دسته: خوزستان

  • مهیا شدن ٣٠٠ هزار هکتار زمین برای کشت چوب در خوزستان

    مهیا شدن ٣٠٠ هزار هکتار زمین برای کشت چوب در خوزستان

     

    به گزارش موج زاگرس ، علی‌اکبر حسینی‌محراب استاندار خوزستان امروز در حاشیه بازدید از شرکت پاک چوب شهرستان شوش با حضور در جمع خبرنگاران اظهار کرد: شهرستان شوش به عنوان مرکز تعزیه ایران به شمار می‌رود و موجب افتخار است که در این شهرستان بار دیگر داستان کربلا برای آشنایی جوانان و نوجوانان به صورت سمعی و بصری روایت می‌شود.

    وی هدف از سفر به شوش را برگزاری آیین تکریم و معارفه فرماندار جدید این شهرستان دانست و بیان کرد: مسائل اقتصادی، اشتغال، سازندگی، مسئولیت‌های اجتماعی و مصوبات سفر در جلسه شورای اداری مطرح شد.

    استاندار خوزستان ضمن ابراز خرسندی از ایجاد پویایی در شهرها با کمک‌های دولت و اختصاص مسئولیت‌های اجتماعی به استان عنوان کرد: با کمک‌های دولت و اختصاص مسئولیت‌های اجتماعی و حق آلایندگی، روستاها و شهرستان‌های استان به کارگاه بزرگ تبدیل شده‌اند امیدواریم که با این روند بتوانیم مشکلات شهرها را کاهش دهیم.

    حسینی‌محراب با اشاره به وضعیت آب شرب در روستاها تصریح کرد: آب شرب در بیشتر روستاها وصل شده است و پیمانکاران درحال کار هستند.

    وی حرم مطهر دانیال نبی(ع) را مرکز قلوب دانست و افزود: سازمان اوقاف و سایر دستگاه‌‌های فرهنگی باید در این زمینه تحول ویژه‌ای ایجاد کنند تا جریان گردشگری در شهرستان شوش رونق پیدا کند و مردم با چهره مذهبی شهر آشنا شوند.

    استاندار خوزستان ادامه داد: بیش از ۵٠٠ هکتار زمین توسط بخش خصوصی برای صنعت چوب آماده سازی شده است و از ابتدای کار آن کشت، نهالستان و برداشت صورت گرفته این حرکت می‌تواند در سراسر استان به ویژه در کانون‌های ریزگرد شکل گیرد.

    حسینی‌محراب ضمن دعوت از فارغ‌ التحصیلان دانشگاه‌های کشاورزی جهت برگزاری کارگاه آموزشی در مزارع چوب گفت: حدود٣٠٠ هزار هکتار زمین برای کشت چوب در استان فراهم شده است و بنا داریم تا خوزستان را به سرزمین سبز با وضعیت اشتغال و معیشت مناسب برای مردم تبدیل کنیم.

    وی اضافه کرد: همه فارغ التحصیلان کشاورزی باید در مناطقی که این زمین‌‌ها قرار گرفتند در گروه ‌های ۴ الی ۵ نفره کنار روستاییان حضور یابند و با کمک بانک‌ها این زمین‌ها را آماده کشت کنند.

    استاندار خوزستان گفت: بر اساس تحقیقات برای هر ١٠ هزار هکتار زمین نیازمند یک کارخانه چوب هستیم تا چوب را تبدیل به mdf یا سایر محصولات کند و از این جهت کشور را از واردات بی‌نیاز کنیم.

    حسینی‌محراب خاطرنشان کرد: اگر این اتفاق در استان رخ دهد، ضمن کاهش ۴ الی ۵ درجه‌ای هوا و جذب بارندگی‌ شاهد ورود جمع کثیری از جوانان فعال استان به بازار کار خواهیم بود.

    پایان پیام/

     

  • بزرگان تیراندازی در مراسمات را ممنوع کردند

    بزرگان تیراندازی در مراسمات را ممنوع کردند

    به گزارش موج زاگرس بزرگان، ریش سفیدان و معتمدان طایفه قنبری، کاظمی ،هادی خان، عابدلی، نقدی،احمدی، ویسی،بارامیری،شیوندی،نوروزی در مراسم اربعین پلیس شهید سرهنگ دوم محمد قنبری با امضای تعهدنامه هرگونه حمل سلاح گرم و تیراندازی در مراسمات عروسی و عزاداری را ممنوع اعلام کردند.

    تیراندازی در مراسمات عروسی و عزاداری موجب رعب و وحشت در بین مردم میشد و هر از چندگاهی آسیب های مالی و جانی را برای مردم به همراه داشت.

    انتهای پیام/

  • (۱به ۱۰۰) فاصله‌ای انتخاباتی/لزوم تغییر از شیوه مالی به شناختی

    (۱به ۱۰۰) فاصله‌ای انتخاباتی/لزوم تغییر از شیوه مالی به شناختی

    به گزارش موج زاگرس،  مهندس حاتم مطوری از فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اهواز که اخیرا کتابی به نام «فسادستیزی در بوروکراسی» را تالیف کرد، در آستانه انتخابات در یاداشتی به این موضوع مهم پرداخت، متن یاداشت به شرح ذیل آمده است:

    بسم الله الرحمن الرحیم/«الحمدلله رب العالمین و الصلاه و السلام علی اعظم الرسول ؛ اکرم الانبیاء ؛ دلیل خلقت الافلاک سیدنا و نبینا ابا الزهراء محمد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین الهداه المهدیین المعصومین سیما بقیه الله فی الارضین و السلام علی شهداء و الائمه المسلمین و هداه المستضعفین و حماه المؤمنین»

    ابتدا فرا رسیدن محرم الحرام ماه مصیبت و شهادت اباعبدالله الحسین(ع) ؛فرزندان ؛ برادران و اصحاب با وفای آن حضرت علیهم آلاف التحیه و الثناء را به ساحت مقدس حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف؛ رهبر معظم انقلاب؛ سادات و بخصوص محبین و شیعیان جهان تسلیت عرض می‌نمایم.

    بنده به عنوان نامزد انتخابات مجلس یا به عنوان یک فرهنگی و یا یک شهروند ایرانی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی عملکرد بهتری انتظار داشتم؛ امروزه و با توجه به تجربیات برگزاری انتخابات ادوار گذشته؛ متاسفانه هنوز به یک برنامه ایده‌آل ایرانی اسلامی در طراحی؛ اجرا و نظارت مطلوب و مورد قبول یا سالم در برگزاری انتخابات نرسیده‌ایم ؛ چرا چون برخی قوانین انتخابات و برنامه‌ریزی‌های این هدف مهم دارای اشکال و نواقص است و روز به روز و دوره به دوره آثار منفی آن ؛ قهر و فرار از شرکت در انتخابات دوره ای مجلس توسط اکثریت مردم را شاهد هستیم به طوری که نه تنها شاهد شور و هیجان شرکت در انتخابات در دوران پس از انقلاب نیستیم بلکه نگران آمار بسیار پایین مردم برای حضور پای صندوق‌های رأی هستیم و حتی با اینکه مقام معظم رهبری یک سال قبل از برگزاری انتخابات این نکته را یادآور و دستور اصلاح و اجرای قوانین لازم را مبذول و تاکید فرمودند اما هنوز اصلاح فرایند انتخابات بین مجلس و شورای نگهبان رد و بدل می‌شود به نظر شما اکنون که مدت تقریبی ۷ ماه مانده به انتخابات و وزارت کشور هنوز برنامه ی زمانبندی انتخابات را اعلام نکرده آیا می‌توان انتظار شکوفایی و نویدبخش در این عرصه مهم که تعیین اعضای قوه مقننه است را داشت؟!

    معتقدم ثبت نام و بررسی صلاحیت ها میبایست قبل از استعفای مشمولان ماده ۲۹ انتخابات مجلس شورای اسلامی به اتمام رسیده باشد یعنی قبل از ۵۲ خردادماه سال جاری ؛ چرا که استعفاها قبل از ثبت نام و تایید صلاحیت‌ منطقی نبوده و در روند امور و برنامه‌های سازمان و مسئولیت های محوله مؤثر می‌باشد که اگر چنین نبود حتی نمایندگان فعلی مجلس که متقاضی کاندیداتوری در انتخابات آتی هستند هم میبایست استعفا دهند.

    ما شاهد هستیم که اکثر مسئولان و اهل تریبون ۴ مؤلفه تعیین شده از سوی رهبر معظم انقلاب مبنی بر مشارکت سلامت امنیت و رقابت در انتخابات آتی را شعار روزانه خود قرار داده‌اند و مرتب در مصاحبه‌ها آن را عنوان می‌کنند اما واقعیت امر در اجرا و نحوه ی پیاده‌سازی این فرمایشات حکیمانه و مدبرانه چگونه بوده است؟ آیا با گذشت چند ماه از این تأکیدات رهبری تا به اینجای کار رضایت بخش بوده است؟

    امروزه اکثر نامزدهایی پیروز میدان هستند که از قدرت مالی برخوردار باشند

    انتخابات روز ما می‌بایست از شیوه مالی به شناختی تغییر یابد. متاسفانه باید پذیرفت که امروزه اکثر نامزدهایی پیروز میدان هستند که از قدرت مالی برخوردار باشند و از تاکتیک‌های ریالی با صرف میلیاردها تومان استفاده کنند.

    اما همانطور که تاریخ ثابت کرده و دین مبین اسلام نیز در آیات و احادیث به آن سفارش فرموده‌ انسان‌های با تقوا شجاع و امانت‌دار بیت المال دارای قدرت مالی ضعیفی هستند و از راه حق و راست خارج نمی‌شوند حتی به قیمت از دست دادن هدف مورد نظر چون شرط موفقیت را در رضای خدا می‌دانند و برعکس انسان‌های ضعیف و بی‌ایمان برای تصاحب منصب و قدرت از هیچ راهی دریغ نخواهند کرد.

    راه ورود اشخاص سالم در انتخابات سالم و برنامه‌ریزی صحیح و رسیدن به شیوه شناختی است امروزه با توجه به وسعت زیاد حوزه‌های انتخابیه و جمعیت بالا؛ مردم در چند روز با توجه به مشغله و گرفتاری‌ها قادر نخواهند بود نامزد اصلح را در بین بیش از ۱۰۰ کاندیداتور انتخاب نمایند.
    شرط شناخت و استقبال از نامزدها گفتگو ؛ مباحثه و قناعت مردم توسط نامزدهاست و این کار با بنر و چاپ پوستر در چند روز به دست نمی‌آید؛ بلکه در مدت چند ماه با برگزاری جلسات توجیهی در سطح شهرها و روستاها و شنیده شدن حرف‌های طرفین یعنی مردم و نامزدهای انتخابات به دست می‌آید.
    چه زمانی کاندیدای انتخابات به گفتگو با مردم می‌پردازد و در بین آنها حاضر می‌شود؟

    زمانی که اولا کاندیداتور ثبت نام کرده ؛ دوما تأیید صلاحیت شده و سوما فرصت کافی برای این کار را داشته باشد که بتواند به مناطق شهری و روستایی حوزه ی انتخابیه سر بزند و اگر نتواند که نمی‌تواند صد در صد به همه نقاط برود اما به نمره اکثراً که برسد کفایت و نتیجه مطلوب بدون هزینه میلیاردها تومان حاصل می‌شود.

    اما این کار برنامه چه کسانی است؟ کسانی که اولا قدرت روحی جسمی و علمی این کار را داشته باشند این‌ها شایسته نمایندگی ملت برای قانونگذاری نظارت و پیگیری امور و قدرت پاسخگویی به مردم در حوزه‌های انتخابیه را دارند.

    حال آنکه شورای نگهبان اعلام کرده که نامزدها از تبلیغات زود هنگام خودداری نمایند که در تایید صلاحیت آنها تاثیر خواهد داشت ما افراد شایسته را در شب انتخابات با پذیرایی در ستادها بنرها چاپ عکس‌ها و تراول‌ها نخواهیم شناخت؛ کسانی که اینگونه هزینه می‌کنند نمیتوانیم از آنها انتظار خدمت به مردم و کشور را داشته باشیم ؛ کسانی که به جیب خود و دیگران متکی می‌شوند بعد از پیروزی هم به فکر جیب خود و دیگران خواهند بود.

    امروز کشور ما ؛ مردم ما؛ نیازمند مجلسی انقلابی ساده ؛ قوی و قانونی که بوی رجاییها بهشتی‌ها و چمران‌ها را بدهد داریم و آنها پیدا نمی‌شوند مگر در بین جوانان متخصص انقلابی ساده و مومن که برای خدمت به مردم و کشور حتی جان خود را فدا خواهند کرد.

    (۱به ۱۰۰)یک به صد مقایسه کاندیداتوری است که با یک میلیارد ریال سرمایه متقاضی ورود به عرصه انتخابات می‌شود و در مقابل اشخاصی را می‌بیند که با صرف بیش از ۱۰۰ میلیارد ریال مقدمات تدارکات و تبلیغات خود را به اجرا می‌گذارند. یک درصد چه میزان شانس برنده شدن و یا حتی شناخته شدن در حوزه انتخابیه‌ای با چندین کلانشهر و شهرستان چندین بخش و ده‌ها دهستان و صدها آبادی را دارد؟ آیا در حکومت اسلامی ملاک شناخت اشخاص بر پایه سرمایه بوده یا پشت کار و ورود و خروج سالم از مجلس است؟ کاندیداهایی که با صرف هزینه‌های فراوان پیروز شوند چگونه می‌خواهند این مخارج را جبران کنند و اگر پیروز نشوند و رای کافی به دست نیاورند خسارت و جبران هزینه‌های این برنامه های تبلیغاتی چگونه خواهد بود؟ بلاشک سرریز این خسارات را در شوراهای شهر میتوان یافت .

    آیا زمان آن نرسیده که به جای تکثیر حزب و جبهه در شیوه تبلیغات و معرفی نامزدها برنامه ی جدید و سالم‌تری تعریف و معرفی کنیم؟ براستی اگر چنین کنیم قطعاً قادر خواهیم بود عدالت اجتماعی را به معنای کلمه در کلیه امور پیاده نماییم مثل عدالت در پرداخت حقوق و دستمزد؛ عده‌ای از اشخاص در جامعه با حقوق‌های نجومی و اکثریت با حداقل حقوق مواجه هستند و در نهایت مبنای قیمت گذاری کالاها و کلیه خدمات بر مبنای حقوق‌های حداکثری تعیین می‌گردند و نتیجه آن فشار اقتصادی و ایجاد فاصله‌های طبقاتی در جامعه خواهد بود.

    با برگزاری انتخابات بصورت تناسبی میخواهیم با اعداد و ارقام رأی بازی کنیم و یک نتیجه ی کاذب از میزان مشارکت و تعداد آراء بالاتر برای برخی کاندیداها بسازیم اما به راستی این برنامه ی برگزاری انتخابات تناسبی چه تأثیری بر تشویق و تکثیر مردم برای حضور در صف رأی دارد و احتمال آن را بدهیم که حتی ممکن است درصدی از رأی دهندگان موجود را هم فراری دهد به دلیل عدم تمایل به رأی او برای تمام لیست کاندیداهای حزب یا احزاب. این کار را شاید میتوان نمونه ادغام برخی وزارتخانه ها با یکدیگر دانست که با وجود نبود برخی وزارتخانه ها در کشور و لزوم ایجاد آنها ؛ طرح ادغام چند وزارتخانه را با یکدیگر پیاده کردیم که شاید در ظاهر حرکت خوبی باشد اما در نتیجه نهایی میبینیم که عملکرد وزارت صنعت معدن و تجارت یا وزارت تعاون کار و رفاه اجتماعی و غیره چگونه است. یا نمونه ی دیگر عدم افزایش تعداد نمایندگان استان خوزستان است؛ این استان با وسعت زیاد و جمعیت بالا جزو داراترین ؛ ثروتمندترین و عظیم ترین انواع منابع و پتانسیل ها در دنیاست اما متأسفانه روز به روز شاهد عقب افتادگی ؛ محرومیت و کمبودهای اولیه و اساسی را هستیم.

    ما امروز و با توجه به شرایط کنونی کشور و وجود فشارهای سنگین اقتصادی که خیلی بیشتر از توان بر اکثریت مردم تحمیل شده ؛ نیازمند ایجاد یک تحول و انقلاب عظیم در زمینه عدالت هستیم عدالت در برقراری و اجرای کامل قانون اساسی در جهت رضایت بخشی مردم و در جهت پیشبرد امور حیاتی و رفاهی هموطنان و اهم امور کشور ؛ مثال وقتی در جامعه مشکلات معیشتی وجود دارد آیا پرداخت حقوق های نجومی به برخی مربیان ؛ ورزشکاران یا کارکنان ؛مدیران و وزرا منطقی است ؟ یا اگر در استانی یا شهری یا مناطقی از شهرها یا روستاها کمبودها یا مشکلات اساسی دارند آیا تصویب و اجرای پروژه های عظیم؛ متوسط یا کوچک برای زیباسازی یا تفریحی ضروری است؟ ما می‌بایست ابتدا به اصول بپردازیم و به مرور و در شرایط ایده آل به جزئیات و حاشیه بپردازیم . امیدوارم با استفاده از ظرفیت‌ها و افراد انقلابی و دلسوز و جوانان با استعداد که همواره آمادگی خدمت به کشور و نظام را دارند برای آبادی و پیشرفت کشور در همه ی زمینه ها و همه ی مناطق کشور بخصوص استان خوزستان که دین خود را به اسلام ادا کرد و باز خود را مدیون میداند استفاده نماییم .

    ومن الله التوفیق و علیه التکلان

    و سلام علیکم و رحمه الله

    حاتم مطوری/فعال فرهنگی، اجتماعی و سیاسی

    انتهای پیام/

  • همایش  شیرخوارگان  حسینی در شهر ترکالکی  برگزار  می‌شود

    همایش شیرخوارگان حسینی در شهر ترکالکی برگزار می‌شود

    به گزارش موج زاگرس، به رسم هر ساله در اولین جمعه ماه محرم و همزمان با سراسر کشور همایش شیرخوارگان حسینی در شهر ترکالکی برگزار می‌شود.این همایش به همت شهرداری و شورای اسلامی، حوزه مقاومت بسیج امام حسن مجتبی (ع) و پایگاه های مقاومت بسیج خواهران حضرت مریم و زینب(س) برگزار می‌شود.

    همایش شیرخوارگان حسینی روز جمعه ۳۰ تیرماه سال جاری ساعت ۹:۰۰ صبح در زینبیه شهر ترکالکی برگزار می‌شود.

    گفتنی است،کربلایی حسن اسماعیلی نیز مداح این مراسم است.

  • تجلیل از آموزگاران برتر جشنواره آزمون های عملکردی ناحیه ۳ اهواز+تصاویر

    تجلیل از آموزگاران برتر جشنواره آزمون های عملکردی ناحیه ۳ اهواز+تصاویر

    به گزارش موج زاگرس، با حضور حسین بهمئی سرپرست آموزش و پرورش ناحیه سه اهواز و رضا دامن افشان معاون اموزش ابتدایی آیین تجلیل و تقدیر از آموزگاران برتر جشنواره آزمون های عملکردی برگزار شد.
    حسین بهمئی با اشاره به اینکه، دوران ابتدایی دوره حساس آموزش دانش آموزان است و امام خمینی (ره) تاکید کرده بودند که معلمان مدارس عنایت شان به کودکها بیشتر باشد؛ که این کودکها امید اینده مملکت ما هستند، اظهار کرد: کار شما آموزگاران بسیار بااهمیت است.
    بهمئی افزود: نقش آموزگاران در تعلیم و تربیت دانش اموزان حائز اهمیت است.
    سرپرست آموزش وپرورش ناحیه سه اهواز ضمن تقدیر آموزگاران، ابراز امیدواری کرد: در آینده شاهد موفقیت آموزگاران در مراحل استانی و کشوری باشیم.
    رضا دامن افشان با بیان اینکه،۳۶۰ نفر در این جشنواره شرکت کردند، اظهار کرد: ۱۸ آموزگار موفق به کسب رتبه شدند.
    دامن افشان افزود: همچنین از۶ داور فعال این جشنواره تقدیر و تجلیل شده است.
    وی با اشاره به جشنواره ازمون های عملکردی، و اهمیت امادگی رویارویی دانش اموزان با اتفاقات پیش روی زندگی، گفت:۳۶۰همکار در این جشنواره شرکت کرده و برای هر پایه یک داور انتخاب و از هر طرح ۳ نفر برتر انتخاب که ۱۸ نفر برتر شناخته شده و از انها تجلیل شد.
    معاون آموزش ابتدایی ناحیه۳اهواز متذکر شد:همچنین از ۶ داور فعال در این جشنواره تجلیل شد.
    در پایان از آموزگاران موفق و برتر در جشنواره آزمون های عملکردی تجلیل شد.


    انتهای پیام/

     

  • سرپرست فرمانداری شوشتر منصوب شد

    سرپرست فرمانداری شوشتر منصوب شد

    به گزارش موج زاگرس: علی اکبر حسینی محراب، استاندار خوزستان در حکمی سید محسن سید موسوی را به عنوان سرپرست فرمانداری شوشتر منصوب کرد.

     

    سید موسوی پیش از این در مسئولیت‌هایی همچون ریاست دانشگاه آزاد اسلامی ماهشهر، معاون بسیج اساتید استان خوزستان و سمت‌های مختلف دانشگاهی فعالیت داشته است.

  • دیدار خبرنگاران و اصحاب رسانه با فرماندار جدید شهرستان گتوند

    دیدار خبرنگاران و اصحاب رسانه با فرماندار جدید شهرستان گتوند

    • حمید بهداروندی ضمن اعلام این خبر گفت:خبرنگاران زبان گویای مردم هستند که بدون هیچ گونه چشم داشتی در راه اعتلا و پیشرفت نظام جمهوری اسلامی قلم فرسایی می کنند.

    رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گتوند افزود:حمایت همه جانبه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گتوند در دستور کارخود قرار دارد و هرگونه برخورد قهری با این قشر زحمتکش فرهنگی دلسردی اصحاب رسانه را به دنبال خواهد داشت و شایسته است مسئولان نهایت همکاری را با خبرنگاران در راه پیشرفت شهرستان داشته باشند.

    دبیر شورای فرهنگ عمومی شهرستان گتوند ضمن تشکر از نگاه ویژه مهندس عباس عباسی زاده نسبت به حوزه فرهنگ خاطر نشان کرد:باتوجه به شناختی که از فرماندار جدید داریم ایشان فردی علاقه مندبه حوزه فرهنگ می باشند و دغدغه شان فرهنگ سازی و برنامه ریزی اصولی فرهنگی درسطح شهرستان است که در جلسات متعدد آتی قرار بر هم اندیشی بااهالی فرهنگ و هنر درشروع کار خود در فرمانداری خواهند داشت.

    عباس عباسی زاده فرماندار شهرستان گتوند نیز در ابتدای جلسه ضمن قدردانی از اصحاب رسانه گفت: در شهرستان گتوند باید بهای بیشتری به فرهنگ و اصحاب رسانه داده شود،و خبرنگاران به عنوان صدای مردم باید در جلسات حضور داشته باشند.

    وی یادآورشد:به منظور پیشبرد اهداف و رفع نواقص در شهرستان از این قشر استفاده خواهد شد، و همچنین پتانسیل هایی که در این شهرستان وجود دارد باید به مخاطب نشان داده شود.

    عباسی زاده تاکید کرد:جایگاه خبرنگاران درجلسات شهرستان بسیار پراهمیت است و جامعه زمانی پیشرفت خواهد کرد که مشکلاتشان ازطریق رسانه به گوش مسئولان برسد.

    گفتنی است در این دیدار صمیمی یاسر محمد جونی معاون فرماندار،سجاد مقامی بخشدار مرکزی وابراهیم مندنی پور بخشدارعقیلی وخبرنگاران حضور داشتندکه درپایان به نقطه نظرات خود پرداختند.

    انتهای پیام/

  • اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم+تصاویر

    اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم+تصاویر

    به گزارش موج زاگرس،  حنان سالمی: هیچ‌کس از فردا خبر ندارد. حتی «معصومه» با آن همه هوش و حواسش، که شب آخر ندانست «اسماعیل»‌ فردا می‌رود و دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد. که آن جمله‌اش یعنی خداحافظی. یعنی دیدار به قیامت. یعنی خوب به چشم‌هایم نگاه کن قبل از آنکه زیر خرورارها خاک سرد به خوابی ابدی فرو بروند و دیگر به چشم‌هایت خیره نشوند.

    معصومه اما هیچ کدامِ این‌ها را نمی‌دانست و نمی‌خواست بداند که شاید هم یک روز، قرعه به نام دلش بیفتد و باید ابراهیم‌وار، اسماعیلش را، به قتلگاه ببخشد.

    از بچگی هم عادتش همین بود؛ طوری به حرف‌های اسماعیل گوش می‌داد که انگار برای همیشه داردش! از همان روزها که یک سال بعد از  اسباب‌کشیِ خانه‌ی عمه‌اش که مادر اسماعیل بود، خودشان هم، خانه و زندگی را از «بهبهانِ» سبز و خوش آب و هوا بار زدند و آمدند «آغاجری». وسط یک صحرای بزرگ و برهوت که روی هر طرفش پا می‌گذاشتند، اول بوی تند نفت می‌پیچید و بعد خودِ سیاهش فواره می‌زد و دست و بال‌شان را کثیف می‌کرد.

    شهری برای غریبه‌ها

    معصومه‌ی آرام و خواهرهایش، جز اسماعیلِ شوخ و چهار برادرش، هم‌بازی‌هایی نداشتند. آن‌ها می‌آمدند خانه‌ دایی و این‌ها می‌رفتند خانه‌ عمه. تمام تفریح‌شان در این شهر کوچکِ پر از غریبه‌، همین بود. شهری که کارگرهایی از همه جای خوزستان کوچ می‌کردند و می‌آمدند تا زیر دست مهندس‌های انگلیسی کار کنند و در ازای استخراج نفت، لقمه نانی بگیرند. پدر معصومه و پدر اسماعیل هم هر کدام‌شان یک مغازه زدند و با شرکت نفت قرارداد امضا کردند. پدر معصومه خیاط بود و لباس کارگرها را می‌دوخت.

    تا اینکه بچه‌ها کم کم قد کشیدند و اسماعیلِ پانزده ساله در «هنرستان فنی و حرفه‌ای اهواز» که وابسته به شرکت نفت بود قبول شد. حالا معصومه، دو تا برادر کوچک و اسماعیل، دو تا خواهر کوچک‌تر هم داشت. جمعیت بچه‌ها زیاد شده بود و اسماعیل دلش نمی‌آمد اگر چیزی یاد گرفته، یادشان ندهد. اولین چیزی هم که تا پایش به اهواز رسید برایشان خرید، کتاب بود.

    هر بار که برمی‌گشت اهواز، یک بغل کتاب با خودش می‌آورد، اولین‌ها هم سهم معصومه بود، از «بهرنگی» و «شریعتی» گرفته تا «مطهری» و «آل احمد». معصومه با خنده کتاب‌ها را از دست اسماعیل که پشت لبش تازه جوانه زده بود می‌گرفت و همان پشت در، یک نفس شروع به خواندنشان می‌کرد.

    مادر اسماعیل هم ذوق‌زده و به شوخی، «مُلا اسماعیل» گویان، پشت سر اسماعیل که هنوز بغلش پر از کتاب بود راه می‌افتاد و هیچ کدام از بچه‌های فامیل از این هدیه‌ها بی‌نصیب نمی‌ماندند اما این فقط روی خوشِ ماجرای اهواز رفتن اسماعیل بود، چون بعد از آشنایی‌اش با «محسن رضایی» دیگر آن اسماعیل سابق نبود و این را معصومه، هر چند به رویش نمی‌آورد اما خوب می‌فهمید.

    حکومتِ بی لیاقت

    اسماعیل و محسن، هم‌کلاسی بودند و تقدیر، آن‌ها را به هم رسانده بود تا حکومتی که طبق قانون، اسلامی بود اما در واقعیت، اسلامی نبود را زیر و رو کنند. چهار پنج نفر نوجوانِ هنرستانی بودند که فکرهایشان از خودشان هم بیشتر قد کشیده بود! می‌گفتند: «این حکومت لیاقت ملت ما را ندارد» و خوابگاه هنرستان را تبدیل کرده بودند به مسجد!

    برای اولین عملیات‌شان هم رفتند که مجسمه شاه را که وسط پارک بود با بمب دست‌سازشان منفجر کنند که چاشنی، کار نکرد و عملیات‌شان لو رفت. اسماعیل و محسن و بقیه بچه‌ها را از وسط کارگاه هنرستان، بیرون کشیدند و سهم همه‌شان سلول انفرادی شد.

    ارباب‌های انگلیسی

    اسماعیل را که آزاد کردند دیگر آن هنرستانیِ پانزده شانزده ساله نبود. یکهو مرد شده بود. هر چند چون دو ماه اسیر زندان بود و نرفته بود مدرسه، از هنرستان اخراجش کردند اما کک‌اش نگزید. اصلا حتی نگذاشت آبِ چه کنم چه کنم به دل بزرگان فامیل بیفتد. رفت و دیپلم ریاضی‌اش را گرفت! درسش خیلی خوب بود. اصلا هم کم نمی‌آورد. وقتی دیپلم‌اش را گرفت برگشت آغاجری. مسجدِ آنجا پاتوق چرت‌های پیرمردها شده بود! و باید برای جولان جوان‌های آغاجری آماده‌اش می‌کرد.

    اسماعیل تصمیمش را گرفته بود. شب‌ها برای کنکور می‌خواند و روزها، بچه‌ها را توی مسجد جمع می‌کرد و درس و قرآن یادشان می‌داد. می‌گفت: «رژیم می‌خواهد سر جوان‌ها را گرم کند تا نفهمند که اجنبی دارد کشورشان را غارت می‌کند.» و بچه‌هایی که ظلم انگلیسی‌ها و کارگری پدرهایشان را آن هم توی خاک‌ خودشان می‌دیدند یک دل نه صد دل عاشقش شده بودند.

    عملیات مخفیانه

    معصومه و بچه‌های فامیل و جوان‌های آغاجری، به چشم «مبارز» به اسماعیل نگاه می‌کردند. حرف اسماعیل برایشان سند شده بود. وقتی هم بزرگ‌ترها با ترس می‌گفتند: «حواست به خودت باشد» با خنده نیم‌نگاهی به معصومه می‌انداخت و می‌گفت: «ما با هیچ طرفیم. مگر نه؟ فقط باید اطلاعاتمان را زیادتر کنیم و از این به بعد مخفیانه کار کنیم تا بهانه دست‌شان ندهیم.» حرف‌های سیاسی‌اش برای معصومه شیرین بود و دوست داشت مثل او شود اما هیچ چیز شبیه اسماعیل نبود و این، غیرممکن بود.

    روسری معصومه

    تا اینکه معصومه دبیرستانی شد. کلاس نهم. آن موقع دختران می‌توانستند امتحان «دانشسرا» بدهند و اگر قبول می‌شدند بعد از دو سال درس خواندن، بدون کنکور و دانشگاه رفتن، خانم معلم صدایشان می‌زدند. اسماعیل رشته آبیاری دانشگاه جندی شاپور اهواز قبول شده بود و معصومه که در درس خواندن دست کمی از او نداشت، دانشسرا قبول شد.

    دیگر همه چیز تغییر کرده بود. بزرگ شده بودند و تصمیم‌های بزرگ می‌گرفتند. دانشگاه و دانشسرا می‌رفتند. و معصومه به اهواز آمده بود. با یک چادر گل گلی که زیر آن روسری یا مقنعه‌ای نپوشیده بود. آن موقع حجاب دخترها اگر محجبه بودند، همین بود. اما اسماعیل مثل همیشه، بهترین‌ها را برای دختر دایی‌اش می‌خواست. آن روز هم جلوی درِ دانشسرا منتظرش ایستاده بود و وقتی معصومه را دید، گفت: «شما روسری داشته باشید بهتر است» «گوش به حرف بقیه نکنید که مسخره‌تان می‌کنند. باید مبارزه را از الآن یاد بگیرید!»

    معصومه هنوز معنای مبارزه را نمی‌دانست اما به ایمانِ اسماعیل، ایمان داشت. پنج سال از پسر عمه‌اش کوچک‌تر بود و همیشه به چشم برادر بزرگ‌تری که از راه تجربه شده‌ی دوری برگشته نگاهش می‌کرد؛ برادری که خیلی خوب می‌دانست چه بگوید و چه کند و همین برای قبول کردن حرف‌هایش کافی بود؛ حتی اگر سرپرست بدقلق خوابگاه، یقه‌اش را می‌گرفت و هر روز با طعنه می‌گفت: «نکند کچلی که روسری می‌پوشی؟!»

    کارهای بزرگ

    بچه‌های دانشسرا و دانشگاه، خوشی‌های خودشان را داشتند؛ لب کارون و چه گل بارون و … اما این خوشی‌های گذرا چشم اسماعیل و معصومه را نمی‌گرفت. مطمئن شده بودند که هدف از زنده ماندن‌شان این چیزهای معمولی نیست. از خودشان خیلی توقع داشتند. یک روز اسماعیل دانشگاه را ول کرد و رفت بندرعباس. تا چند روز خبری از او نبود و وقتی برگشت و معصومه پرسید: «کجا غیبت زد؟» با چشم‌هایی که  می‌درخشید گفت: «رفتم بندرعباس! یک دهات دور! با پول تدریس خصوصی برایشان کتابخانه زدم.»

    معصومه همان‌طور که ذوق‌زده جزوه‌هایش را توی کیفش می‌گذاشت سرش را بالا آورد: «باید کارهای بزرگی کرد اسماعیل» و اسماعیل هم مردانه گفته بود: «این کارها را ما انجام می‌دهیم معصومه خانم!»

    دانشگاه تهران

    دو سال درس دانشسرای معصومه که تمام شد، اسماعیل ترم چهار بود اما آرام و قرار نداشت. راضی نبود. معصومه قرار بود استخدام آموزش و پرورش شود اما اسماعیل می‌گفت: «این کافی نیست! تا به دانشگاه نیایید نمی‌توانید با شاه مبارزه کنید!» معصومه می‌گفت: «خب تو که دانشجو هستی» اما اسماعیل ابرو بالا می‌انداخت: «باید دانشگاه تهران قبول شوم. فقط آنجاست که می‌شود بیشتر فعالیت کرد.»

    معصومه تسلیم شد. حق با اسماعیل بود. «همین که مخالف رژیم باشیم کافی نیست.» و دوباره برگشت دبیرستان. با اینکه می‌توانست معلم شود اما دوباره دانش‌آموز شد و «ریاضی» خواند. مثل اسماعیل که سه‌باره درس خواند اما این بار «انسانی» و هر دوتایشان با هم کنکور دادند. معصومه «زمین‌شناسی» و اسماعیل، «علوم تربیتی» قبول شد؛ آن هم همان جایی که قولش را از خودشان گرفته بودند: «دانشگاه تهران»

    کاسه زیر نیم کاسه

    تهران برایشان بزرگ بود اما روح معصومه و اسماعیل بزرگ‌تر از این بود که مسحور هیاهوی پایتخت شود. خودشان را نباختند و اولین پاتوق‌شان «انجمن اسلامی» دانشگاه شد. پسر عمه و دختر دایی، نخ تهران را توی سر سوزن گذاشته بودند و مجبورش می‌کردند به سازشان بدوزد! اسماعیل از آن طرف و معصومه از این طرف؛ با چند تا از دخترهای مثل خودش جلسه قرآن گذاشته بود.

    صدای قرآن خواندنشان که می‌پیچید، سرپرست خوابگاه کفری می‌شد. یک بار، دو بار، سه بار. کم کم داشت به این دخترهای تازه وارد شک می‌کرد. نه آرایشی، نه سینما رفتنی و نه هر کاری که بقیه دخترها عاشقش بودند. به کاسه‌ی زیر نیم کاسه‌شان که شک کرد، گزارششان را داد و از خوابگاه اخراج‌شان کردند.

    ساک معصومه روی دوش اسماعیل بود و با بقیه دخترها رفتند «خیابان فرصت»، یک خانه گرفتند با ششصد تومن پیش و ماهی سی تومن اجاره. وقتی معصومه در را بست و خداحافظی کرد اسماعیل نفس عمیقی کشید. همیشه نگرانش بود و حالا خیالش راحت می‌شد که معصومه اینجا در امان بود.

    مخالفِ اخراجی

    اسماعیل هوای معصومه را داشت. می‌آمد دنبالش و می‌رفتند جلسه و سخنرانی. درس‌شان هم خوب بود و تدریس خصوصی می‌کردند. بعضی وقت‌ها هم پول‌شان را با هم تقسیم می‌کردند که در شهر غریب کم نیاورند. اما کم کم اسماعیل به عنوان مخالف رژیم شاه توی دانشگاه انگشت‌نما شد. برنامه‌ی مشخصی برای دیدن معصومه نداشت ولی معصومه از اسماعیل بی‌خبر نمی‌ماند. می‌دانست با تشکیلات انقلابی بیرون از دانشگاه ارتباط گرفته و دلش آنجا بود.

    محسن رضایی هم چند سالی می‌شد که توانسته بود با شناسنامه قلابی از دست ساواکی‌ها فرار کند و تهران بود.

    دانشجوی اخراجی

    دل آشوبه‌های معصومه زیاد شده بود و کاری از دستش برنمی‌آمد. اسماعیل اعلامیه می‌آورد و با هم می‌خواندند. هر جا خبری می‌شد سریع به معصومه می‌گفت. بیشتر شبیه دو تا هم‌رزم چریکی بودند تا دختردایی و پسرعمه؛ تا اینکه آخر سر، اتفاقی که معصومه از آن می‌ترسید افتاد و اسماعیل اخراج شد؛ آن هم به جرم نشر افکار امام در دانشگاه. اما اسماعیل عین خیالش نبود. تازه خوش‌حال هم شده بود! می‌رفت تظاهرات. اعلامیه چاپ و پخش می‌کرد و هر وقت معصومه می‌خواست برگردد «جنوب» همراهش می‌آمد.

    کله‌ی هر دوتایشان بوی قرمه سبزی گرفته بود و بعد از زندانی که هر دوتایشان رفتند دیگر ترس‌شان از «ساواک» ریخته بود.

    آن روز هم اسماعیل برای معصومه و دوست‌هایش یک کوپه گرفته بود تا برای تعطیلات بین ترم برگردند خوزستان. زمستان سال ۵۶ بود. سردتر از همیشه. خودش هم همراه‌شان آمده بود و دل توی دلش نبود. چون دلش انقلاب کرده بود! و بیشتر از این نمی‌توانست حرف‌هایش را نگه دارد.

    وقتی که رسیدند و چمدان‌هایشان را پایین آورد، دستپاچه روبه‌روی معصومه ایستاد. صورتش گل انداخته بود و وسط آن سرمای استخوان‌سوز، دانه‌های عرق از پیشانی‌اش می‌چکید! معصومه با تعجب یک دستمال کاغذی از کیفش درآورد و به اسماعیل داد: «خوبی پسر عمه؟» و اسماعیل بدون آنکه سرش را بالا بیاورد فقط یک جمله گفت: «می‌خواهم بیایم از شما خواستگاری کنم!»

    چرا زودتر نگفتی!

    معصومه رو گرفت. عصبانی بود. حرفی را که اسماعیل زده بود باورش نمی‌شد. با دلخوری دسته‌ی چمدانش را کشید و سوار تاکسی شد: «شما اگر از قبل چنین قصدی داشتی نباید می‌گذاشتی روابط‌مان صمیمانه شود» اسماعیل با صدایی که بر خلاف همیشه خیلی ضعیف و مظلوم شده بود چمدان‌ها را توی صندوق عقب گذاشت: «اینجور چیزها را که نمی‌شود پیش‌بینی کرد!»

    تنهاییِ خواهر

    تصمیم برای معصومه سخت بود و گلوی اسماعیل بدجور گیر کرده بود اما وقتی شوهرخواهر معصومه حین پخش اعلامیه در اهواز شهید شد و خواهرش را با یک بچه چند ماهه تنها گذاشت، دل هیچ‌کس دیگر به این وصلت، رضا نبود. مادر معصومه می‌گفت: «با این آدم زندگی طبیعی نخواهی داشت. باید هر روز اثاثت را برداری و از این طرف به آن طرف بروی. این هم که فعلا در گیر و دار انقلاب است. سرانجامِ تو هم مثل خواهرت می‌شود. حداقل صبر کن ببین انقلاب چه می‌شود. تازه بعدش هم فکر نکن که دستت بهش می‌رسد!» پدر معصومه هم با اینکه موافق بود، می‌گفت: «این آدم اهل ماندن در این دنیا نیست.»

    دست و دل معصومه لرزیده بود. شیرینی «بله» را ته زبانش حس می‌کرد و سرش پر از عطر شکوفه‌های یاس بود اما بقیه که حرف می‌زدند می‌ترسید. به حرف کی باید گوش می‌داد؟ این همه سال، عادت کرده بود برای مشورت پیش اسماعیل برود و حالا مشکلش خودش بود! دیگر جواب تلفنش را نداد. ارتباطش را قطع کرد. اما اسماعیل کوتاه نمی‌آمد. یک سال و چند ماه از خواستگاری گذشته بود و هنوز امیدوار بود.

    اصرارهای اسماعیل

    آن روز اسماعیل دیگر کسی را برای وساطت نفرستاد. حتی منتظر نماند. لباس‌هایش را پوشید و آمد خانه دایی. معصومه کنار باغچه نشسته بود و وقتی دیدش دوید داخل. اسماعیل صدایش زد. معصومه ایستاد. قلبش می‌کوبید. سرش گیج می‌رفت. اما اسماعیل برای گفتن آخرین حرفش آمده بود: «معصومه! می‌دانی که ملاک من برای انتخاب تو صورت و قیافه نبوده. اگر فکر می‌کنی این قضیه منتفی است بگو تا من دیگر با اصرارهایم اذیتت نکنم.»

    دل معصومه هری ریخت. ترسید. انگار راستی راستی داشت اسماعیل را از دست می‌داد. انگار عاشق داشت به نفع معشوق کنار می‌کشید. انگار که اسماعیل، خودش بود؛ همان مردی که معصومه آرزویش را داشت، و او مثل همیشه به روی خودش نیاورده بود که اسماعیل را چقدر دوست دارد. روسری‌اش را مرتب کرد و به طرفش چرخید: «راضی‌ام» اسماعیل با تمام جانش خندید. معصومه زنش شده بود.

    خانه بخت

    رفتند خانه بخت. با یک حلقه و سفره ساده. معصومه مثل همان روزِ آمدن به دانشسرا، چادر گل‌دار پوشیده بود و دل توی دلش نبود. بله گفت و بله شنید. حتی عکاس هم نیاوردند. به جای بزن و بکوب هم یک خانم جلسه‌ای آمد تا از مزایای ازدواج و سادگی بگوید. خواهرها خندیدند: «اسماعیل و معصومه دیوانه‌اند! شورش را درآورده‌اند دیگر!» اما برای این دوتا، همین که با این همه سادگی کنار هم نشسته بودند، کافی بود. نه چشم معصومه پی دنگ و فنگ بود و نه اسماعیل. یار به چشم یار، خوش آمده بود.

    آقای پاسدار

    برگشتند تهران؛ مبارزه تمام نشده بود. اسماعیل یک پایش «کمیته» بود و پای دیگرش «جهاد». هر دوتایشان مثل دیوانه‌ها دنبال سخنرانی احزاب می‌گشتند و اسماعیل دست آخر سر دوستی با محسن رضایی وارد سپاه تهران شد. برای شروع زندگی فقط یک اتاق در «خیابان شریعتی» داشتند و مگر این، برای آن‌ها چیز کمی بود؟

    سر و صدای «کومله‌»‌ها هم درآمده بود و «غرب» شلوغ بود. خبر رسید دور نیست روزی که عراقی‌ها حمله کنند. اسماعیل مثل اسفند روی آتش بود. برگشت خانه. معصومه کتابش را بست: «زود آمدی؟» اسماعیل همان‌طور که چمدان‌ها را از بالای کمد پایین می‌آورد به معصومه خیره شد: «دیگر دانشگاه بی دانشگاه معصومه! باید برگردیم جنوب»

    سپاه آغاجری

    تابستان سال ۵۸ برگشتند آغاجری. مبارزه که مرز نداشت. جغرافیا در مکتب فکری معصومه و اسماعیل، بی‌معنا بود. محسن هم بعد از صحبتی که با اسماعیل داشت دستور راه‌اندازی «سپاه آغاجری» را داد. اما وقتی رسیدند یک جفت بی‌‌خانمان تمام عیار بودند. کجا باید بار این زندگی ساده را که هنوز دانشجویی بود زمین می‌گذاشتند؟

    یکی از قوم و خویش‌ها عزم سفر کرده بود. سه ماهه تابستان می‌خواستند بروند یک جای خوش و خرم. کلید را دادند به اسماعیل، و معصومه که جهیزیه‌اش اسلحه‌ها و مهمات سپاه تهران بود! وارد آن خانه شد. یک تابستان در آن خانه ماندند و بعد وسط مغازه پدر اسماعیل یک دیوار کشیدند و اتاقی که از آب درآمده بود، شد اولین خانه مشترک‌شان!

    تولد ابراهیم

    سپاه آغاجری که جان گرفت، ماموریت اسماعیل اهواز بود. معصومه در دانشسرا درس می‌داد و اسماعیل حقوق بخور و نمیر سپاه را سر سفره می‌آورد. توی یک خانه و با چند خانواده دیگر زندگی می‌کردند و از دار دنیا فقط یک قالی دوازده متری داشتند اما معصومه خوش‌حال بود. چون کم کم قرار بود سروکله یک نفر سوم هم توی زندگی‌شان پیدا شود؛ کوچولویی که اسمش «ابراهیم» بود.

    ابراهیم که به دنیا آمد خیلی نق‌نقو و اخمو بود. معصومه توی بغل می‌گرفت و کل خانه را می‌چرخاندش اما اخم‌هایش باز نمی‌شد. وقتی اسماعیل خانه بود، ابراهیم را می‌گذاشت توی بغلش و می‌گفت: «چطور است این بر خلاف خودت که همیشه می‌خندی، اخمو است؟!» و اسماعیل با خنده، جواب بچه‌های سپاه را می‌گفت: «شاید می‌خواهد فرمانده شود. بچه‌ها می‌گویند اخمِ فرماندهی‌ست!»

    دیوار صوتی اهواز

    اسماعیل دیگر یک جا بند نمی‌شد. یا سپاه بود یا هر کجای دیگری که جز خدا کسی نمی‌دانست. دیگر حتی معصومه از کارهایش سر در نمی‌آورد. آخرهای تابستان بود و ابراهیم توی بغل معصومه خوابش برده بود و رد شیر، گوشه لب‌های صورتی‌اش خشک شده بود که با صدای وحشتناکی از خواب پریدند. کل شیشه‌های خانه خورد شده بود و در و دیوارها هنوز می‌لرزید.

    معصومه، ابراهیم را بغل کرد و دویدند توی حیاط. اسماعیل شب برگشت. خسته، کوفته و با لباس‌های خاکی. اما مثل همیشه می‌خندید: «ترسیدید معصومه؟» معصومه ابراهیم را که تازه با زور آرام گرفته بود توی گهواره گذاشت: «چی شده اسماعیل؟!» اسماعیل با خنده ابرو بالا انداخت و به پشتی تکیه زد: «هیچی! فقط صدام هوس کرده یک سَرَکی به ما بزند!»

    سنگر در حیاط

    شهر دیگر جای ماندن نبود. اسماعیل و معصومه بچه کوچک داشتند. ولی نرفتند. اسماعیل عجله داشت. گفت: «توی حیاط سنگر بزن!» معصومه دست تنها بود اما آن‌قدر زمین را کند که سنگر قد خودش و ابراهیم شد! وقتی خبر به خانواده‌شان رسید عصبانی شدند. می‌گفتند: «حالا این‌ها چه گناهی کرده‌اند که باید همراه تو زیر توپ و آتش بمانند.» اما گوش اسماعیل بدهکار نبود و می‌گفت: «روا نیست که من با این مسئولیتم، زن و بچه‌ام دور از صدای جنگ باشند.»

    زندگی معمولی

    باید شبیه بقیه می‌شدند اما نشدند. توی خط زندگی معمولی و دویدن پشت زرق و برق‌ها نبودند. نه اینکه پول نداشته باشند اما حتی معصومه هم دیگر شبیه اسماعیل شده بود و تقاضاهای پیش پا افتاده چشمش را نمی‌گرفت. ساده‌ترین لباس‌ها را می‌خرید و راضی هم بود. احساس می‌کرد با بودنِ اسماعیل، فکر کردن به این چیزها خیلی سطحی است.

    زن‌ها دنبال طلا و پارچه و دکور خانه بودند و معصومه دنبال اسماعیل! اسماعیل هم همیشه به معمولی نبودنش افتخار می‌کرد و می‌گفت: «معصومه، تو خیلی بردی!» و معصومه وقتی می‌پرسید: «یعنی چی؟» در جوابش می‌گفت: «توی این خط‌ها نیستی. خوش‌حال باش. فلانی را می‌بینی؟ سپاهی هم بود ولی بدجور زندگی جلوی چشمش را گرفته.»

    برادر عراقی

    معصومه، اسماعیل را دوست داشت. و بیشتر، زندگی با او را. یک لقمه نان خشک و پنیرِ مانده هم که با هم می‌خوردند طعمش بهشتی بود. دخترشان «زهرا» هم به دنیا آمده بود و از شادی توی پوست‌شان جا نمی‌شدند. باران گلوله بود اما معصومه نمی‌شنید. نمی‌خواست بشنود. برای او صدای خنده‌های حتی خسته‌ی اسماعیل، وقتی از عملیات برمی‌گشت، زیباترین سمفونی دنیا بود. دلش می‌خواست آنقدر دنیا کِش بیاید که هیچ‌وقت از اسماعیل تمام نشود. اسماعیل هم چیزی از شهادت نمی‌گفت. هر وقت از عملیات برمی‌گشت فقط حرف پیروزی بود.

    روزی هم که مجروح شد باز می‌خندید! چند روزی با زور بند خانه بود و برای عیادتش می‌آمدند. بچه‌های سپاه، بسیجی اما آن سه نفر قیافه‌شان آشنا نبود. حتی حرف زدن‌شان. عربی حرف می‌زدند و اسماعیل با چه مهمان‌نوازی‌ای به زبان خودشان جواب‌شان را می‌داد! وقتی رفتند معصومه با تعجب کنار رخت‌خواب اسماعیل نشست: «آن‌ها را می‌شناختی اسماعیل؟» سر تکان داد و با شرمندگی گفت: «بهت برنمی‌خورَد اگر بگویم این‌ها کی بودند؟» معصومه گفت: «نه، مگر که بودند؟» و اسماعیل جوابش داد: «عراقی‌ها!»

    تیپ بدر

    برای اسماعیل «انسان» بودن به ایرانی یا عراقی بودن می‌چربید. نشست و با حوصله برای معصومه‌ای که برادرش را همین عراقی‌ها شهید کرده بودند توضیح داد. اینکه همه عراقی‌ها بعثی نیستند. خیلی‌هایشان را مجبور کرده‌اند با ما بجنگند و خودشان هم مسلمانند. اسماعیل به خانه تک به تک‌شان سر می‌زد، می‌گفت: «این‌ها اینجا غریب‌اند و مهمان ما حساب می‌شوند» حتی حواسش به سیگارشان هم بود. و همین شد که کم کم «تیپ بدر» شکل گرفت؛ تیپی از عراقی‌ها که برای دفاع از اسلام در برابر صدام ایستاده بودند و معصومه می‌دانست که همه‌اش کار اسماعیل و مهربانی‌هایش بود.

    بیا اهواز

    معصومه فقط دیر به دیر اسماعیل را می‌دید. سهمش از محبوب، زل زدن به عکس خنده‌هایش شده بود. وقتی نبود ماندن چه فایده‌ای داشت؟ گفت برای ادامه‌ درسش برمی‌گردد تهران. اسماعیل هم مخالفتی نکرده بود چون بیست و چهار ساعته وسط دل میدان بود. اما آن روز بهانه‌گیر شده بود. دل‌تنگی می‌کرد. دلش هزار راه رفته بود تا رسیده بود به تلفنِ معصومه در تهران: «بیا اهواز معصومه. زود بیا»

    معصومه تعجب کرده بود. فصل امتحانات خودش و بچه‌ها بود. گفت: «من اگر بیایم یک ترم عقب می‌افتم» و اسماعیل گفته بود: «این دفعه فرق می‌کند با دفعه‌های دیگر!» وقت رفتن، به دلش برات شده بود اما معصومه نمی‌خواست جدایی را قبول کند. می‌خواست فکر کند که اسماعیل برای همیشه هست حتی اگر قرار باشد چهار ماه به چهار ماه، صدایش را بشنود.

    خداحافظ اسماعیل

    اسماعیل اصرار کرد و معصومه می‌ترسید. مثل روز خواستگاری. که اگر نمی‌گفت «راضی‌ام»، اسماعیل برای همیشه می‌رفت. دست ابراهیم و زهرا را گرفت و آمد اهواز. وقتی رسیدند، اسماعیل عجله‌ای سلام داد و رفت! آخر، عملیات بود. معصومه دل‌خور گفت: «این همه ما را کشاندی که نباشی؟» اما اسماعیل می‌خندید. مثل همیشه. انگار همان پسرعمه‌ی دیوانه بود که هیچ جا بند نمی‌شد.

    معصومه گریه‌اش گرفته بود. از دست اسماعیل. دلش برایش تنگ شده بود. قسم خورد که اگر تا شب نیامد فردا برگردند. اما صدای زنگِ در آمد. ساعت دوازده شب. اسماعیل بود. بعد از این همه مدت، چهار نفری دور سفره نشستند؛ اسماعیل و معصومه و ابراهیم و زهرا؛ مثل یک خانواده. اسماعیل تا می‌توانست خندید و خنداند. روده‌بر شده بودند. تا خود صبح.

    صبحانه یک لقمه نیمرو خورد و ده لقمه برای نیروهایش توی ماشین برد. خداحافظی می‌کرد. نه مثل هر بار. ته دل معصومه می‌لرزید اما به رویش نمی‌آورد. نمی‌خواست باور کند این آخرین دیدار است. نمی‌خواست قبول کند این رفتن، برگشتن ندارد. اسماعیل توی کوچه ایستاد. برای معصومه دست تکان داد: «اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم!» معصومه خودش را به نشنیدن زد. کاسه آب را پاشید. با خودش می‌گفت: «اسماعیل برمی‌گردد. مثل همیشه» اما چند روز بعد خبر شهادتش برگشت.  اسماعیل‌اش شده بود «شهید اسماعیل دقایقی».

    سوار ماشین شد. گریه نمی‌کرد. زجه نمی‌زد. ناله نمی‌کرد. ماشین که از سر کوچه رد شد اسماعیل انگار همانجا ایستاده بود. می‌خندید و برای معصومه دست تکان می‌داد: «اگر بهشت نصیبم شد، منتظرت می‌مانم!» معصومه خندید. همه تعجب کردند. و دستش را برای خداحافظی بالا آورد: «تو همیشه یک قدم از من جلوتر بودی اسماعیل. حقت است منتظرم بمانی. حقت است منتظرم بمانی …»

    پایان پیام/

  • امام جمعه اهواز:شورای نگهبان نمایندگانی که در عزل‌ونصب‌ها دخالت داشتند را رد صلاحیت کند

    امام جمعه اهواز:شورای نگهبان نمایندگانی که در عزل‌ونصب‌ها دخالت داشتند را رد صلاحیت کند

    به گزارش موج زاگرس،  حجت‌الاسلام سیدعبدالنبی موسوی‌فرد امام جمعه اهواز امروز در خطبه‌های نماز جمعه با اشاره به دیدار با رهبر معظم انقلاب (مدضله‌العالی) اظهار کرد: جهاد تببین به واسطه‌ی تبلیغات موثر تحقق پیدا می‌کند و رهبر معظم انقلاب بر این حوزه تاکید دارند.

    وی با تاکید بر ایجاد کانون تولید محتوا در حوزه‌های علمیه، ادامه داد: دشمن با انجام تبلیغات زهر‌آگین و پراکندن شبهات قصد دارد راه ادراک مردم را سد کند و این مسئله از دیرباز وجود دارد و در تاریخ اسلام و واقعه‌ی عاشورا قابل مشاهده است و حوزویان باید نسبت به این دغدغه‌ی مقام معظم رهبری حساس باشند.

    حجت‌الاسلام موسوی‌فرد امر به معروف و نهی از منکر را یک رسالت مهم در جامعه اسلامی دانست و گفت: وقتی فردی یک ناهنجاری مانند بدحجابی را انجام می‌دهد وظیفه‌ی ما امر به معروف و نهی از منکر است چرا که هر فردی در این خصوص نسبت به دیگری ولایت دارد.

    وی همچنین با اشاره به بی‌آبی‌های اخیر در برخی مناطق مانند ملاشیه گفت: در مسئله بی‌آبی نیز باید مسوولان امر به معروف و نهی از منکر شوند چرا که این موضوع در ارتباط با مدیران نیز صدق می‌کند و بیش از ۳۰ حوزه در زمینه نهی از منکر در آیات وجود دارد.

    حجت‌الاسلام موسوی‌فرد در عین حال شورای نگهبان را از ابتکارات مهم حضرت امام(ره) عنوان کرد و گفت: در دوران مشروطه چون شورای نگهبان وجود نداشت فقهای مشروطه موفق نشدند و اگر شورای نگهبان تضعیف شود مشروعیت نیز از بین خواهد رفت.

    وی همچنین با انتقاد از دخالت برخی نمایندگان مجلس در عزل و نصب‌ها بیان کرد: مقام معظم رهبری فرمود که نمایندگان حق دخالت در عزل و نصب‌ها را ندارند و شورای نگهبان باید در انتخابات پیش‌رو با قاطعیت نمایندگانی که در عزل و نصب‌ها دخالت داشتند را رد صلاحیت کند چرا که این نمایندگان به ولی‌فقیه نیز کم‌توجه هستند.

    پایان پیام/

  • استاندار: ۱۸۰ هزار میلیارد ریال در دور دوم سفر رییس جمهور به خوزستان اختصاص یافت

    استاندار: ۱۸۰ هزار میلیارد ریال در دور دوم سفر رییس جمهور به خوزستان اختصاص یافت

    به گزارش موج زاگرس،  علی اکبر حسینی محراب، استاندار خوزستان پنجشنبه در نشست شورای برنامه ریزی خوزستان در محل استانداری بیان کرد: این میزان اعتبار تخصیص داده شده در سفر دوم رییس جمهور به استان، کمک شایانی به انجام طرح‌ها و پروژه‌های استان می کند.

    وی گفت: مدیران در سطح ملی باید از مشکلات و مسائل استان اطلاع داشته باشند و مسئولان خوزستانی باید ارتباط بهتر و بیشتری را با مدیران خود در وزارتخانه‌های مربوطه داشته باشند تا بتوانند برای استان امتیازات و اعتبارات بهتری را کسب کنند.

    استاندار خوزستان با بیان اینکه مهم ترین عامل کنترل مدیریت بودجه است افزود: مدیران دستگاه ها باید اطلاع و نظارت کافی را بر نحوه هزینه کرد بودجه داشته باشند و بهترین شکل در جذب و استفاده از بودجه اقدام کنند.

    حسینی محراب ادامه داد: به دولت پیشنهاد داده ایم که اختیار نظارت ،اقدام و تخصیص اعتبار به پروژه های درون خوزستان به مدیران درون استان داده شود در صورت پذیرفته شدن این پیشنهاد، پروژه ها با سرعت بیشتری پیش خواهند رفت.

    استاندار خوزستان افزود: در سطح ملی پیگیر پیشرفت هر چه بیشتر پروژه هایی همچون آبرسانی غدیر، فدک، کوثر و طرح های فاضلاب در استان هستم تا با رفع مشکلات روند اجرای این طرح ها سرعت بیشتری بگیرد.

    حسینی محراب با بیان اینکه خوزستان دچار یک عقب ماندگی تاریخی به دلیل هشت سال جنگ تحمیلی است گفت: این عقب ماندگی با تلاش مدیران قابل جبران است و ضرورت دارد به صورت شبانه روزی پیگیر مسائل استان باشند.

    وی تاکید کرد: باید اقدامات موثرتری از استان های دیگر برای پیشرفت استان انجام داد و در این راه از شرکت های بزرگ فعال در خوزستان نیز باید کمک گرفت.

    در ادامه این نشست معاون هماهنگی امور عمرانی استاندار خوزستان بیان کرد: یکی از طرح هایی که در بودجه ابلاغی به استان باید مد نظر باشد پروژه نهضت ملی مسکن است، برای تزریق بودجه به این طرح مهم باید اولویت قائل بود.

    محمد خانچی افزود: از دیگر پروژه های مهم عمرانی دیگر در استان طرح بازآفرینی بافت های فرسوده بوده که بیشتر در مناطق حاشیه نشین و کم برخوردار استان در قالب پروژه بزرگتری به نام اقدام مشترک برای بهبود وضعیت سکونت اقشار ضعیف در استان در حال انجام است.

    وی تاکید کرد: تخصیص اعتبار به این طرح و همراهی تمام دستگاه ها برای اجرای این پروژه مورد تاکید است.

    دور دوم سفر رییس جمهور به خوزستان روزهای هفتم و هشتم اردیبهشت ماه امسال انجام گرفت.

    ۲۰۸