرقانونی است خط قرمز پلیس می باشد.

    سردار رضایی بیان داشت: در این راستا از مسئولان استان و شهرستان، بزرگان، شیوخ، سرطایفه‌ها و سرعشیره‌ها که صاحب نفوذ هستند کمک می خواهیم تا آرامش کامل برای استان و شهرستان ان‌شاءالله به نحو مطلوب فراهم شود.

    پایان پیام/